در این رمان کارکتر های mbti نقش دارند، الهام گرفته شده از {رمان اسرار جزیره گمشده} ---> «هیچی مثل خاطرات نمیتونه ریشه انسانُ خشک کنه...»
لحظهای که intp گم شد، مکس (برادرintp): ساعت از حوالی یازده شب گذشته و هنوز صدای تیک تاک عقربه ساعت روی مخم راه میره! آخه این بچه (به intp اشاره داره و فکر میکنه هنوز یه بچست و باید مراقبش بود) کجاست؟ نیم وجبی... صدای در زدن من را از افکارم بیرون کشید، فکر هایم را پس زد و به سمت در رفتم و همزمان با لحنی کشدار گفتم: چرا انقدر... و زمانی که در را باز کردم حرفم را خوردم: جناب شرمنده ولی باید اینجا را بگردیم. -حکم بازرسی؟ زمانی که پسرک نگاهی به من انداخت بر تنش لرزه افتاد: شرمنده قربان! رئیس مجبوریم برای موضوع خواهرتون بازرسی انجام بدیم ولی... -کی حکم داده؟ چه موضوعی؟ +جناب سرگرد، قربان! خواهرتون به جرم جعل اسناد و اتهام به ق*تل غیر عمد... -باید با خود سرگرد صحبت کنم! در را تو رویش بستم و لباس نظامی به تن کردم. در را گشودم و بیرون رفتم: اول بزارین بزرگترا صحبت کنن! هوای بیرون سرد است، اوایل پاییز و سرمای شدید باهم نمیسازد. شاید هم بدن من است که یخ کرده... حیاط ساکت شد. سرگرد جلو اومد، پوشه دستش بود. من صاف ایستاده بودم، ولی تو سرم هزار تا فکر میدوید. - سروان، خواهرتون بعد از جلسه آخرش از دادگستری خارج شده. بعدش این اسناد کشف شده. امضا پای برگهست. برگه رو گرفتم. امضا شبیه بود، ولی یه جای کار میلنگید. زیادی تمیز و زیادی بینقص بود. اون همیشه یه فشار اضافه آخر امضا میداد، انگار میخواست مطمئن شود که ردش باقی میماند. نقطه آخرش جا مانده... - اون روی پرونده کیفری کار میکرد. جعل سند تو پرونده خودش؟ درست نیست! سرگرد گفت: ما طبق شواهد جلو میریم. تصادف هم همون حوالی اتفاق افتاده. شاهد گفته قبلش با یه زن بحث داشته. بحث؟ خواهر من اگه عصبانی بشود، ساکتترست، میرود تو لاک تحلیل و منطق و به قول همیشگی فاز کارآگاه بودن برمیدارد. اجازه دادم وارد شوند و خانه را بگردند، بلاخره سرگرد است. هر اطلاعاتی تا اینجا هم چون مرا میشناخته در اختیارم گذاشته... رفتم سمت اتاقش، در نیمهباز بود. اتاق بههمریخته بود… اما نه شلخته... نظم مخصوص خودش را داشت. کتابهای حقوق کیفری کف زمین پخش، ولی بر اساس موضوع دستهبندی شدهاند. روی میز، سه تا خودکار کنار هم، همه همجهت هستند. تخته کوچیک روی دیوار پر از اسم و فلش و زمانبندی... نخهای قرمز کشیده بین چند اسم، وسطش اسم «پیرمرد خرفت»! نکنه!؟ نه ممکن نیست! روی زمین کیفش نبود. گوشی هم نبود. هوای داخل اتاق پر از بوی کاغذهای کهنه، جوهر خشک و قهوهای بود که روی میز خشک شده بود. وقتی خم شدم تا دفترچه را بردارم، گرد و خاک ریز روی سطح میز میلغزید و حس کردم هر ذره آن دفترچهها مثل قطعات پازل گذشته و حال خواهرم هستند. نظم عجیب و دقیق، حتی در بههمریختگی، حس حضور یک ذهن همیشه فعال و محاسبهگر را به من منتقل میکرد. فنجون قهوه روی میز خشک شده بود. یعنی احتمالاً صبح زود وقت خوردن قهوهاش را هم قبل دادگستری نداشته است. خم شدم دفترچهاش رو برداشتم. صفحه آخر: «زمان خروج ۱۸:۱۲. تصادف ۱۸:۲۷. فاصله منطقی نیست.» یعنی خودش هم به زمانبندی شک کرده بوده، اما پرونده اصلیش برای این دو روز درباره آن مرد متهم به قت*ل بود، قضیه تصادف چیه؟ «یه لحظه ایستادم وسط اتاق، اگر توی راه برگشت دزدیده باشنش چی؟ اگه کسی فهمیده بوده داره زیادی نزدیک میشه؟» یا… «اگه خودش رفته؟» نه برای فرار... نگاهم افتاد به کمد، کشوی پایین خالی بود. چندتا برگه قدیمی هم نبود. برگههایی که مربوط به گذشتهمون بود. آزمایشگاه...
