سلاممممم.ببخشید اگه پارت دوم نیست همین الان فهمیدم نلظر عزیز رد کرده😞😢😭ناظر چرا این کار رو میکنی اولین دیدار دراکو با باران بود آخههههه.خب خب آروم باش باران(اسم خودمم بارانه)اگه کسی پارت دوم رو خواست بهم درخواست دوستی بده منم دوستش بشم برام پیام بده براش بفرستم پارت دوم رو.بدون معطلی بریم سراغ داستان.
وقتی رسیدیم خونه خسته خودم رو رسوندم به اتاقم و خودم رو پرت کردم رو تختم.تازه داشت چشمام گرم میشد که صدای بالا اومدن کسی از پله ها به گوشم رسید.کسی در رو زد.گفتم:کیه؟گفت:منم.میدونستم محمد معینه ولی میخواستم اذیتش کنم.یه بار دیگه در زد.گفتم:کیه؟گفت:منم.گفتم:منم کیه؟دیگه خسته شده بود.در رو باز کرد و گفت:همون که باید بذاری بیاد تو. بعد اومد کنارم نشست و گفت:ببینم,واسه فردا استرس نداری؟گفتم:چرا باید داشته باشم؟با خنده با یه انگشت زد رو نوک دماغم و گفت:آخ آبجی کوچولو,برای اینکه تو کدوم گروه میوفتی دیگه.با اعتماد به نفس گفتم:اصلا.من توی اسلیترینم.امکان نداره جای دیگه برم.خانواده ما همه شون تو اسلیترینن.داداشم با خنده گفت:آره.حق با توئه.شبخیر باران.گفتم:شبخیر منم. داداشم با خنده رفت بیرون و در رو بست و منم تو عالَم خواب فرو رفتم.
صبح مثل همیشه ساعت پنج صبح بیدار شدم.خیلی هیجان داشتم.یه لباس معمولی پوشیدم و موهام رو دم اسبی بستم.مشغول جمع کردن وسایلم توی جامه دان شدم.خواستم برم پدر و مادرم رو بیدار کنم که صدای هو هویی شنیدم.سرم رو برگردوندم و یه جغد سفید رو توی یه قفس دیدم.فهمیدم جغد منه.تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم جت.آروم پر و بالش رو ناز کردم و بعد رفتم پایین که صدای زنگ تلفن اومد.تلفن رو برداشتم و آروم گفتم:الو؟آندیا بود!با خنده گفت:فکر کردی میذارم خانم ساحره بی خبر بره؟با عجله گفتم:دیوونه!تو از کِی تا حالا ساعت پنج بیداری؟با صدایی که معلوم بود نیشش با بناگوش باز بود گفت:از وقتی نامه ی هاگوارتز تو اومد.خب خانم خانم ها,کِی جغدتون رو بهم قرض میدید؟بهم نگو ماگل ها نمیتونن نامه بفرستن که من خودم یه پا جادوگرم.با خنده گفتم:واقعا؟نامه ی هاگوارتزت کو؟با یه خنده ی ریز گفت:از تو جیبت نامه تو کش رفتم.با اضطراب گفتم:چی؟چی گفتی؟الان کجایی ازت بگیرمش؟اونم که فهمید شوخی بسه گفت:خونه ام دیگه.گفتم:دو دقیقه دیگه اونجا ام.گفت:نه بابا خودم بهت میدم.تو کارات رو برس تا من بیام. با اضطراب گوشی رو گذاشتم و منتظر موندم.
