بعد از دیدن فیلمش از شدت قشنگ بودنش نتونستم خودمو کنترل کنم و راجبش سناریو ننویسمممم مخصوصا جذابیت هنری کویل تو نقش شرلوک🐸
معرفی نیکول گیلبرت:دختری که پدر و مادرش فوت کردن و اون یتیم بود…از زمان نوزادی،پس خاله اش یودوریا اون رو بزرگ کرد،نیکول و انولا از همون بچگی بهترین دوست ها شدن،شرلوک برادر انولا وقتی که نیکول بچه بود با اون خیلی بازی میکرد…حتی بیشتر از خواهر خودش انولا عجیب بود،شرلوک و برادر بزرگش اینکرافت مستقل شدن و از خونه رفتن،نیکول و انولا همسن بودن،نیکول هم مثل انولا بود،علایقش رو داشت ولی برعکس انولا دختر آرومی بود با اینکه عاشق ماجراجویی بود،نیکول پوست سفیدی داشت…مثل برف و موهای بلند و قهوه ای صاف و ابریشمی که برق میزدن،اندام اسکینی چشمای قهوه ای درشت و مژه های بلند و دماغ عروسکی و لب های قلوه ای…نیکول چیز زیادی از شرلوک به یاد نداشت اما میتونست حس کنه که اون رو میشناسه،اون با خاله اش و انولا بزرگ شد که میشه گفت اونا با هم بهترین زندگی رو داشتن بدون محدودیت!همچی عادی و خوب بود تا روز تولد انولا…یودوریا ناپدید شد! (اسلاید بعد شروع داستان) معنی این دوتا علامت -:نیکول +:انولا
دید نیکول:مثل همیشه از خواب بیدار شدم و با به یاد آوردن اینکه امروز تولد انولاست لبخند روی لبم اومد،از روی تختم بلند شدم و رفتم توی دستشویی مسواک زدم و صورتم رو شستم و لباس های خوابم رو با یه تاپ جذب و یه شلوار راحت عوض کردم و به سمت اتاق خاله رفتم تا بیدارش کنم و انولا رو سوپرایز کنیم اما وقتی در اتاق خاله رو باز کردم…نبود!اتاق خالی بود،با خودم گفتم حتما توی اشپزخونه است پس از پله ها پایین رفتم و به سمت اشپزخونه رفتم ولی نبود هیچ خبری نبود -خاله؟! صدا زدم ولی خبری نشد پس سریع رفتم طبقه بالا سمت اتاق انولا -انولا بیدارشو… آروم تکونش دادم +چه مرگته میخوام بخوابم… -خاله خونه نیست… بعد از اون،منو انولا کل روز دنبال خاله بودیم،ولی خبری نشد و خدمتکار خونه گفت خاله رفته…و فقط گفت رفته بدون حرف اضافه ای -حالا چی؟… +نمیدونم…احتمالا برادر هام بر میگردن خونه -خبر دار شدن؟ +طوری که خانوم (خدمتکار) گفت اره… -میدونی منو تو بعد از دوسالگی ندیدیمشون…خوشحالم ها!ولی خب توی روزنامهش ها دیدم که اخلاق اینکرافت تعریفی نداره… +خوشحالم که منم این حسو دارم!ولی تا منو داری غمت نباشه!کی از من بهتر! -شرلوک کاراگاه معروفیه فکر کنم بیشتر بخاطر این میاد که سرنخی از خاله پیدا کنه… +قطعا!فکر کردی کسی که کلا باهامون ارتباط نداشت یهو از پشت کوه چرا پیداش شد؟خب میخواد مامان رو پیدا کنه
دید نیکول—فردا صبح:امروز اینکرافت و شرلوک میومدن،خب برای ما که فرقی نداشت به هر حال…از ناپدید شدن خاله ناراحت بودم ولی اون زن فوق العاده ای بود،مطمئنم بی دلیل ناپدید نشده،مثل همیشه از خواب بلند شدم و کار های همیشگی رو انجام دادم،مسواک،صورت شستن،و عوض کردن لباس،عادت داشتم همیشه یه تاپ و یه شلوار بوت کات بپوشم،از لباسای اشرافی یا دامن خوشم نمیومد،یه تاپ طوسی جذب و یه شلوار بوت کات رو پوشیدم و لباس های خوابم رو توی کمد گذاشت و موهای بلندم رو شونه کردم،دیشب قبل خواب نبسته بودمش بخاطر همین پایین موهام موج داشت،از پله ها پایین اومدم و با انولا که با لباس های خواب روی مبل نشسته بود و به در خیره بود مواجه شدم سعی کردن نخندم -میدونی که اینکرافت وقتی با لباس خواب تو رو ببینه قطعا میفرستت مدرسه شبانه روزیه اشرافی؟ +به درک!بعد چند سال اومده اونم بخاطر غیب شدن مادرم حق گیر دادن نداره! -باشه باشه چیزی نگفتم که… چند دقیقه بعد انولا بالاخره رفت لباس درست حسابی پوشید تا بریم سمت قطار و ازشون استقبال کنیم انولا بهم گفت که منم با دوچرخه باهاش برم ولی من واقعا بعد از آخرین باری که هردمون رو به فنا داد دیگه سوار دوچرخه نشدم!انولا با دوچرخه رفت و منم یه کالسکه اجاره کردم و سوار شدم چند دقیقه بعد—دید نیکول:رسیدم به ایستگاه قطار و انولا هم اومد و دوچرخه اش رو یه گوشه انداخت با دیدنش سعی کردم نخندم تا منو اینجا خفه نکنه،لباسش کاملا خاکی شده بود و معلوم بود که چند بار با دوچرخه افتاده و موهاش وحشتناک وز و خاکی شده بود و با اخم بامزه اش به خودم اومدم -ببخشید ببخشید!قسم میخورم نخندیدم! +ایش… قطار ایستاد و دوتا مرد قد بلند پیاده شدن،تنها چیزی که از شرلوک به یاد داشتم موهای موج دار بود و تونستم تشخیصش بدم…خدای من…چقدر…چقدر جذاب بود… +واییی…اومدن -اره… انولا با ذوق جلو رفت مردی که معلوم بود اینکرافته گفت:خدای من،چه زن وقیحی،چی میخوای خانم جوان؟! اه اره…انتظارش رو داشتم،شنیده بودم زن ستیزه پس فکر نکنم آبم باهاش توی یه جوب بره،مشخص بود انولا رو تشخیص نداده انولا با لبخند احمقانه اش گفت +منم دیگه!همونی که منتظرش بودین! اینکرافت:اوه،من فقط منتظر کالسکه ایم که بخاطرش پول دادم! هردوشون از کنار انولا رد شدن منم که زبونم بسته بود انولا پوفی کشید و دوباره رفت جلوشون و کلافه گفت +انولا ام!خواهرتون! شرلوک بالاخره حرف زد،وای خدایا چه صدایی داشت…صبر کن ببینم!من کی اینقدر هیز شدم؟! شرلوک:انولا…چقدر بزرگ شدی اینکرافت:و وقیح!این چه سر و وضعیه؟! انولا مشخص بود انتظار تعریف داشته و لبخند محو شد +چقدر ضد حالی تو! بالاخره نگاهشون به من افتاد -اه…سلام… شرلوک:و تو نیکولی نه؟ اینکرافت:حداقل به اندازه ی انولا وقیح نیستی!سوار کالسکه بشید! وای خدایا این چه مرگش بود؟انولا یه جوری بود انگار نیاز داشت یکی بگیرتش که برادر بزرگش که پسر خاله های من بودن رو خفه نکنه
داخل کالسکه—دید نیکول:منو انولا جلوی شرلوک و اینکرافت نشسته بودیم،مشخص بود شرلوک از اینکرافت آدم تره،امیدوارم تصوراتم خراب نشه،و انولا با لبخند احمقانه و پر ذوق به هردو برادرش زل زده بود،کالسکه وایساد و پیاده شدیم و رفتم داخل و خدمتکار که همیشه ما خانوم صداش میزدیم در رو باز کرد خانوم:اوه آقایان هلمز!خوش اومدین به خونهتون… رفت کنار و اجازه داد وارد بشیم شرلوک:اول خانوم ها… اینکرافت:مسخره است!اول من میرم اینکرافت رفت داخل و بعدش شرلوک گفت که منو انولا بریم داخل اینکرافت با دیدن وضع خونه خشکش زد اینکرافت:خدای من!میدونستم مادرم زن عجیب غریب و وحشتناکیه! انولا:نه!اون فوق العاده است! اینکرافت:ازش پشتیبانی نکن اون ولت کرده اینکرافت روی مبل لم داد و منو انولا رو بر انداز کرد اینکرافت:واقعا که!شما دوتا خانوم جوانید!انولا تو خاکی و شلخته ای!و تو… چشمش به من افتاد اینکرافت:اوه خدای من شلوار؟!پس دامن و لباس خانومانت کجاست؟!