«نه نباید اینطور باشه! تصادف!؟ آزمایشگاه!؟ اتهام!؟» گلویم خشک شد. بوی الکل تو ذهنم پیچید. دیوارهای سفید. اتاق تست حافظه و آزمایش های مغزی مردی با روپوش سفید که میگفت: «وابستگی نقطه ضعف شماست. اگه بخوایم بشکنیمتون، از هم جدا میشین.» دستگاه هایی که به سرمون وصل میکردند، تک تکشان... دستی بر زیر موهایم و پوست سرم میکشم هنوز جای تمام آزمایش هایشان ماندهاست. شش سال اونجا بودیم. از هشت تا چهارده سالگی! آزمایش پشت آزمایش، ما پروژه بودیم، نه بچه! وزوز دستگاهها هنوز در ذهنم تکرار میشود، صدای فلز سرد و برق که روی سرمان میخورد، و کفهای سرد و بوی ضدعفونیکننده سفید و بیروح در تمام سلولهایم هنوز جا خوش کردهاند. هر آزمایش، هر لمس و فشار، مثل حکاکی بر روان و بدن ما بود. پلیس هیچوقت جزئیاتشو نفهمید. پرونده رسمیمون تمیز بسته شد. ولی من هیچوقت ولش نکردم. سالهاست یواشکی دنبالش میگردم. اسم شرکتهای پوششی، زمینهای ثبتشده، ساختمانهای متروکه! نه فقط برای جواب، برای انتقام! پدر و مادرمون! زندگیمون! روانمون... خواهرم میدونست. همیشه میگفت: «اگه بدون مدرک بری جلو، فقط خودتو میسوزونی. خوت نه هردومون میسوزیم» ولی چند وقت اخیر خودش هم ساکتتر شده بود. بیشتر میرفت تو فکر، یه بار از دهنش در رفت و گفت: «اگر گیرش میاوردم...» نکنه تو همین پرونده کیفری، یه رد از همون آزمایشگاه پیدا کرده؟ شایدم همه اینها پوششی برای خود آزمایشگاهست و بچه های دیگه ای درحال قربانی شدنند. سرگرد پشت سرم گفت: + سروان، تا روشن شدن وضعیت، شما از این پرونده کنار گذاشته میشین. آه کشیدم و برگشتم طرفش: کنار گذاشته میشم؟! یعنی همه چی رو ول کنم و شما تصمیم بگیرین؟ این خونه منه، و اون خواهر منه! من حق ندارم دنبال خونه و خواهرم باشم؟ + سروان، دستور صادر شده! دستش را بر شونهام گذاشت: میدونم چی بهت میگذره، من همینم خلاف قوانین بود بهت گفتم فقط چون میدونم آدمی نیستی که نشه بهت اعتماد کرد. اما دستور دستوره! - دستور؟ دستور نمیتونه بگه من اجازه ندارم دنبال خواهرم باشم! اون تمام خانوادمه! سرگرد اخم کرد، قدمی جلو گذاشت: + آروم باش. این دستور از بالا اومده، ما نمیتونیم کاری کنیم. - آروم؟ بعدم چند روز دیگه جس*دش رو ببینم!؟ نه! سرگرد چند لحظه نگام کرد، نفسش عمیق بود. + پس تو از دستور سرپیچی میکنی؟
- من دارم خواهرم رو پیدا میکنم. این یه دستور اداریه، اما زندگی من یه چیز دیگهست. آره اینکارو میکنم. چشمامو بستم، نفس عمیق کشیدم. + برو! اونا نمیفهمن! اینم جبران تمام سال های دانشگاه و بعد چشمک زد: وسایلت رو جمع کن! - ممنونم وسایل رو داخل یک ساک مشکی رنگ ریختم، دستهایم میلرزید و انگشتانم هر بار که میخواستم چیزی داخل ساک بگذارم، به آرامی لغزیدند. ضربان قلبم مثل طبل جنگ توی قفسه سینه میکوبید و هر صدای ناگهانی مثل هشدار آتشسوزی گوشم را میسوزاند. لپتاپ و موبایل را چک کردم، شارژ و رمز عبور را دوباره