’فࢪزندماة‘
میخواهم بشنوم، بخوان عزیزدلم، بخوان زیر گوش من غمهای خوشطعم را. بیشتر از درد بگو، درد را به تمام تن من منتقل کن، سردرد را چشمدرد را دلدرد را. دلم را به درد بیاور با سنگینی آن اقیانوس، روی قلبم فشار وارد کن، مرا لبریز از اندوه کن.
خودت را خالی کن، و در من بریزان. خردههایت را به تکههای لرزان من متصل کن، با من مدارا کن، زیر گوشم بخوان؛ حرف زدنت خوب است، ماندنت خوب است، ماندنت به معنی صدایت است. صدایت در گوش من است، مدام پخش میشود، بگذار این دلِ بیامید را به چیزی بند کنم، بگذار صدایت را بشنوم، صدایت زندگی است، حرف زدنت خوب است.
غمهایت شیرین است، چون غمخوارت من هستم، فرهادت من هستم، هیچکس نمیتواند انقدر پاکیزه، شربت اندوهت را بنوشد، هیچکس نمیتواند به اندازهٔ من چنین خوب اندوهخوار باشد. اندوهخوار توام، غمخوار توام. میخواهم بشنوم، میخواهم بدانم قلبت جریحهدار شده و سپس، شکاف قلبت را ببوسم.
میخواهم مرهم باشم، میخواهم آنچیزی باشم که همیشه میخواستم داشته باشم، میخواهم مرهمِ تو باشم؛ اجازه میدهی؟ روز آخر است جانا، بگذار در قلبت لانهای داشته باشم، قول میدهم بیصدا باشم، قول میدهم بیآزار باشم. اجازه بده در اقیانوس چشمهایت غوطهور شوم، بگذار حسشان کنم، من بسیار نگرانم...
خود را جای من بگذار، مردمکهای لرزان خود را بنگر، صحنهای غمگین و سخت برای من است.. بگذار اشک باشم و از چشمت بگریزم، بگذار دست باشم و آهها بسرایم، بگذار لب باشم و کلمات بسازم، تا بلکه دریای تو زلال شود..
نظرات بازدیدکنندگان (0)