درود^^☆ ، با یک داستان تک پارتی دیگه بازگشتم🌚
رنگ های شاد و روشن با چهره های منفور و سهمگینی که در آن رنگ ها نمایان بود، تناقض بزرگی را ایجاد میکرد. درهای بسیاری که هرکدام به زمان ها و مکان های متفاوت راه داشتند در جای جایِ آن فضا دیده میشد. در قسمتی از جهان، جایی که زمان و مکان شوخی مسخرهای بیش نبود، او درحال قدم زدن بود. چشم به ساعتِ غیر معمول خود دوخت. هنگامی که دید عقربه های بنفشِ ساعت هنوز زمانِ مناسب را به نمایش نگذاشتهاند، بازدمی را رها میکند و به قدم زدن ادامه میدهد.
-"ببین برای کِشیدن چشم بهتره یه بادوم رو تصور کنی که وسطش یه دایرهاس." -"هممم...اینجوری؟" پسرک با دستان کوچکش مداد را بر روی کاغذ حرکت میدهد تا بتواند چشمی ایده آل بِکِشد. لبخندی میزنم و سرم را به نشانهی تایید تکان میدهم. -"آفرین، حالا اون یکی بادوم رو هم کنارش بِکِش." -"چشم!" سرش را نوازش میکنم و بعد به بقیهی میز ها سر میزنم. -"خانم پروانمو ببینین! چقدر قشنگه؟" خنده ای سر میدهم و با لحنی سربلند میگم: -"قشنگتر از همهی پروانه های واقعی کِشیدی، آفرین."
بعد از کمی چرخیدن بین میزها، پشت میز خود رفتم و نشستم. به بچهها که مشغول کشیدن تخیلات ذهنشان بودند، نگاه کردم و اجازه دادم قلبم از خوشحالی و شادی لبریز شود. امروز، سومین روزی است که من به عنوان معلمِ مهدکودک در اینجا کار میکنم. واقعا هیجان انگیزه؛ دنیای کودکان پر از اتفاقات غیر منتظره است. در طی این سه روز جز خندیدن با آنها و فکر کردن به بانمک بودنشان، کاری از پیش نبردم. -"خانم میشه لطفا این کتاب رو برام بخونین؟" صدای دخترک که با چشمانی گِرد شده و کتابی در دست از من تقاضا میکرد، آگاهیام را از افکارم به واقعیت هدایت میکند. لبخندی میزنم و کتاب را میگیرم. -"حتما عزیزم." دختر با هیجان جلوی من مینشیند و منتظر شروع داستان میماند. به جلد نگاهی میکنم؛ "فرشتهی بنفش" چه اسمی... -"یکی بود یکی نبود..."
روز به اتمام رسید و مادران و پدران کودکان به دنبال آنها آمدند. -خانم معلم خدافسس پسرک با تکان دادنِ دستش در هوا هنگامی که با پدرش از مهدکودک خارج میشد، بدرود خود را گفت و من با زدن لبخندی او را بدرقه کردم. روز سوم هم تموم شد... به داخل کلاسِ اکنون تاریک برگشتم تا وسایلم را بردارم و به خانه بروم. هنگامی که داشتم کتاب و خودکارم را به داخل کیفم میگذاشتم زیر لب شروع به زمزمهی نوایی برای خود کردم. چشمانم را بستم و غافل از اتفاقاتی که در بیرون رخ میداد، روزم را برای خود مرور کردم. 'انولا امروز واقعا نسبت به روزهای دیگه آروم تر بود، لورا و کارول واقعا جز کثیف کردن صورت خودشون با ماژیک رنگی کار دیگه ای نکردن' خنده ای سر میدهم. 'ولی نقاشیاشون چقدر قشنگ بودن... مخصوصا نورا؛ کتابی هم که خواست براش بخونم جالب بود، "فرشتهی بنف-' با حس کشیده شدن درون چیزی چشمانم را به سرعت باز کردم و صحنهای عجیب را مقابل خود دیدم.