مرور کردم، کیف پولم را با دقت باز کردم و کارتها و پولها را داخل کیف گذاشتم. ساک مشکی را روی زمین گذاشتم و قبل از اینکه آن را روی شانه بیندازم، یک بار دیگر اطرافم را نگاه کردم: اتاق هنوز پر از خاطره بود، هر کتاب، هر دفترچه، همه یادآور چیزی که باید محافظت میکردم. نفس عمیق کشیدم، قفسه سینهام را پر کردم و ساک را روی شانه انداختم. وزنش سنگین بود، نه فقط از وسایل، بلکه از بار گذشته، اضطراب حال و ترس از آیندهای که انتظارم را میکشید. کیف پول و لبتاپ و موبایلم رو همراه ساک برمیدارم. در رو بستم و بیرون رفتم، البته با کمک حواس پرتی سرگرد! این بار نه فقط دنبال پرونده، دنبال رد خواهرم و مسیر آزمایشگاه بودم. توی تاریکی و سکوت، آماده بودم هر ریسکی رو قبول کنم. حتی اگه سیستم جلوم رو بگیره، حتی اگه بازداشت بشم! گذشته، حال و آینده همه تو این خط بود؛ و من هیچ راهی جز دنبال کردنش نداشتم. سوئیچ را چرخاندم و ماشین روشن شد. و من سال ها منتظر یه بهونه بودم که برگردم سراغش. Intp ببینم چه چیزی دست و پا کردی! (قراره جلوتر یعنی پارت های بعدی از چهره مکس پرده برداری بشه!)
زمان حال، از زبان intp: عقربه دوباره چرخید. چشمانم پیاش میگردند و سرگیجه میگیرم، دلم میخواهد از پی تمام این چشم ها محو شوم، مخصوصا از پی چشم entp که به چشم هایی که زیر موهای درهم ریخته پیداستْ زل زده است. قلبم در سینه میکوبد، آن مردک چرا همچین چیزی رو نشون داد؟ چطور اخیار ذهنم دست خودم نبود؟ شایدم باید بپرسم چرا انتخاب کردم نشانش بدهم، آن هم به او، entp... عقربه از حرکت میایستد: روبروی Enfp. و روبروی intj. صدای قورت دادن آب دهان enfp در آن سکوت قابل شنیدن بود، به چشمان intj زل زد و خودش را آماده کرد. صدای زن پس از زمانی میان دروازه های شنوایی ما جابجا شد: «پاسخ دهنده: enfp، پرسشگر: intj» Enfp آرام روی قفسه سینه اش کوبید و نفس عمیقی کشید، صدا دوباره گفت: جرئت یا حقیقت؟ چشمانش را بست و به intj نگاه کرد: حقیقت مکثی کوتاه: اکنون پرسشگر، یکی از گزینه های سوال رو انتخاب کند. Intj یکی به یکی چشمش میجنبد، اولین بار است میبینم مردد و نگران است. میپرسد: آیا دوباره آن مکعب... چشمان enfp گرد شد و داد زد: وایسا! لطفاً... تیر بار سمت intj نشونه رفت و صدای تهدید آمیز زن را بازتاب کرد: بپرس Intj با اندوه گفت: شرمنده، مجبورم! Infp دستی روی شانه enfp گذاشت: همه مجبوریم و همه کنارتیم فقط من از قضیه خبر دارم و میدانم چقدر برایش دردناک است. Enfp چشمانش را دوباره بست و کمی لرزید، فکر میکنم فقط من و infp که دست بر شانهاش داشت آن را حس کرد. Intj دوباره از نو گفت: آیا دوباره آن مکعب را میانداختی؟ ثانیه شمار دوباره شروع به شمارش کرد، نور قرمز روشن شد و مردمک های enfp تنگ... Enfp سرش رفت و از پشت روی زمین افتاد، intj هم همینطور! اما اینبار چون آماده بودیم، infp او را گرفت و estp دیگری را...
