شاید شروعی برای یک دورگه پارت ششم🐸
شب-هاگوارتز: خوابگاه ریونکلاو-اتاق میسو و جسیکا و بانی و جنا:جسیکا و بقیه هنوز نیومده بود به خوابگاه،احتمالا بازم توی جنگله و اگه مک گونگال پیداش کنه قراره تا صبح نگهشداره،میسو تازه لباس هاشو عوض کرده بود،یه تاپ جذب قرمز راحت و یه شلوار راحت خواب،داشت موهای بلند و قهوه ای صافش رو شونه میکرد که یهو صدای در زدن اومد دید میسو:احتمالا جسیکاعه ولی چرا با کلیدش باز نکرد؟احتمالا توی جنگل گمش کرده،نفس عمیقی کشیدم و شونه رو روی میز گذاشتم و رفتم سمت در و باز کردم،و با دیدن سدریک اول خشکم زد و بعد خجالت کشیدم دید سدریک:خوابم نمیبرد،از خوابگاهم بلند شدم و رفتم سر خوابگاه ریونکلاو،نمیدونم فلیچ چطوری منو نگرفت،رمزی که میسو قبلا بهم گفته بود رو گفتم و تونستم وارد اتاق عمومی ریونکلاو بشم و سمت خوابگاه دخترا برم و آروم در اتاق میسو رو زدم و در رو باز کرد و با دیدن اون تاپ توی تنش پوزخندی زدم میسو:هی جسی—…سدریک؟ سدریک:ام،قبل اینکه بپرسی چرا اینجام باید بگم خوابم نمیبرد و خوشبختانه میتونم بفهمم که جسیکا و بانی و جنا توی اتاق نیستن اره؟ میسو:اره نیستن…(یهو چشماش گشاد میشه)خب که چی؟!منحرف شدیا… سدریک:یعنی قراره نیام داخل؟چون اگه یکی از دخترا بیدار بشه و بیرون بیاد منو میدزده میسو:غلط کردی…بیا داخل ببینم سدریک با قیافه ای راضی و به هدف رسیده میره داخل
ادامه: میسو روی تخت خودش میشینه و سدریک میره توی بغلش چند دقیقه بعد بدون اینکه بفهمن چجوری پلک هاشون سنگین میشه و خوابشون میبره،جسیکا و بانی و جنا آروم در اتاق رو باز میکنن در حالی که نفس نفس میزنن جسیکا:وای خدایا باورم نمیشه فلیچ گیرمون ننداخت…هی آروم باشید…میسو خوابیده بانی:اخی…بیدارش نکنید جنا:خوابم میاد… جنا روی تخت خودش از شدت خواب آلودگی بیهوش میشه جسیکا آروم میره سمت تخت میسو جسیکا:صبر کن ببینم…هیع—! جلوی دهن خودشو میگیره جسیکا با ذوق:سدریکه—!بغلشه—! بانی:وای خدایا…تو چرا ذوق داری اگه فلیچ بفهمه یه پسر تو خوابگاه دختراش بدبخت میشیم بعد تو یه جوری ذوق داری انگار اومدن خواستگاریت جسیکا:چون میسو منو برای اینکه به سدریک برسه منو روا/نی کرد!بگیر بخواب بیدار نشن…اممم…منم حسابی خوابم میاد همه خوابیدن…ولی توی به تخت دوتا قلب همزمان با هم میتپید پایان صحنه.
صبح: میسو آروم آروم بیدار میشه و کم کم که هوشیار میشه متوجه سدریک میشه،آروم لبخند میزنه و سعی میکنه بدون بیدار کردنش از بغلش در بیاد سدریک:صبر کن…با هم میریم…(لحن خواب آلود) جسیکا و بانی و جنا قبلشون رفته بودن،آروم بلند شدن و لباس هاشون رو عوض کردن و رفتن توی تالار بزرگ برای صبحونه،میسو نشست سر میز ریونکلاو و سدریک هافلپاف دید میسو:سر صبحونه بانی و جسیکا و جنا کلی دستم انداختن و باهام شوخی کردن و تیکه انداختن،بعد صبحونه رفتیم سر کلاس اسنیپ،و بعدش با مک گونگال کلاس داشتیم ولی وقتی وارد کلاس شدیم میز و صندلی های کلاس گوشه های کلاس چیده شده بودن روشون نشستیم و مک گونگال اومد مک گونگال:خب دانش اموزان عزیز،متوجه مهمون هایی که داریم قطعا شدین،امسال یول بال برگزار میشه،دقیقا در شب کریسمس که به مراسم سنتی خیلی مهم برای مدرسه هاست،و هر کدام از شما برای این شب باید یک همراه داشته باشید که همراهش برقصید *صدای پچ پچ های رون که در حاله مسخره کردن بود میومد* مک گونگال:آقای ویزلی؟لطفا بلند شید و با من برقصید رون:چی؟! مک گونگال:بلند شید!و همراهم برقصید! رون با سرخ شدن بلند میشه و به سمتش میره که جرج و فرد شروع میکنن به مسخره کردن رون دید میسو:آروم به ساق پای فرد زدم میسو:خفه شید احمقای دراز…
ادامه: دید میسو:بعد رقصیدن مک گونگال و رون صدای خنده ها و پچ پچ ها میومد که وقتش شد برای تمیرن بقیه با هم برقصن که سدریک با پوزخند سمتم اومد و دستشو دراز کرد سدریک:نظرت چیه فسقلی؟ میسو:فسقلی خودتی… دستشو گرفتم و بلند شدم در حالی که بقیه تمیرن میکردن ما هم تمرین میکردیم سدریک:خب؟ میسو آروم زمزمه کردم:خب چی؟… سدریک هم آروم زمزمه کرد:ما قبلا همو دیدیم میسو:خل شدی؟…معلومه که دیدیم… سدریک:خودتو به اون راه نزن من راجب روزهای عادی حرف نمیزنم…میدونم اون شب رو یادته بیرون هاگوارتز…لندن…خیابون تاریک و چند تا از چراغ ها…ساعت دو بامداد…بارون…چند تا از دوستای دیگه…و مس/ت بودن…صدای خنده های بیهوده…میدونم یادته میسو زمزمه:سدریک…الان نه…مثلا داریم تمرین میکنیم…امشب حرف میزنیم باشه؟… پایان صحنه. (اگه کنجکاو شدی میخوام بگم پارت بعد فلش بک به اون شب رو داریم🐸)
نظرات بازدیدکنندگان (0)