خیابان لالهزارِ آن سالها، شبیه یک خوابِ رنگی بود که تعبیرش را کسی نمیدانست. بوی ادکلنهای فرانسوی با دودِ غلیظِ سیگار “وینستون” زیر سقفِ بلندِ کاباره گره خورده بود و صدای پیانو، رویِ پچپچِ اشرافیِ آدمها میلغزید. من، غرق در کتوشلوارِ اتوکشیدهام، پشتِ پیانو همیشگی نشسته بودم و به انعکاسِ لرزانِ نورهای نئونِ قرمز و آبی در جامِ بلورِ های مقابلام خیره شده بودم؛ درست در همان لحظاتی که تهران داشت با تمامِ زرقوبرقش، آرامآرام به سمتِ سرنوشتی نامعلوم میدوید.
در میانِ آن همه هیاهو و رقصِ نور، ناگهان انگار زمان ایستاد. او آمد؛ نه مثل بقیه، با هیاهو، بلکه مثل یک شعرِ نیمهتمام که تازه وزن پیدا کرده باشد. در آن شلوغیِ کاباره که همه برای دیدنِ ستارههای روی صحنه آمده بودند، او تنها کسی بود که شبیه به خودش به نظر میرسید. نگاهم به چهره اش گره خورد، فهمیدم که آن شب، لالهزار دیگر برای من یک خیابانِ معمولی نیست؛ آنجا، میانِ بویِ تندِ تنباکو و طنینِ موسیقیِ کوچهبازاری، من داشتم در چشمهای زنی غرق میشدم که بویِ بارانِ جادهچالوس را به آن سالنِ نیمهتاریک آورده بود. هیچکس نمیفهمید، اما در آن لحظه، قلبِ من سریعتر از چرخِ تماشاخانههای شهر میتپید…
و پیانو، گویی زبانِ گویایِ قلبِ من شده بود؛ دستانم رویِ کلاویهها میلغزیدند و نوایی میساختند که تند و آرام، در هم میپیچید. همان آهنگی که نامش “سلطان قلبها” بود؛ ریتمِ پرشور و حالش، مرا به عمقِ خاطرات میبرد، در حالی که خودم در دریایِ چشمانِ او غرق بودم. همان دختر با روسریِ نقرهای که آمده بود تا خاطراتش را فراموش کند، اما من تمامِ تلاشم این بود که لحظهای بتوانم گیسوانِ موجدار و سیاهرنگش را، که تا کمرش ادامه داشت، نوازش کنم. فقط میخواستم با کنار زدنِ چند تارِ مو که بر چهرهاش ریخته بود، نگاهش را ببینم؛ شاید در آن نگاه، پاسخی به تمامِ این خواستنیهایِ ناگفته پیدا میشد.من، در مکانی بالاتر از او نشسته بودم، اما حس میکردم او بر جایگاهی والاتر از من قرار دارد. دو پیکِ نوشیدنی که نوشید، گویی از ازدحامِ خفهکنندهی فضا به تنگ آمد و آرام، به سمتِ خروجی قدم برداشت. بدونِ او، حتی همین جوِ پر زرقوبرق هم برایم نفسگیر شده بود؛ دخترکِ با روسریِ نقرهای، نفسم را نیز با خود بیرون برده بود. بعد از یک دقیقهی دیگر، اجرایِ موسیقی پایان یافت و من به بهانهی استراحت، صحنه را ترک کردم. در همین حین، دیگران با آهنگهایِ تازهای شروع به نواختن کرده بودند
در میانه راه، یک بطری نوشیدنی به دست و دو لیوان در دستانم، از سالن به بیرون زدم. روسریِ او، که حالا شل شده بود، بر گردنش افتاده بود و او، در حالی که به نردههایِ روبهرو تکیه داده بود، آسمان را نظاره میکرد. دستش را در جیبش فرو برد و سیگاری بیرون کشید و فندک زد تا آن را روشن کند. چند قدمِ پیوسته برداشتم و خود را به نرده کنارش تکیه دادم. سیگار را، همراه با نوازشی کوچک با انگشتِ کوچکم، از دستش بیرون کشیدم. «خانمی به زیبایی شما نباید از این کارها کند… یک نوشیدنی تازه را با من ترجیح نمیدهید؟»اگر میگفت «نه»، تصمیم داشتم بروم و گویی در زمین فرو روم، از دیدگانش محو شوم و تمامِ شب را به نواختن و نوشیدن مشغول شوم. اما… لبخندی کوچک، که گویی از سرِ بیخیالی بود، بر لبانش شکفت و پروانهها در دلِ من به پرواز درآمدند. فندک را در جیبش جا داد و دستش را به حالتی که گویی پیکی در دست دارد، گرفت و من منظورش را گرفتم. لیوان را در دستش قرار دادم و با حرکتی کمی ناشیانه، نوشیدنی را با ریختنِ بخشی از آن بر رویِ خودم، باز کردم. سپس گویی گارسونِ رستورانی پنج ستاره در شانزهلیزه هستم، لیوان رابرایش پر کردم. سپس او بطری را از دستم کشید و با یک دست، به ظرافت لیوانِ مرا سرشار کرد…
