~•☆•~
"امروز من توانستم عضو یک گروه موسیقی بشوم! به عنوان گیتاریست در گروهی ۳ نفره با نامِ 'حشراتِ مرداب' پذیرفته شدم؛ اسمِ جالبی دارد و اعضای گروه هم افرادِ به نظر خوبی هستند. کالی اداره کنندهی گروه و خوانندهست که توانایی زدن پیانو و گیتار کلاسیک را دارد؛ صدایش واقعا شبیه الهههاست. کائورو درام میزند و نوای پس زمینه آهنگ ها را میسازد؛ میتوان گفت در کارِ خود حرف ندارد. رودی ادیت آهنگها را بر عهده گرفته و میتواند نوای ویالون و هنگدرام را همانند نجوای فرشتگان به صدا در بیاورد؛ من هم به عنوان گیتاریست عضو گروه شدهام. برای من غیرِ قابل باوره؛ اینکه بلاخره قدم در هدف رویاییام گذاشتهام. در پوست خودم نمیگنجم که اولین آهنگ خود را بنوازم!! ~☆~ دوست دارِ تو، آندرلین"
"با امروز میشود ۲ ماه و ۵ روز که داخلِ گروه 'حشرات مرداب' هستم. چقدر زود گذشت.. با اینکه مخالفت های زیادی سرِ راه من قرار گرفت، طوری که پدرم من را از خانه بیرون راند، دلیلی برای رها کردن رویاهایم پیدا نشد. توانستم یک واحد در آپارتمانی نه چندان دلچسب پیدا کنم؛ ولی اشکالی ندارد، مطمئن هستم وضعیت از این بهتر میشود. آهنگ زدن با اعضای گروه ارزشش را دارد. اخیرا چند دفعهای هست که داخل خواب هایم یک باغِ عجیب را میبینم؛ مکانی با گلهای یاسی. فکر کنم اسم اون نوع گل لیلاک بود؟ نمیدانم. درخت هایی سر به فلک کشیده که مایعی بنفش از تنههایشان به بیرون درحال ریختن هست و آدم های بدونِ سر که بیهدف راه میروند... داخل خوابها خرگوش های سفید با چشمانی سرخ رنگ هم زیاد دیدهام. شاید مغزم دیگر ایدهای برای درست کردن تصاویر پشتِ پردهی سینمای پلکایم ندارد؟ شاید هم روحم بعد از جدا شدن از بدنم علاقه دارد به اون باغ برود؟ قوهی تخیل قوی چه ها نمیکند با آدم... فکر کنم استرس و تنش هایی که برای پیدا کردن خانهای برای زندگی داخلش داشتم موجب این خوابهای تکراری شده. ~☆~ دوست دارِ تو، آندرلین"
"هر شبی که سرِ خود را بر روی بالشتم میگذارم، به تنها مقصد فعلی در رویاهایم، یعنی اون باغِ بنفش، میروم. اوایل زیاد اذیت نمیشدم؛ گویی به سفری تکراری رفتهام. اما اکنون ترسی آمیخته با اضطراب درون وجودم رخنه کرده... آدم های بیسر دیگر بیهدف راه نمیروند؛ با دیدن من آنها در جای خودشان میخکوب میشوند. سر ندارند، اما میتوانم نگاه خیرهی آنها را بر روی خود احساس کنم. انگار متوجه نفوذی بودن من در خواب شدهاند و منتظر فرصتی برای انجام کاری هستن.... خرگوش های سفید هم جدیدا شروع به خوردن آن مایع بنفش کردند. هرچیزی راجب این خواب ها من را وادار به ترسیدن میکند. ~☆~ دوست دارِ تو، آندرلین"