جایی میان رویا و واقعیت، زمان بچگی enfp (راوی): کوچه نیمهتاریک بود؛ آن ساعتی که صداها خفهتر میشوند و سایهها کش میآیند. نیمه شب enfp کوچک با نوک کفشهایش به سنگریزهها ضربه میزد و برای هر کدام اسم میگذاشت. روی پاهایش نیم خیز مینشست و انگشتانش را به سنگ ریزه ها میزد و شهر خیالیاش را میساخت. ذهنش همیشه پر از داستان بود؛ دنیا برایش مجموعهای از امکانها بود. نور تیر چراغ برق نیمه صورتش را روشن میکرد و نیمه دیگر صورتش را در تاریکی فرو میبرد. «قهرمان.» کلمه از پشت سرش آمد. برگشت. سمت صدا... مرد کنار دیوار ایستاده بود، تکیه داده به آجرهای ترکخورده و کهنهای که خیلی سال بود از یاد ها فراموش شده بود. باد میوزید و کت سادهای که پوشیده بود را تکان میداد. آستینهایش دقیق تا روی مچ، کفشهایش تمیز اما خاکگرفته، انگار راه زیادی آمده باشد. با توجه به ظاهرش باید با ماشین آمده بچد اما کفش هایش بیش از حد خاکیست، صورتش بینقص نبود؛ چانهاش کمی استخوانی، لبخندش باریک و نصفه و نیمه بود. چشمهایش ثابت و به روبرویش نگاه میکرد، بیش از حد بی تحرکاند. «تو از اونایی هستی که دعوا رو دوست نداره، نه؟» صدایش نرم بود، مثل کسی که سالها آرام حرف بزند و یکبار هم فریاد نزده باشد. Enfp با اشتیاق بالا پرید و به مرد نزدیک تر شد، چشمانش برق زد و گفت: «من دوست دارم همه با هم خوب باشن.» مرد کمی خم شد، طوری که همقد او شود. بوی تند عطرش، چیزی بین شیرینی و فلزی، در هوا پخش شد: «پس قهرمان باش.» از جیبش مکعب کوچک فلزی را بیرون آورد. نور کم عصر روی لبههایش لغزید. سطحش صاف نبود؛ شیارهایی ریز داشت که وقتی در دست گذاشته شد، زیر پوست انگشت حس میشد. سردیاش تیز بود، مثل لمس دانه های برف... آنقدر کوچک بود که توی جواب بیست سوالی (تو جیب جا میشه؟) جواب بله را به خود اختصاص میداد. مرد با حسی اغرار آمیز گفت: «وقتی دعوا شد، بندازش وسط. حواسشون پرت میشه. بعضی وقتا فقط یه جرقه لازمه تا همه ساکت شن و خوشحالی و صمیمیت به همه برگرده» نگاهش مستقیم در چشمهای کودک بود. پلک نمیزد، ادامه داد: «قهرمانها همین کارو میکنن.» ENFP مکعب را در مشت گرفت. قلبش تند زد، اما نه از ترس، از حسِ مهم بودن میان تمام انسان ها... کسی بالاخره او را دیده بود. کسی گفته بود میتواند فرق ایجاد کند. وقتی برگشت تا برود، حس کرد مرد هنوز نگاهش میکند. برنگشت اما نگاه را پشت گردنش حس میکرد. راه خانه کوتاه بود، اما آن روز کش آمد. آسمان خاکستریتر شده بود. صدای تلویزیون خانهای از پنجره باز بیرون میآمد. زنی از دور کسی را صدا میزد. زندگی عادی جریان داشت و او در جیبش چیزی داشت که فکر میکرد جادویی است. دستش را چند بار داخل جیب برد. مکعب آنجا بود. سنگینتر از قبل برای ایجاد فرقی در زندگی او، برای آرامشی ابدی در خانه، برای فرار از دعوا و خشم و کدورت... جلوی در خانه مکث کرد. صدای فریاد از داخل میآمد. همان دعوای همیشگی! واژههایی که بارها شنیده بود، اما هر بار مثل خرا*شی تازه روی قلبش مینشستند. او همیشه وسط میپرید. شوخی میکرد. شکلک درمیآورد. چیزی میگفت تا فضا عوض شود. اما پس زده میشد و پشت در اتاق گریه میکرد، میخواست از زندگی فرار کند. امروز ابزار داشت، امروز «قهرمان» بود. در را باز کرد و قدم بر روی پادری قهوهای رنگ خانه گذاشت.