چشمانم را بستم و غافل از اتفاقاتی که در بیرون رخ میداد، روزم را برای خود مرور کردم. 'انولا امروز واقعا نسبت به روزهای دیگه آروم تر بود، لورا و کارول واقعا جز کثیف کردن صورت خودشون با ماژیک رنگی کار دیگه ای نکردن' خنده ای سر میدهم. 'ولی نقاشیاشون چقدر قشنگ بودن... مخصوصا نورا؛ کتابی هم که خواست براش بخونم جالب بود، "فرشتهی بنف-' با حس کشیده شدن درون چیزی چشمانم را به سرعت باز کردم و صحنهای عجیب را مقابل خود دیدم. یک تودهی سیاه درحال بلعیدن همه چیز بود؛ گویی انگار سیاهچاله ای کوچک به کلاس راه پیدا کرده و خواستار جذب همهی اشیاء و موجودات به درون خود بود. خواستم از کلاس خارج بشم اما قدرتِ توده از پاهای من بیشتر بود. تعادلم را از دست دادم و افتادم ولی تا قبل از برخورد کردن به زمین روی هوا کشیده شدم. جیغی زدم و سعی در گرفتن هرچیزی کردم که درآن لحظه فکر میکردم میتواند من را نگه دارد؛ ستون وسط کلاس را با دستانم درآغوش کشیدم. سیاهچاله انقدر قوی نیست که بتواند ستون را از جای بِکَنَد. شروع کردم به فریاد زدن و کمک خواستن. احمقانه بود... من آخرین معلمی هستم که از مهد خارج میشه. با حس کردن انگشتانی که دور مچ پایم حلقه زدند، از ترس انگار آبی حاویِ یخ های منجمد کننده در رگ هایم جاری شدند. نیروی دست به قدرتِ سیاهچاله اضافه کرد و من به داخل توده کشیده شدم.
تصور میکردم به پایان کتابِ زندگیام رسیدهام اما چرا انگار هنوز زندهام؟ شناور در مکانی عجیب هستم و نمیدانم آیا دیوانه شدهام یا همهی اینها خوابی غیرمعمول است؟ واقعا ترسناک است... صورتک های اطرافم که در رنگهایی متضادِ سیرهی خود آمیخته شده بودند. نمیتوانم صدایی از دهانم خارج کنم؛ انگار از بدوی تولد قابلیت سخن گفتن نداشتم.. حتی با شنیدن قدم های فردی، توانایی چرخیدن به سوی او را نداشتم. -"@#*^&*" ... چی...؟ این چه صدایی بو- -"عذر میخوام، فراموش کرده بودم که تو از کدام مکان آمدی."
...بیشتر گیج شدم... مکانی که شخص در آن قرار داشت را نمیتوانستم تشخیص بدهم؛ صدایش از همهی جهتها به گوشم میرسید. -"نمیتوانی حرف بزنی؟ اوه البته... شوکِ ورود به دنیای هوتوکه به قدری زیاده که عصب ها و ماهیچه ها رو برای مدتی از کار میندازه..." در چشمی برهم زدن من روبروی مردی عجیب ایستادهام؛ اما هنوز نه میتوانم حرف بزنم نه سخن بگویم. ترس درون وجودم رخنه کرده بود..
مرد بالهای بزرگی را دارا بود که بر روی کتف هایش جا خشک کرده بودند؛ پرهای سفیدش همانند گلبرگ های جدا شده از گل، در هوا معلق حرکت میکردند. هاله ای طلایی بر روی سرش قرار داشت که مایعی به رنگ قیر دور حلقه به صورت قطرات آویزان وجود داشت. چشمهایش با بانداژ، نامنظم پوشیده شده بود و موهای سفیدش روی بانداژ ها آویخته شدهاند. و چیزی که وجود من را به لرزه میانداخت، چشمان بزرگی که دو طرف بالهایش ساکن بودند.
-"حتما با خودت داری فکر میکنی که من کی هستم... خب درواقع تنها سوالی که باید داشته باشی همینه... من @#*؟! هستم، که احتمالا تو نفهمیدی یعنی چی... یک فرشته؛ اینجا هوتوکهست، دنیای بی زمانی و بی مکانی." دستش را بر روی شانهام میگذارد. -"اینجا من مسئولیتِ مراقبت از زمان و مکان رو دارم. این درها...تو رو به هر جایی که فکرش رو بکنی میبرد." -"م....م..ن چ...چر-" -"نه نه نه نه نباید حرف بزنی، هنوز بدنت به این همه جابه جایی در بُعد عادت نداره..."
دستش را بالا میبرد. کف دستش شروع به درخشیدن میکند و ساعتی عجیب در آن ظاهر میشود. -"درواقع فرشته ها توسط این ساعت ها انتخاب میشن...ساعت های کوبو." ساعت را به دور دستم میبندد و مچ دست خود را به جلوی چشمانم میآورد؛ ساعت هایمان دقیقا شبیه به هم بودند. -"درواقع فرشتهای که قبل از من از اینجا مراقبت میکرد ساعتی داشت که فرشتهی ماقبل او به او داده بود...عقربه های ساعت هنگامی که بوجود میآیند ساکن هستند؛ تا زمانی که فرشتهی بعدی به وجود بیاد." چشمهای روی بالهایش به من نگاه میکنند که باعثِ لرزیدن ستون فقراتم میشود.
