راهبی که خود را مقدس شده حضرت مریم می نامید و آینده را پیشگویی می کرد؛ اما آیا او نجات دهنده امپراطوری روسیه بود، یا شیطانی در لباس فرشته؟
درود، در این مطلب قراره راجب شخصیت مورد علاقه این کاربر از دل تاریخ روسیه صحبت کنیم. گریگوری راسپوتین، راهب نسبتا محبوب و ترسناک آن زمان. گریگوری در سال 1869 هجری قمری به دنیا آمد و در سال 1916 فوت کرد. اطلاعات دقیقی از دوران کودکی او در دسترس نیست، اما گفته شده است که از زمان کودکی کار او شفا دادن مردم بوده است، اما به شیوه ای شگفت انگیز. راسپوتین در فقر بزرگ شد و پدر و مادرش علیرغم وضعیت خویش تصمیم گرفتند تا او برای راهب شدن تحت آموزش قرار بگیرد. ویژگی ای که راسپوتین را از سایر مردم متمایز می کرد، چشمان سبز رنگش بود، چشمانی با برق غیر طبیعی که به ادعای مردم آن زمان انگار می توانست درون روح آمد نفوذ کند. یکی از دلایلی که بیشتر مردم از او وحشت داشتند هم، همین چشم های او بود. لقب او جادوگر زبردست دربار رومانوف بود که این مورد جلوتر گفته میشه، همچنین او سواد خواندن و نوشتن نداشت اما توانایی های عجیبی که داشت آن را جبران می کرد. همچنین آهنگ معروف Rasputin-Boney M در وصف راسپوتین نوشته شده است.
حالا که اطلاعات اولیه رو داریم بریم سراغ داستان محبوبیت این شخصیت. راسپوتین همونطور که گفتیم یه راهب فقیر بود که مردم روستا اونو به خاطر عقاید متفاوتش طرد کرده بودن. اون برای مدتی بی هدف سفر می کرد تا اینکه به او الهام شد که به شهر سنت پترزبورگ برود. راسپوتین پس از ورود به این شهر مستقیم به کلیسای مرکزی رفت و ادعا کرد که مریم مقدس با او دیدار داشته است و قدرت درمانش را به او داده است. همونطور که انتظار میرفت مردم حرف راسپوتین رو باور نکردن و به او خندیدن؛ راسپوتین هم که این واکنش رو دید برای اثبات حرفش از پدر روحانی کلیسا خواست که دست او را بگیرد. پس از آنکه پدر روحانی دست او را گرفت ناگهان بر زمین افتاد و جلوی او زانو زد که باعث تعجب مردم شد. پس از آن پدر روحانی به دیگران نیز گفت که در برابر راسپوتین زانو بزنند و از او شفاعت بخواهند. پس از اینکه مردم جلوی او زانو زدند راسپوتین ادعا کرد که مریم مقدس به او دستور داده است که به این شهر بیاید و پسر امپراتور را شفا بدهد.
جریان بیماری پسر امپراتور چی بود؟ در دربار تزار نیکولاس دوم، خاندان رومانوف ها تنها شاهزاده پسر که جانشین امپراتوری بود به بیماری هموفیلی دچار شده بود که از مادرش الکساندرا، نوه ملکه ویکتوریا بهش به ارث رسیده بود. شاه هم که از تلاش های بی نتیجه پزشکان نا امید شده بود این موضوع رو از همه مردم مخفی نگه داشته بود و هیچ کس جز افراد نزدیک دربار از این وضعیت خبر نداشتن. پس چطور راسپوتین، راهب فقیر درمانده از این موضوع خبردار شده بود؟ تنها کشیش روحانی کاملا حرف های او را باور کرد. به چه دلیل؟ چون کشیش از معدود افرادی بود که از بیماری فرزند امپراتور، الکسی آگاه بود. کشیش، راسپوتین رو به دربار پادشاهی معرفی کرد و گفت که او شفا دهنده منتخب مریم مقدس است. ملکه روسیه راسپوتین را به دربار دعوت کرد. پس از ورود، راسپوتین به کنار تخت الکسی رفت و دست او را در دست گرفت، با دست دیگرش موهای او را نوازش کرد و زیر لب چیزی را زمزمه کرد. پس از مدتی، خونریزی الکسی به طور کامل بند آمد و پادشاه و ملکه که بسیار تحت تاثیر او قرار گرفته بودند تمام پزشکان دربار را اخراج کردند و راسپوتین اینگونه وارد دربار امپراتوری شد.