آشپزخانه میدان جن*گ بود. پدر صورتش برافروخته و رگ گردنش برجسته بود. مادر با چشمانی خسته اما آتشین با دستهای لرزان از او دوری میکرد. بشقابی به لبه سینک خورد و شکست. صدایش در گوش ENFP پیچید و قلبش را خراشید. هر کلمه مثل سنگی بود که به دیوار میخورد و برمیگشت، آن وقت مقصدش مغز enfp بود. او ایستاد. گلویش خشک بود. «بس کنید… لطفاً…» هیچکس نشنید، صدای فریاد ها عادی ترین صدای داخل خانه بود. اشک در چشمهایش جمع شد، دوباره نتوانسته بود جلویشان را بگیرد. دوباره کافی نبود. دستش را در جیب برد. فلز سرد پوستش را سوزاند. صدای مرد در ذهنش تکرار شد: «قهرمانها همین کارو میکنن.» قدم جلو گذاشت، نفس عمیق کشید و مکعب را بالا آورد. برای یک ثانیه، تردید در ذهنش قالب شد و نگاهش میان دعوای اوج گرفته روبرویش و مکعب رد و بدل شد. اگر کار نکند چه؟ اگر مسخره شود چه؟ Enfp بزرگتر که در خیالاتش دوباره به این خاطره برگشت بود از گونهاش اشک میچکید و با خود زمزمه میکرد: نکن! نکن! میخواست مکعب را از دست خود کودکی اش بگیرد اما نتوانست. بغضی که گلویش را تنگ کرده بود حالا ترکیده و میریخت. بر زمین سرده بی تردید ریخت. روی زانو نشست و با دستان بی روحش پاهای خود کودکیاش را گرفت: نکن! خود کودکیاش برگشت انگار صدایش را شنیده باشد و زمزمه کرد: «من قهرمانم!» Enfp با حسرت گفت: نه... دعوا داشت به سراشیبی سقوط منتهی میشد. او چشمهایش را بست و مکعب را انداخت. . . . صدا کوتاه بود و نوری سفید و بیرحم چشم های enfp کوچک را مجبور به بستن کرد. فشاری که هوا را له کرد او را پرت کرد و به دیوار فرو ریخته کوبید. وقتی چشم باز کرد، دنیا کج شده بود. گوشهایش زنگ میزد. گرد و خاک در هوا شناور بود. بوی سوختگی و فلز داغ در بینیاش پیچید، بدنها بیحرکت بودند. «مامان؟» صدایش لرزید، اما جوابی نیامد. قلبش شروع کرد به کوبیدن، تند و نامنظم بود، نفسش برید... دستهایش شروع به لرزیدن کردند، نگاهشان کرد: «من فقط… میخواستم…» او به زانو افتاد. دستش را روی زمین گذاشت؛ گرم بود. از انف*جاری که چند ثانیه پیش رخ داده بود هنوز گرم بود. واقعیت آرام و بیرحم جا افتاد. این سکوت را خودش ساخته بود، به خود بزرگترش نگاهی انداخت و گفت: تقصیر تو هست. تقصیر تو! متنفرم! از همتون! از همه آدما متنفرم! Enfp وقتی کودکیاش را دید، دست جلو دهانش گرفت و بیشتر گریست. دست intj روی شانهاش فرود آمد: تقصیر تو نبوده، از اون انت*قام میگیری! Enfp با اندوه گفت: ولی اونا مردن Intj سری تکان داد: آره اما به جاش آدم هایی رو سر راهت قرار دادن تا مراقبت باشن، شنیدم با intp خیلی وقته دوستی! شاید او یکیشان باشد. Enfp به صورت intj نگاهی میاندازد: و همه شما 14 نفر... سرش را سمت کودکیاش چرخاند که در سرما و زیر برف آخر فصل میگرید: جوابم آرهست! بازم اینکارو میکردم!