"توانایی خوابیدن از من گرفته شده... نمیتوانم بخوابم. هرگاه با بسته شدن پلکهایم به رویای خوابِ خود فرو میروم، آن موجودات ن*فرت انگیز در آن باغ به من نزدیک و نزدیک تر میشوند... در خواب ترس از گرفتار شدن خود توسط آنها و در بیداری اضطراب را توسط نگاهِ خود بر من تحمیل میکنند... نگاه خیرهی موجودات باغ را در بیداری نیز بر روی خود حس میکنم؛ تنهایی برای من سهمگین شده و بیخوابی امانی برایم باقی نگذاشته. گودال های زیر چشمانم به سیاهی شب شدهاند؛ انگار شبِ تاریک افزون بر منع کردنِ خواب بر من، سیاهی آسمان خود را نیز به زیرِ چشمانم داده است. اعضای گروه نگرانم شدند و پیشنهاد دادند چند روزی استراحت کنم؛ آیا نمیدانند تنهایی موجب بروز این همه اضطراب است؟... ~☆~ دوست دارِ تو، آندرلین"
-《ما فقط دیدیم حالش هی بدتر و بدتر میشد، بخاطر همین بهش گفتم چند روزی رو استراحت کنه.》 دختر درحالی که تلاش میکرد اشک های خود را مهار کند، گفت. او ادامه داد: -《بعد از چند روز دیدم خبری ازش نیست گفتم... گفتم بهش سر بزنم ببینم حالش چطوره...》 نتوانست حرف خود را کامل کند و اشکهایش همچون سِیلی بر روی صورتش جاری شدند. دوستانِ دختر، او را در آغوش کشیدند و با او همدردی کردند. ... دو مَرد، نظارهگر سه جوان روبروی خود بودند. آنها با ابرو های درهم گره خورده به یکدیگر نگاه کردند. +《خیلی ممنون بابت همکاریتون؛ ممکنه در آیندهای نه چندان دور دوباره نیازمند کمک شما باشیم. همکارم شما رو تا در خروجی همراهی میکنه.》 یکی از مَرد ها این را میگوید و به مَردِ دیگر نگاه میکند. +《اندرو راهنماییشون کن.》 ×《حتما قربان.》
با خارج شدن آن چهار نفر، مرد به دفتر روی میز خیره میشود. انگشتان خود را بر متنِ نوشته شده بر جلد دفتر میکِشَد. 'دفترچه خاطرات آندرلین'.... *آنالین جولینز، دختری ۲۴ ساله که دو روزِ پیش بدنِ بدون سرش در آپارتمانِ اجارهایش پیدا شده...* دفترچه را بلند میکند. *طبق چیزی که پدرش بهمون گفت این دختر راجب اتفاقات روزمرهی خودش داخل این دفتر مینوشت...* مَرد چانه خود را لمس و تامل میکند. *هم گروهیش آنالین رو در اون وضع فجیع پیدا میکنه و به پلیس زنگ میزنه...* مَرد دفترچه را باز میکند و ورق میزند تا به صفحههای مورد نظر برسد. *چند صفحهی آخر راجب به باغِ عجیبی حرف میزنه که انگار موجودات داخلش شباهت زیادی به نحوهی ک*شته شدن اون داره.. ولی دلیل اصلی م*رگ آنالین بیخوابی بود؛ قا*تل باید بعد از م*رگش سرِ اون رو د*زدیده باشه...*
زیر لب زمزمه میکند. +《باغی با گلهای بنفش، موجودات بدون سر که به تدریج ح*مله کردن به دختر رو شروع کردن، خرگوش هایی با چشمانی به سرخیِ خو*ن...》 نگاه خود را به سوی پرونده های باز روی میز و دیوارِ اتاق میچرخاند. +《پس آنالین هم به پروندهی باغِ لیلاک اضافه میشه...》 کف دستانش را روی چشمانش میگذارد و خنده ای از خشم سر میدهد. +《نمیدونم مقصر این ق*تل های پی در پی رو یک فرد در نظر بگیرم یا...》 موهایش را به بالا هدایت میکند و نگاهش را به پنجرهی اتاق میدوزد. +《...یک موجود فراتر از درک فعلیِ انسان...》 کاراگاه بازدمی را از دهان خود به بیرون هدایت میکند و با گذاشتن دفتر بر روی میزِ خود، اتاق را ترک میکند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)