ᴛʜᴇ ᴡɪᴛᴄʜ
به کدامین گناه در حال فرار است؟ پشت سر او، مردمانی چوب و چماق بر دست و جلوی او راهی نه چندان هموار اما تنها راه او برای آزادی نسبی. جرم او چه بود؟ او تا آن جایی که به یاد می آورد همیشه به روستاییان کمک کرده است؛ پس چرا آن ها دم از سو*زاندن او می زنند؟ مگر او چه کار کرده است؟ در حالیکه گام هایش را تند تر بر می دارد و زیر لب ورد خوش شانسی اش را زمزمه می کند بخت با او یاری می کند؛ کوچه خلوتی که معمولا از دید رهگذران روستا پنهان است چرا که مکانی شوم تلقی می شود. او، از قدرت نهایی خود برای دور زدن آنان استفاده کرده و بی آنکه توجه کسی را جلب کند به آن کوچه قدم بر میدارد و پنهان می شود. او اکنون، در ضعیف ترین حالت خودش است.
در حالیکه نفس نفس می زند می کوشد خود را به انتهای کوچه برساند، راهی نه چندان دور اما برای جادوگر ضعیفی همانند او، گویی باید فرسنگ ها را طی کند. پس از آنکه به انتهای کوچه می رسد ناگهان متوقف می شود. دختر کوچکی را می بیند که در بین آشغال ها به دنبال غذا می گردد. جادوگر، دلش از دیدن این صحنه به درد می آید. دختر نیز هنگامی که متوجه حضور شخصی دیگر می شود بر می گردد و به او نگاه می کند. در چهره دختر، اثری از ترس دیده نمی شود و تنها کنجکاوی در چشمانش برق می زند. با دیدن این صحنه، لبخندی بر لبان جادوگر نقش می بندد.
جادوگر، صحنه های این چنینی را بار ها دیده است. از مردمان مریضی که به پیش او می آمدند تا درمان شوند گرفته تا کودکانی که جز خود کسی را نداشته اند. او از این صحنه ای که اکنون رو به روی اوست به اندازه قبلی ها انرژی نمی گیرد، اما برای او کافیست. بر روی یک زانو خم می شود تا هم سطح دختر کوچک شود، به چشمان او نگاه می کند و با لبخندی گرم و صمیمی که با چهره رنجور و ضعیف او در تضاد است با دختر سخن می گوید : - هی کوچولو، اینجا تنهایی؟ دختر سر تکان می دهد و سخنی نمی گوید، تنها با چشمانش به او زل زده است. - دلت می خواد دیگه تنها نباشی و اینقدر سخت زندگی نکنی؟ من می تونم کمکت کنم. میدونم چقدر سخته، فقط کافیه دستم رو بگیری تا بهت نشون بدم. جادوگر دستش را جلو می آورد؛ دختر کمی مردد است، اما در نهایت دستش را در دست جادوگر می گزارد. با دیدن این صحنه، لبخند جادوگر پهن تر می شود.
مه سیاهی آن دو را در بر می گیرد، تا مدتی نه صدایی شنیده می شود و نه چیزی دیده می شود. پس از چند دقیقه، مه ناپدید می شود و جادوگر از آن بیرون می آید. نشانه ای از دختر مشاهده نمی شود. جادوگر در حالیکه قدرت خویش را باز پس گرفته حالا قدرتمند تر از قبل به راهش ادامه می دهد. افتادن چند روستایی به دنبال او چه اهمیتی دارد؟ او، با جذب کردن روح هر کالبد ناامیدی می تواند انرژی خود را تامین کند. این مردم، او را درک نمی کنند. او یک نجات دهنده است که به زندگی مردمان بیچاره پایان می دهد تا مجبور نباشند در فقط و سختی زندگی کنند. رستگاری ابدی برای انسان ها، عمیق ترین خواسته اوست؛ اما این خواسته او، به قدرت خواهی که او را کور کرده نیز، آغشته شده است...
هیچی فقط نخواستم بیکامنت بمونه(عالی بود)
ممنون