زمان حال، از زبان intp: Enfp پس از چند دقیقه از خواب و خیالش بیدار شد، intj هم همراهش چشم هایش را گشود و نشست: بهتری؟ Intj این را درحالی گفت که به enfp نگاه میکرد: آره Isfp از کنار گوش من، گفت: نسبت به intp زمان بیشتری رو توی خواب بودی - چون رویاش از من طولانی تر بود، مگه نه!؟ Enfp نگاهم میکند: ممنونم intp -ها!؟ من؟ یهویی؟ Enfp میخندد: بعدا میفهمی! صدای زن در بالای سرمان طنین انداخت: قانون جدید! قانون جدید! همه از ترسی پنهان که در چشمانمان است با خبریم، همه امیدواریم این قانون نمک بر زخم نپاشد اما از این مکان جز این انتظاری میرود!؟ صدای آن مردک جایگزین صدای زن شد: نمیدونین چقدر خوش میگذره از اینکه نگاه میکنم چطور ز*جر میکشین چشم غره ریزی میروم. مرد ادامه میدهد: نمیخوام از همتون سوال و جواب بشه! یکمی هم جرئت انتخاب کنین ترسو ها! Estp فریاد میزند: ما ترسو نیستیم! مرد میگوید: که اینطور! پس از این به بعد از هرکس بخواهم چند بار میپرسم و حق نداره چیزی که یکبار انتخاب کرده رو دوباره انتخاب کند، مثلا enfp وقتی دوباره عقربه سمتش چرخید نمیتونه حقیقت انتخاب کنه، شیر فهم شدین؟ زیر لب میگویم: درست حرف بزن، اح*مق مرد ادامه میدهد: چیزایی زیر لب میشنوم! خب اولین قربانی این قانون جدید... صد در صد شرط میبندم یا من هستم یا enfp چون یکبار از ما پرسیده شده و میخواهد نظریه جدیدش را امتحان کند. فلش میچرخد و سر فلش روبروی estp میایستد، estp زیر لب میگوید: مردک کینهای با خودم میگویم: «یعنی اشتباه پیشبینی کردم؟» میخواهم نفس راحتی بکشم که قسمت دوم فلش از قسمت اول فلش میشکند و جدا میشود، روبروی من قرار میگیرد. - واقعاً کینهای هستی! صدای پوزخند مرد پدید میآید: تا شما باشین رو حرف من حرف نزنین! حالا چون intp یکبار حقیقت را انتخاب کرده، میریم سراغ جرئت! - من انتخاب کردم نه estp! سر فلش سمت اونه، نه من! مرد غافلگیر میشود: نگفتم؟ این قانون رو شریک بازیتون هم صدق میکنه، یعنی شما دو نفرْ یک نفر در نظر گرفته میشوند! حداقل توی این قانون... دندان قروچه میکنم و نگاهی به سمت بلندگو های سالن میاندازم، دلم میخواهد به مشت و لگد بگیرمش و تحویل برادرم بدهم تا به حسابش برسد، برادرم... حواسم را به بازی برمیگردانم. گزینه ها روی صفحه نمایش روبرویم باز میشود، چشمانم گرد میشود: نه! این امکان ندا... مرد میان حرفم میپرد: حالا که امکان داره سرم را پایین میاندازم و موهایم دور سرم را فرا میگیرد، به estp نگاه میکنم. او همچین آدمی نیست، قطعاً او هم این کار را انجام نمیدهد! به او میگویم: چی انتخاب کنم؟ بین بدترین و بدترین Estp نگاهم میکند و پوزخند میزند: بین بدترین و بدترین؟ هوم... اگر بدتر یا بد وجود داشت اون رو انتخاب میکردم ولی به نظر خودت کدوم کمتر به ضررمونه -هردو به یک اندازه ضرر میکنه مرد آهی میکشد و میگوید: باشه یه راهنمایی میکنم! یکیش ممکنه شمارو توی مراحل بعدی به کشتن بده و دیگری باعث میشه دو نفرتون گرچه به احتمال پایین زنده بمونن، زیبا نیست؟ Estp میگوید: اینکه دو نفر برای زنده موندن بجنگن بهتر از اینه که یکی حتمی بمیره نفس عمیقی میکشم، میپرسم: مطمئنی؟ Estp سری میجنباند و نگاه میکند: آره چشمانم را میبندم، بازش میکنم: {دو شریک به انتخاب «پاسخ دهنده» از گروه جدا میشوند و بازی ویژه را انجام میدهند} متأسفم estp مرد میزند زیر خنده: انتخاب کنین! همتون نظر خواهی کنین!
