و هنگامی که تاریکی وجودِ او را در آغوش میگیرد.
قطرات باران، به سرعت بر روی سطح اقیانوس بیپایان برخورد میکردند. افراد گوناگون هنگامی که با چترهای رنگارنگ پیادهروهای شهر را طی میکردند، از نگریستن به زیبایی صحنهی پیش روی خود لذت میبردند و کودکان با چهرهای خندان میدویدند. در گودال های آب میپریدند و مسرور، بازی میکردند. میانِ امواج آب، قطرات مهمانِ اقیانوسِ آبی میشدند و او، غرق شده در تلاطم، دایره های حاصل از برخورد باران بر سطح دریا را از زیر نظاره گر بود. ماهی های متنوع، کوچک و بزرگ از جلوی چشمانِ او رد میشدند و او با آرامشی بیمناک، شناور در لایه های تمام نشدنیِ آب، حرکت میکرد. اشعهی نورِ خورشیدِ پنهان در پشتِ ابرها از بیرون آب به تابشِ ابدی خود ادامه میداد و بر گونه های او بوسه میزد.
چرا او اینجا بود..؟ خود او هم نمیدانست... فرشتهای سقوط کرده از بهشتِ جهان. دلیلش چه بود... چرا طرد شد...؟... دستانش، معلق در جلوی او قرار داشت و او، بدون هیچ رغبتی برای حرکت آنان، میاندیشید. در اعماق اقیانوس و افکارش غرق شده بود که سایهای مانعِ برخورد اشعه کم نور خورشید به چهرهی بیروحش شد. آیا خط*ری قرار است او را تهد*ید کند؟ نه...سوالی مهمتر؛ آیا برای او مهم است؟... تورِ ماهی گیریای خودش را در بین آب جای داد و بدنِ او را دربر گرفت. ... -"زود باش سباستین! بِکِش!" دو ماهی گیر با کمک یکدیگر توانستند تور را به بالا بِکِشند و... -"درست میگفتی سم.. واقعا یکی اینجا غرق شده..." مردی که نام سباستین را دارا بود، به او نزدیک میشود. -" خانم؟ خانم صدام رو میشنوید؟" معلومه که میشنید، ولی چرا باید جواب آن دو اح*مق را دهد؟ چرا نگذاشتند تجزیهای آرام و بیدردسر داشته باشد؟ اگر هنوز قدرتهایش را داشت به آنها نشان میداد نباید مزاحم او شوند...
سَم بازدمی از دهانش به بیرون هدایت میکند و دستانش را در جلوی سینه اش قفل میکند. -"مثل اینکه دیر پیداش کردیم..." پسر مو مشکی سرش را به نشانهی تکذیب تکان میدهد. -"نه... بدنش هنوز گرما دارد." -"یعنی میگی ببریمش پیشِ دکتر اندرسون؟" واقعا این دو نمیخواهند بگذارند که او راحت به استقبال فرشتهی م*رگ رود؟ چه رویایی...او جاودانه اس-... فکر کند فعلِ 'بود' اینجا بهتر است. البته...شاید هنوز باشد؟ یکی از مج*ازات های او ماندن در بین انسانها تا ابدیت است. طوفانِ ذهنش، به او مهلت تامل بیشتر نداد و او، بلند شد. چهرهی آن دو مرد تماشایی بود. یکی از آنها با چشمانی گِرد شده او را نگاه میکند و دیگری، قدمی به عقب میگذارد. -"اح...مق ها..."
مجری تلوزیون: بینندگان محترم، امروز حاوی خبرهای نه چندان خوشحال کننده میهمانِ شما عزیزان هستیم؛ متاسفانه امروز شاهد ج*نایتی وحشتناک بودیم. ج*سد دو مرد در کناره های ساحلِ 'بادِ خزان' پیدا شدند؛ طبق اطلاعاتی که پیدا کردیم آنها، دو برادر ماهیگیر بودند به نامهای سباستین راجرفورد و سم راجرفورد که به شیوهای در*دناک و غیرقابل تصوری آسیب دیدند و در آب رها شدند تا.... ... صدای تلوزیون را کم کرده و به تصاویر محو شدهی آن دو ماهیگیر چشم میبندد. لبخندی ترسناک بر روی چهرهی دختر نقش میبندد. قا*تل آنها فقط یک نفر میتواند باشد... یک نفر که او به خوبی میشناسد... بالهای خاکستری خود را تکان داده و میایستد که باعث جدا شدن چند پر از بالهایش میشود. -"بلاخره به محلِ دور افتاده ها اومدی خواهر..."
خنده ای نه چندان گرم سر میدهد و با کف دستانش، چشم هایش را میپوشاند. -"فکر کنم دسیسهای که براش بوجود آوردم جواب داد..." فرشتهی سقوط کرده، به صحبت کردن با خود ادامه میدهد. او به شیوهای لبخند میزند که گویی او فردی دیوانه است. -"حالا...حالا میفهمی من چی کشیدم!! وقتی منو از بهشت بیرون کردین..." او نفس عمیقی میکشد؛ میخواست خشمِ افسار گسیختهی خویش را تحت کنترل بگیرد. عملی که او هرگز در انجامش پیروز نبود.. -"فقط بخاطر اینکه اون انسان های نالایق رو از بین بردم تو... تو من رو لو دادی و من رو از رضوانِ بهشت بیرون کردی! تو و امثالِ کورَت!!..." صدایش همانندِ سیلی طغیان کرده، بلند شد. -"حالا...تو هم به عذاب من دچار شدی خواهر... هردو، از جه*نمی که درِش گیر کردیم ز*جر میکشیم و اَلَم هرگز جانِ ما را رها نمیکند ، اما خوشحالم..." در میان غضبِ صورتش، لبخندی خشمگین بوجود میآید که تناقضی بزرگ را رقم میزند. -"خوشحالم که باعث و بانی عذابم که تو باشی را همراه خودم به اعماق دوز*خ کشاندم، از زندگیت لذت ببر...خواهر." و دختر با مخفی کردن بالهایش، همانند انسانی معمولی از خانهاش خارج شد تا به زندگیِ بی روح آن فانیها، رنگ و روح تازهای دهد... رنگی که بسیاری آن را ناخوشایند خواهند شمرد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)