-"وقتی فرشتهی بعدی به وجود بیاد عقربه ها حرکت میکنند. این عقربه ها زمانی که فرشتهی منتخب عاقل میشود رو نشان میدهد و هنگامی که دوباره ساکن شوند، دری جلوی فرشته فعلی ظاهر میشود و از آن در، فرشته منتخب از هر بُعد و زمانی که قرار داشت به هوتوکه میاد... دقیقا مثل اتفاقی که برای تو افتاد." این روانی چی داره میگه... -"این روانی داره مهربونی میکنه وظایفت رو بهت توضیح میده..." با چشمای ترسناکش به عمقِ وجودم نگاه میکنه. -"پس گوش کن..." ... میتونه ذهن بخونه...
-"خوبه، داشتم میگفتم؛ فرشتهی ماقبل که من باشم باید برای فرشتهی جدید ساعت کوبو بسازم.. و ساختم. بعد باید پرِ خودم رو با بدن تو پیوند بدم تا توهم..." بالهایش را باز میکند. -"مثل من بشی. وظایفت زیاد سخت نیست؛ باید تا زمانی که فرشتهی منتخب بعدی به هوتوکه بیاد اینجا سرگردان بچرخی و از درها مراقبت کنی. درها ممکنه خود به خود باز بشن و هرموجودی که فکرش رو بکنی به اینجا کشیده بشه. تو باید جلوی این اتفاق رو بگیری. اونها توانایی ماندن در هوتوکه رو ندارن و بدنشان از درون تجزیه میشه." نه...نه من- ... من نمیخواهم؛ همهی اینها احمقانهس... خواب- نه کابوسی بیش نیست.
توقع داشتم مثل دفعه قبل ذهنم را بخواند و عصبانی شود اما همچین چیزی نشد. فرشته پری از بالهایش جدا میکند و آن را بر روی گردنم میگذارد. انگار میخواهد پیوند دادن پر با من را شروع کند... واقعا دوست دارم زنگِ گوشیام به صدا دربیاد و من متوجه بشم که همهی اینها توهم ذهنم است ... -"نگران نباش، دردی نداره؛ اما طی زمانِ به وجود آمدن فرشتهی بعدی، بدنت شروع به شکستن میکند." مرد آستین لباس سفیدِ بلندش را بالا میزند و ترکهای روی دستش نمایان میشود. -"من بزودی میشکنم؛ برای همین باید مطمئن بشم که تو این مسئولیت رو قبول کردی." گونهام را نوازش میکند که باعث تعجب من میشود.
-"درهرصورت... فرشته ها نمیتونن از درها عبور کنن مگر اینکه در اجازه بده. تو هرگز نمیتونی به دنیایی که ازش اومدی برگردی..." داره باهام شوخی میکنه...؟ واقعا میخواستم توانایی حرکتم را بدست آورم و کمی منطق درون او قرار دهم. من اینو نمیخواستم!! -"منم همینطور..." خنده ای سر میدهد. سعی کردم بدنم را به حرکت دربیاورم. 'آهای تو! تو صدای من رو میشنوی درسته؟! من این رو نمیخوام! نمیخوام اینجا بمونم و از تنهایی بپوسم! من تازه به شغلی که بهش علاقه دارم رسیدم پس لطفا... باید یک راهی باشه...' اشکی ناخواسته از گوشهی چشمم جاری شد و صورتم را قاب کرد. متوجه نگاه چشمای روی بالهای مرد شدم اما تفاوتی قابل توجه بود.. چشمان روی بالها دیگر وحشتآمیز نبودند... درون آنها حسِ همدردی دیده میشد...
-"من قبل از اینکه فرشته بشم یک خواهر کوچک داشتم..." به یکی از درها نگاه کرد. -"تو من رو یاد اون میندازی..." ... 'جالبه..؟' نگاهِ چشمان دوباره به من میافتد و ناگهان مرد شروع به خندیدن میکند. -"واقعا که؛ بعد از مدت ها که این چهره های ترسناک تنها موجوداتی بودند که حرف های من رو گوش میکردند، یک دختری که واکنش های نه چندان دل چسب دارد باید نسیب من بشه که بهش امور فرشتگی رو یاد بدم... " سعی میکنم اخم کنم اما درد درون بدنم پخش میشه. -گفتم به زور حرکت نکن...وقتشه پیوند رو شروع کنم... 'هی من هنوز موافقت نکرد-' دردی که پرِ موجود بر روی گردنم ایجاد کرد اجازه نداد جملهام را کامل کنم. -"متاسفم اما تو انتخاب شدهای؛ من خودم هم این کار رو نمیخواستم و...راه فراری ازش پیدا نکردم" چشمانم درحال بسته شدن بودند. دیگر توانایی تحمل این درد را نداشتم؛ او لبخندی میزند و آخرین جملهاش را قبل از بیهوشی من میگوید. -"شاید زمانی که بیدار شدی من شکسته باشم، مراقب خودت باش خواهر کوچولو..." ... خواهر...کوچولو...؟
خیلی زیبا بود😭
خیلی ممنوننن لطف دارین^^☆