و سپس هر دو در آرامش به نوشیدن مشغول شدیم. «آقا، شما هم از اون شلوغی خسته شدین؟» صدایش از ابریشم نرمتر و از تارِ مویی نازکتر بود، اما در پسش لایهی ضخیمی از غم وجود داشت. «بله خانم.»”«شما تا حالا نیومدین اینجا، مگه نه؟»«بله، اولین بارم بود، اما شما همیشه اینجا پیانو میزنید؟»دلم از شوق پر کشید، چون او مرا دیده بود!«بله، شما موسیقی رو ترجیح میدید یا شعر رو؟» لبخندی بر لبانش شکفت و با صدایی که انگار از دلِ ابرهایِ بارانخوردهی تهران برمیخاست، پرسید: «سوال جالبیه آقا… شما پدرتون رو بیشتر دوست دارین یا مادرتون رو؟»چه جواب زیرکانهای! انگار میخواست بازیِ کلمات را به سمتی بکشاند که دوست داشت. با خود فکر کردم، این دخترکِ مرموز، تمامیتِ خوبیهاست؛ هم زیباییِ شاعرانه را در خود دارد و هم زیرکیِ یک فیلسوف.با لحنی که سعی داشتم آرامشِ ظاهریاش را حفظ کنم، پاسخ دادم: «حق با شماست، کلاسیک میپسندید یا نو؟»ابرویی بالا انداخت، گویی از کنجکاویام متعجب شده بود. «شعر را میگویید یا موسیقی را؟»« اما شعر را که کلاسیک میپسندم و موسیقی را در آنچه نوای صداقت باشد و نبض قلبم را با ریتمش به حرکت بیاندازد… شما که را میپسندید؟»
چشمانش برقی زد و منتظر بر من نگریست«ابی، معین، بانو هایده و مهستی… گاهی هم حمیرا. اما بیشترین علاقهام به موسیقی کلام شماست.»کمی سرش را آرام پایین انداخت. نمیدانم چشمانم اشتباه دید یا نه، ولی گویی گردشِ خون در گونههایش بیشتر شده بود و صورتی ملیح به چهرهاش بخشیده بود. آن لبخندش که تا چشمانش نیز کشیده شده بود، انگار رازِ ناگفتهای را فریاد میزد.«روش رفتار با خانمها را خوب بلد هستید آقا.» لیوانش را بالا آورد. «میشه لطفا؟»لیوانش را پر کردم و دوباره هر دو به آسمانِ خاکستریِ تهران خیره شدیم. از متفاوتها حرف زدیم. از کتابهایی که کمتر کسی سراغشان میرفت؛ از «عشق سالهای وبا» که میگفت: «این کتاب را بخوانید، چون در اوجِ ناامیدی، زیباترین روایتِ عشق را به تصویر میکشد؛ عشقی که حتی در سکوتِ سالها، راهِ خود را پیدا میکند.» و هر آن، او زیباتر و غمگینتر جلوه میکرد. شیفتهی آسمانِ تهران در هوای آلوده و خاکستری بود؛ دلباختهی بارانهایی که آسمان را تیره میکرد. اومتفاوتها را میپسندید.
کتابهایی که میخواند، آنانی بودند که کمتر طرفدار داشتند. سلیقهی موسیقیاش چیزی فراتر از خوشسلیقگی بود. گویی زاده شده بود که در پاریس قدم بزند و شبها در حالی که به رودِ «سن» خیره میشود، سیگار بکشد. اما او در تهران زاده شده بود و حال من، سعادتِ آن را داشتم که در کنارش بنوشم و قلبم را از حسِ خوشبختیِ محض مالامال کنم… «شما… شما خیلی خوبی آقا. شاید… شاید اگه جایِ من بودید، همین الان میتونستید بلند شید وجسم منو ببرید یه جایِ دور… جایی که اینهمه آدمِ خسته نباشن.» صدایش آرام بود، اما بغضی پنهان در آن موج میزد. نگاهش را به من دوخت؛ نگاهی که انگار هزاران حرفِ ناگفته داشت. لبخندی زد، اما این بار لبخندش با قبل فرق داشت. تلخیِ آن در عمقِ چشمانش آشکار بود، مثلِ غمی قدیمی که هیچوقت فراموش نمیشود. «من باید برم. دیگه دیر شده.»
منکه هنوز در سکوتِ آن لبخندِ پر از حسرت گم شده بودم، پرسیدم: «کجا؟ شاید… شاید بتونم کمکتون کنم؟»دختر به آرامی سرش را تکان داد. «مهم نیست. شاید… شاید دوباره اینجا دیدمتون.» چرخید و در تاریکیِ پر از دود و همهمه محو شد. قبل از آنکه کاملاً ناپدید شود، برگشت و نگاهی دیگر به من انداخت؛ نگاهی که انگار میگفت: «خوشحالم که امشب دیدمت، اما…»آنچه گفت آن نبوو:«من مالِ اینجا نیستم، آقا. ولی… ولی شاید یه روزی، تو موسیقیِ شما، منو پیدا کنید.»و بعد، درست مثلِ بخارِ روسریِ نقرهایاش که در هوایِ سردِ شب حل میشد، او نیز در میانِ نورِ عجیبِ ستارهها و رنگهایِ درهمِ آسمان، شروع به محو شدن کرد. نفسم بند آمده بود. تنها چیزی که باقی ماند، ردی از نورِ کمفروغِ ستارهای بود که دختر نشانش داده بود.
سکوتِ سنگینی بر من حکمفرما شد. به سمتِ پیانو برگشتم اما این بار، نه برای نواختنِ قطعهای که میشناختم، بلکه برای خلقِ اثری جاودانه. انگشتانم با شور و اندوهی عمیق بر کلیدها رقصیدند. آهنگی که از آن شب زاده شد، نه فقط داستانی از یک عشقِ نافرجام، بلکه سمفونیِ تمامِ رویاهایِ دستنیافتنی و زیباییِ پنهانِ جهان بود؛ موسیقیای که تا ابد، طنینِ گمشدهیِ آن دخترِ تهرانی بود که زاده شده بود در پاریس قدم بزند، اما در شبِ تهران، به جاودانگیِ هنر پیوست.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)