راسپوتین علاوه بر درمان کننده ماهر دربار پیشگویی هایی نیز می کرد که اکثر آن ها به واقعیت تبدیل می شد. به همین دلیل پادشاه و ملکه در مورد تمام مسائل کشور با او گفت و گو می کردند. دخالت راسپوتین به قدری درون امور کشور زیاد شده بود که نخست وزیر آن زمان از مقام خود استعفا داد و راسپوتین به طور نیمه رسمی جای او را گرفت. همه چیز تا مدتی خوب پیش می رفت تا زمانیکه جنگ جهانی اول شروع شد. پادشاه آن زمان در روسیه حضور نداشت و راسپوتین به دلیل آنکه تمام پیشگویی های او درست از آب در آمد بود در این مدت به ملکه نزدیک شده بود. به طوریکه ملکه دستورات تمام و کمال راسپوتین را به سربازان ارائه می کرد و آن ها را مجبور می کرد که دقیقا از شیوه و تاکتیک های او پیروی کنن تا پیروز بشن. اما تمام تاکتیک های راسپوتین به شکست های متعدد روسیه منجر شد. به عقیده بسیاری از مردم راسپوتین این پیش بینی ها را از عمد به غلط می گفت، زیرا از قشری که او را طرد کرده بودند کینه به دل داشت و عمدا نقشه سقوط خاندان رومانوف ها را می کشید. مردم پس از این شکست ها به دربار ملکه اعتراض کردند و برای او نامه های بسیاری نوشتند، اما ملکه به دلیل علاقه ای که نسبت به راسپوتین پیدا کرده بود تمام آن ها را نادیده گرفت. گفته شده بود که راسپوتین علاقه زیادی هم به زنان داشته است و عملا تنها قشر مردان بودند که علیه او شکایت می کردند در حالیکه زنان از او حمایت می کردند.
راسپوتین بر خلاف پیشگویی های غلطش در جنگ جهانی اول به کشیش بودن نیز می پرداخت و جوری مطالب رو ادا می کرد که مردم به سرعت آن را قبول می کردند. اما پس از جنگ جهانی اول، مردم به این نتیجه رسیدند که دیگر نمی توان به راسپوتین اعتماد کرد و نقشه ای کشیدند که او را از بین ببرند. سه تن از اعضای رسمی دربار که شامل همسر دختر خاله تزار، پسر خاله تزار (شاهزاده) و عضوی از مجلسی به نام دوما می شدند در جلسه ای رسمی راسپوتین را خطری علیه امپراتوری نامیدند و نقشه ای برای از بین بردن او کشیدند. نقشه آن ها به این صورت بود که شاهزاده، راسپوتین را به بهانه مداوای همسر مریضش به خانه خود بکشاند و او را با سی*انور مسموم کند. راسپوتین در ابتدا قبول نمی کند اما پس از چند بار درخواست و اصرار های فراوان آن را می پذیرد. اما قبل از آنکه به خانه او برود برای ملکه نامه ای با این مضمون می نویسد که هم اکنون در موزه سنت پترزبورگ نگهداری می شود : مادر (منظور ملکه میباشد)، میدانم که مرگ من نزدیک است. امروز آخرین لحظات زندگیم را سپری میکنم. اما آگاه باشید. اگر من توسط روستاییان و کولیها و هم قطارانم به قتل رسیدم بدانید که هیچ خطری شما و مردم روسیه را تهدید نمیکند، اما اگر من توسط یکی از افراد دربار یا فامیل های شما به قتل رسیدم، بدانید که شما و خانواده تان و کل اهل دربار بیش از ۲ سال زنده نخواهید ماند و به دست مردم روسیه کشته خواهید شد... دوستتان دارم، پدر گریگوری راسپوتین.
پس از نوشتن نامه راسپوتین به خانه شاهزاده جوان می رود و پیش از حضور زن به ظاهر مریض او مقداری شیرینی میل می کند و شر*اب آغشته به سیانور را سر می کشد. شاهزاده که انتظار داشت کار او تمام شده باشد در کمال تعجب دید که راسپوتین صحیح و سالم است و درخواست جام دیگری می کند. شاهزاده با کمک یکی از دکتران اخراج شده دربار مقدار بسیار زیادی سیا*نور را در ش*راب او خالی می کنند، اما راسپوتین پس از چندین درخواست مجدد همچنان زنده می ماند. شاهزاده سپس تحملش تمام می شود و با تپا*نچه به راسپوتین شلیک می کند و راسپوتین به زمین می افتد. سپس شاهزاده که فکر می کند کار او تمام شده است به سراغ طنابی می رود تا راسپوتین را به کمک آن منتقل کند، اما راسپوتین ناگهان بر می خیزد و به او حمله می کند و قصد خفه کردن او را دارد. شاهزاده دو تیر دیگر به او شلیک می کند و پس از نقش زمین شدن مجدد راسپوتین او برای کمک به سراغ دوستانش می رود. اما هنگامی که هر سه نفر برمیگردند راسپوتین را صحیح و سالم در حال فرار از زیرزمین می بینند.
شاهزاده و دوستانش او را در هوای برفی نیمه شب تا مدت بسیار زیادی دنبال می کنند و پس از شلیک چند گلوله راسپوتین مجدد به ظاهر به زمین می افتد، اینبار شاهزاده و دوستانش او را با طناب محکم می بندند و او را به سمت پل می برند تا در آب های یخی رها کنند. در طول راه با مقاومت شدید راسپوتین مواجه می شوند به طوریکه شاهزاده مجبور می شود با میله ای فلزی چندین بار به سر او بکوبد تا بیهوش شود. سپس آن ها راسپوتین را به آب می اندازند و از آنجا فرار می کنند. روز بعد نامه راسپوتین به ملکه می رسد و درست همانطور که راسپوتین در نامه پیش بینی کرده بود خاندان رومانوف سر انجام در انقلاب کبیر روسیه تمام و کمال از بین می روند. مشخص نیست راسپوتین پس از سقوط در دریاچه زنده مانده بود یا نه، اما به گفته یکی از منابع معتبر مرگ او با سیا*نور یا گلوله های متعدد نبود و تنها با خفگی در دریاچه جان باخته بود و با محقق شدن آخرین پیشگویی او تاریخ او رسما پایان می یابد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)