رفتم مامان بابا رو بیدار کردم و مشغول خوردن صبحونه با عجله شدم که صدای زنگ خونه اومد و آندیا سریع بهم نامه رو داد.برای آخرین بار بغلش کردم و خداحافظی کردم.وقتی رفت مامانم گفت:با ماشین میریم ایستگاه کینگز کراس...من گفتم:مامان؟چیزه...میسه فقط تا سکوی 9و 3/4 بیاین بقیه اش رو خودم برم؟بابام گفت:البته عزیزم.تو دیگه مستقل شدی...مامانم گفت:راستی عزیزم,با هری پاتر دوست شو...من لی لی و جیمز رو میشناختم...حیف...و اشک توی چشماش جمع شد:بیچاره هری...اون برای این اتفاق خیلی کوچیک بود...بعدش ناگهان همه بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین(ناگهان چرت بود😁)من سوار صندلی عقب ماشین شدم و محمد معین هم همینطور.خیلی عجیب بود.محمد معین خیلییییی ساکت بود.(به به)
وقای رسیدیم به ایستگاه کینگز کراس خانواده ام رو بغل کردم و وقتی داشتم محمد معین رو بغل میکردم دیدم بغضش شکست.آروم درگوشم گفت:خداحافظ آبجی کوچولو...دلم برات تنگ میشه...منم با لبخند بغلش کردم و گفتم:منم. وقتی داشتم میرفتم به سمت ستون بین 9 و 10 دیدم یه پسر بچه با موهای سرگردان و عینک گرد و چشمای آبی(از چشمای سبزِ هری خوشم نمیاد)اونم مقل من جامه دان داشت ولی معلوم بود نمیدونه چطور رد بشه.رفتم سمتش و گفتم:سلام.من زد ام.باران زد.میخوای کمکت کنم؟پسر بهم نگاه کرد و گفت:اممم...من هری پاترم.اگه کمک کنی ممنون میشم.آروم سر تکون دادم.پس اون هری پاتر بود.اما برام مهم نبود اون الان دوستمه چه مشهور باشه چه نباشه.گفتم:سکوی نه و ده رو میبینی؟باید بری سمتش.رنگ از صورتش پرید.زیرلب من من کرد.با خنده گفتم:الان فکر میکنی دیوونه شدم نه؟ولی اشکال نداره.اول من میرم تو ببین.از برادرم شنیدمکهاگه میترسیم باید بدویم.و سریع با جامه دانم دویدم سمت سکوی نه و ده.بعد دیدم که جلوی هاگوارتز اکسپرس(نمیدونم درست نوشتم یا نه)ایستادم.بعدش هری اومد.لبخند زدم و گفتم:بیا بریم یه کوپه پیدا کنیم.آروم سر تکون داد و دنبالم اومد.رفتم توی یه کوپه ی خالی.بعد از مدتی یه پسر با موهای قرمز روشن و کک و مک اومد و گفت:میتونم بیام اینجا؟آخه همه ی کوپه ها پره.سریع گفتم:اصلا مشکلی نیست.بفرما.اومد نشست.وقتی به هری نگاه کرد گفت:پس فرد و جرج راست میگفتن:هری پاتر اومده هاگوارتز!هری آروم سر تکون داد.اون پسر بچه گفت:من رونم,یعنی اسمم رونالده ولی بفیه من رو رون صدا میزنن.رون ویزلی.و...تو؟جمله ی آهر رو رو به من گفت.خیلی آروم گفتم:من...زدم.باران زد.رون گفت:همون خاندان که پسرشون مشاور اعظم وزیره؟آروم سر تکون دادم و گفتم:من میرم بیرون. سریع اومدم بیرون.توی دلم گفتم:یعنی ما خاندان بدی هستیم؟ولی...آخه خاندان ما که توسط فساد زیر و رو نشده...غرق توی فکرم بودم که یه دفعه با یه دختر رو به رو شدم.اونم موهای کوتاه داشت.ولی قیافه اش خیلی پر غرور بود انگار میخواست دقیقه و ساعت بهم طعنه بندازه.سریع گفتم:ببخشید...اما اون محل نداد و گفت:ای دختر بی سر و پا...میدونی با کی رو به رو شدی؟پانسی پارکینسون!یه درسی بهت میدم که...اما درست وقتی که خواست چوب دستیش رو در بیاره دراکو اومد جلو و گفت:پارکینسون...بسه...
امممم.دستم خورد باید تا پارت بعد صبر کنین نلظر جان اگه مناشر کنی واقعااااا ممنون میشم و لطفا اون قلب سفید رو قرمز کنید
نظرات بازدیدکنندگان (0)