دروددد!🖤
او به تواشاره میکند.«رایان میگه، رفته پیش اون. میگه مامان پیش...پیش ماهه» من صدایی میشنوم، انگار چیزی در او شکسته است. وقتی من را نگاه میکند و اشک هایش را میبینم، متوجه میشوم چه چیزی شکسته است.
او دارد گریه میکند. او برای مادرش اشک میریزد. برای مادری که از دستش داده است. من هم میخواهم برای مادرم اشک بریزم. من هم میخواهم برای هرچیز دیگری هم که شده اشک بریزم. ای کاش...ای کاش هنوز قطره ی اشکی در چشمم داشتم.متاسفانه رودخانه من بر اثر سرما یخ زده است.
اینکه بخاطر سرمای زیاد درونت بی حس شوی، طوری که نتوانی برکه ی چشمت را روان کنی،نیاز به اشک ریختن تو را با درد درون قلب، درون معده و مهمتر از همه درون افکارت مجازات میکند.او میان اشک ریختنش، لبخند میزند. ای کاش...ای کاش نمیدانستم درون آن لبخند چه درد هایی پنهان است.
ای کاش نمیدانستم نبود مادر، چه آنی که ترکت کرده است چون دوستت نداشته و چه آنی که ترکت کرده است اما میدانی که دوستت داشته چقدر درد دارد. «ولی...ولی من فکر میکنم اون بهم دروغ میگه. دروغ میگه که عذاب وجدان نداشته باشم.» عذاب وجدان؟ چرا؟
آریک، آریک لعنتی چرا نمیتونی جوابشو بدی؟ چرا نمیتونی قیافه ات رو یک ذره هم که شده همدل نشون بدی؟ «مامان همیشه رایان و بیشتر از من دوست داشت. رایان بچه ی خوب خانواده بود و منم...خب بچه ی بدی بودم.» با آستین لباسش اشک هایش را پاک میکند_درحالی که هنوز هم گریه میکند_
او بچه ی بدی بوده است؟ هیچ هاله ای که بگوید او بد است دورش نیست.« وقتی ما کوچیک بودیم، یعنی نوزاد بودیم بابا و مامان از هم جدا شدن.برای همین ما تو فقر بودیم. مامان چند ماه پیش بهمون گفت میخواد بره از بابا پول بگیره.گفت ما رو میزاره اینجا تا بعدا بیاد ببرتمون»
گریه هایش بیشتر میشوند.من نمیفهمم. نیمفهمم اشک های او چرا چون سونامی ای شده اند که قلب مرا ساحل در نظر گرفته است؟ با هر اشک او، قلب منجمد شده ی من ترک میخورد.
وای چرا انقدر مطلومن گریههههههههههههههههههههه
گناه دارنننننننننننننننننن