چقدر وقیح… شیطونه میگفت یکی بزنم پس کله اش ولی خب مثل همیشه ظاهر دختر آروم رو نگهداشتم شرلوک:اینکرافت اینقدر اذیتشون نکن… بعد از گفتن این اون و شرلوک وارد اتاق خاله شدن…اینکرافت کتاب روی تخت خاله رو برداشت اینکرافت:خدایا!مادرم واقعا احمق بوده؟،اخه کتاب فمینیسم؟! شرلوک داشت گل های روی میز رو نوازش میکرد شرلوک:گل پاپی…میدونستم سلیقه اش خاصه اینکرافت:خدایا باورم نمیشه خواهرمون رو دیدی؟!رسما باید بفرستمش مدرسه شبانه روزی،و اون دختره همون دختر خالمون،اون یکم قابل تحمل تره! شرلوک:بیخیال شو…منو تو بعد از دوسالگیشون دیگه ندیدیمشون،حق گیر دادن بهشون رو نداریم اینکرافت:حالا که مادر ناپدید شده من سرپرستشون حساب میشم!پس حق گیر دادن رو دارم شرلوک! شرلوک:بنظرم دخترای خاصی ان لبه ی گل رو نوازش میکنه و زیر لب میگه شرلوک:مخصوصا نیکول… اینکرافت که داشت با پرده ها ور میرفت اینکرافت:چیزی گفتی؟ شرلوک لبخند کجی میزنه شرلوک:بستگی داره چیزی شنیدی یا نه
نیم ساعت بعد داخل اتاق بیلیارد—دید شرلوک:برادرم واقعا زن ستیز بود،بعد از چک کردن اتاق مادرم متوجه شدم اون دزدیده نشده،خودش رفته،بعد کمی با برادرم به اتاق بیلیارد رفتم،مشغول بیلیارد بازی بودیم که من ذهنم جای دیگه بود…پیش اون دختر،نیکول،خودمم نمیدونستم چرا یا چطوری،ولی عجیب بود،بزرگ شده بود…اون دختری که وقتی بچه بود باهاش بازی میکردم حالا بزرگ شده بود با صدای اینکرافت به خودم اومدم اینکرافت:من سرپرست انولا و نیکول حساب میشم،بنظرم بهتره بفرستمشون مدرسه شبانه روزی آموزش رفتار اشرافی،من حالا مالک این خونه ام یکی از توپ ها رو جا به جا کردم شرلوک:پس میخوای غیر مستقیم هردوشون رو از خونه بیرون بندازی اینکرافت:این فرق داره برادر! شرلوک:فرقی نمیبینم با وارد شدن خانوم (خدمتکار) هردومون ساکت شدیم،خانوم سینی ویس/کی رو روی میز گذاشت زری لب گفتم ممنون و خدمتکار رفت،اینکرافت به سمت میز رفت و برای خودش توی لیوانش ریخت اینکرافت:بنظرم ازشون طرفداری نکن برادر،اونا فقط زنن! اعصاب خودم رو بیتشر بهم نریختم و برای خودم توی لیوانم ریختم و سر کشیدم
فردا صبح—دید نیکول:روی درخت داخل باغ بزرگ و سر سبز روی شاخه یه درخت کوتاه نشسته بودم و داشتم طراحی میکردم…نمیخوام فکر کنید من هولم ولی داشتم چهره شلورک رو میکشیدم،که یهو خودش اومد و زیر درخت نشست و به درخت تکیه داد و یکی از پاهاش رو دراز کرد…چقدر جذاب بود…چشمش به من افتاد شرلوک:طراحی؟نمیدونستم هنرمندی…منم قبلا طراحی میکردم قبل از اینکه— -قبل از اینکه کاراگاه بشی… شرلوک:درسته…میدونم سوال های زیادی داری…بپرس -چرا بهمون سر نزدی؟ شرلوک:سرم شلوغ بود… -باشه منطقیه تو یه کاراگاه معروفی…ولی چرا حتی نامه ندادی؟ شرلوک:متاسفم…خب..،چی داری میکشی ؟ -اه…یه طرح ساده… یهو برگه از روی دفتر سر خورد و افتاد پایین درخت کنار شرلوک،شرلوک برگه رو گرفت و با لبخند کجی که ازش ندیده بودم بهش خیره شد -اون… شرلوک:پس یه طرح ساده؟قشنگ شده،یادگاری میبرمش برای خودم حس کردم یکم سرخ شدم،وای خدایا نکنه دیوونه شده باشم؟سعی کردم بحث رو عوض کنم -خاله رو میتونی پیدا کنی درسته؟… شرلوک:اره…با چک کردن اتاقش فهمیدم رفته لندن وای خدایا چقدر باهوش و حرفه ای بود…معلومه که یه کاراگاه معروف میشه
نظرات بازدیدکنندگان (0)