’فࢪزندماة‘
غم از وجود من لبریز میشود. بوی غم، همان بوی س¡یگار برگ بین لبهای ژنرال است. غم، عطر نارنجهایی که خشک شدهاند را میدهد. غم، آسودگیِ پس از م¡رگ است، شیرین است، مزهٔ گلابیهای باغ اجدادی را میدهد. غم، اع¡تیادآور است، مانند بوی گلِ مریم است، بوی تن مقدس مادر عیسی را میدهد. غم، وسیع و کوهستانی است، صدای پای کودک روی سبزههای دشت را میدهد.
غم، کوچنشینی شعرپرداز است، موازی با افقِ کور است، نرمیِ بال پرستو است. غم، بوی خونِ معصوم میدهد، بوی لذتی دردمند از شهادت، عطر شقایقهای سرخِ صحرا را میدهد. غم، دیوانگیست، غم تغذیهٔ روح مریض است، غم نابودگر است، چنان مخدر؛ اما من دچار غمم، ما دچار غمیم.
غم، در نظرم بسیار خوشطعم است، مزهٔ پوست کنده شدهٔ لب میدهد، خونی که از شکاف زخم جریان میگیرد، به رنگ سبز جوانهٔ امید در آن میان است. غم، آغوشپذیر است، همزمان متکبر است، اما مسکین میپذیرد. غم شیرین است، غمخوار فرهاد است، و سیلی که میآید، فرهادها را با خود میبرد، و منم چکیدهای از سیلابهای غمپرور.
من غم میپرستم و غمگینانه مینگرم و با غم سخن میگویم؛ تلخی کلماتم زبان شنونده را میبُرد اما قطرات ریز و درشت و کوچوار غم بر تن من لانه دارند. من در غم به دنیا آمدهام، و مسیر آن به زیر پوستم نفوذ کرده است. بیتابانه منتظر نهایت هستم، پایان این خوراکی شیرین و تلخ، چیزی بهنامِ «غم»!
نظرات بازدیدکنندگان (0)