دروددد . مرسیی که لایک میکنی 🙃
امشب تقریبا 30 شب از اولین باری که مجبور شدم با " پسرک رو اعصاب" حرف بزنم میگذرد.و او در این سی شب هر شبش را به این کتابخانه آمده است تا با هم کتاب بخوانیم. نمیدانم چرا به او اجازه میدهم کنارم بنشیند. ماه عزیز! من دیواری دور خود کشیده ام که او توانایی عجیبی در خراب کردنش دارد.
عجیب تر هم آن است که من هم آن چنان مشکلی ندارم. البته غر میزنم. خیلی هم غر میزنم. اما واقعا انگار دیگر از تنهایی کتاب خواندن لذت نمیبرم.هیچ قاعده و قانونی میان ما نیست که بگوید من برای آنکه بیاید تا باهم کتاب بخوانیم باید صبر کنم، اما همانطور گفتم : نمیتوانم صبر نکنم.
اصلا حتی «ما» یی وجود ندارد. در مواقع دیگر من با او حرفی نمیزنم. او هم به برادر مزخرفش چسبیده است. اما وقتی کنارم مینشیند و کتاب را با صدای بلند و غلط هایش میخواند،احساس عجیبی را میفهمم. چیزی که از وقتی مادرم رفت درونم مد.فونش کرده بودم.اما انگار او خراب کردن مد.فَن ها را هم دوست میدارد.
قاعده و قانونی هم نوشته نشده است با این موضوع که، یک فصل از کتاب را من و فصل دیگر را او میخواند اما ما از این قانون نانوشته پیروی میکنیم. وقتی من میخوانم، روان است. طوری است که همه میخوانند. اما او اکثر مواقع به مشکل برمیخورد.بعضی از کلمات را اشتباه میخواند.
پس از آنکه قبول کردم یک هیو.لا هستم، به یک موجود عصبی تبدیل شدم. اما کنار او عجیب آرام میمانم. انگار نه انگار او یک ساعت روی یک صفحه می ماند و هر دفعه از من میپرسد چطوری کلمه ی «حمله» را باید بخواند.
و جالب آن است که برایش هر بار توضیح میدهم. هجی میکنم. او هم تکرار میکند. و بعد میخندد. خوشحال می شود که میتواند بخواند. آه که چه پسرک رو اعصاب عجیبی است.
نظرات بازدیدکنندگان (0)