مرد میزند زیر خنده: انتخاب کنین! همتون نظر خواهی کنین! سالن در سکوت فرو میرود. همه به همدیگر نگاه میکنند جز entp! سرش هنوز که هنوزه پایین است، صدایش در نمیآید برای همین عجیب و غریب است. -میشه فرصت استراحت بدی؟ یه ساعتی؟ مرد فکر میکند: باشه، بلاخره میتونم همچین درخواستی رو قبول کنم! شرط میبندم برای هیجانی که دارد فکرش درست کار نمیکند و فقط میخواهد موش آزمایشگاهی های جدیدش را به «بازی ویژه» بفرستد. روی دو پایم میایستم و از د*رد پهلویم صورتم درهم میرود: اینجا دستشویی نداره؟ قبل از اینکه کسی دهانش را باز کند، مرد در میآید که: در کنار ماشین خوراکی دوباره به بلندگو ها نگاه میکنم و سر برمیگردانم: isfj! با نگاهی که هنوز اتفاق را نمیتواند هضم کند نگاهم میکند: بله؟ -لوازم پانس*مان کجاست ؟ انگشتش را روی چانهاش میگذارد و فکر میکند: روی همون میزی که بهش تکیه داده بودی. -ممنون لوازمی که داخل کیف کوچکیست را برمیدارم و آرام آرام به سمت در دستشویی میروم، لنگ نمیزنم اما دلم میخواهد بزنم؛ شاید از د*رد کاسته شود. دستگیره در را میگیرم و می فشارم تا در باز شود، وارد که میشوم چفت در را پشت سرم میشنوم. روی سینک روشویی که قرار دارد کیف را میگذارم و در آینه به خودم نگاه میکنم، چقدر... رنگ و رویم تقریباً دو سه تناژ با سفید خالص فرق دارد و زیر چشمانم طوری قرمز است انگار چند وقتیست که چشم برهم نگذاشتم. دستی بر گردنم میکشم و یقه لباس را کمی پایین میدهم، زخ*م گلویم خیلی سالست که آنجاست اما چند دقیقهایست زق زق میکند. قرمز شده و اطرافش به روشنی میزند. نفس های عمیقی میکشم، قفسه سینهام بالا و پایین میشود: دم، بازم! دم، بازدم! به دستانم کمی اسپری الکل میزنم و سپس کنار پهلوی لباسم را کنار میزنم و بانداژی که دور تا دور کمرم کشیده شده را لوله شده، باز میکنم. کنار میگذارم و چند گاز نیمه خو*نی را که به زخ*م چسبیده جدا میکنم، با پنبه آغشته به الکل دور تا دور زخ*م را پاک میکنم. به سوزش میاندازدش! کاش سرم شستشو هم داشت! بعد با گاز های تمیز روی زخ*م را میپوشاندم و با همان بانداژ آن را میبندم و گرهای میزنم که حتی اگر تحرکم بالا رفت، باز نشود. لباسم را درست میکنم و کیف را دوباره سر هم میکنم؛ آب را باز میکنم و بعد از شستن دست هایم، چند مشت آب به صورتم میزنم و کمی محکم به صورتم میکوبم بلکه رنگ به رخم بازگردد. دوباره با دستگیره در را گشودم و به سالن بازگشتم.
بیرون که آمدم، همه به سمتی از سالن رفته بودند و یا در فکر خودشان سیر میکردند و یا با دیگری صحبت... Entp هنوز همانطور وسط صداها و هیاهویی که راه افتاده بود، نشسته بود و جم نمیخورد. موهای قهوهای سوختهاش جلوی صورتش را گرفته و نمیگذارد بفهم چه در سرش میگذرد، اَه چرا اینطوری شد؟ خاطره قحطی بود نشون بدی؟ اونم به اون!؟ ولی نمیخوام اونطوری ببینم... در افکارم لحظهای به صورتم میکوبم و با لحن ناباورانه با خود میگویم: «آخه چت شده تو؟ اونم مثل هزارتا آدم دیگه، اونم مثل بقیه ۱۴ نفر، اونم یکی مثل... چرا نمیتونم مثل بقیه بهش نگاه کنم؟» نگاهش میکنم، میترسم با او چشم تو چشم شوم اما باید صحبت کنم. دوباره قلبم در سینه میکوبد! «من چم شده؟ چرا انقدر میترسم؟ چرا اتقدر دلشوره دارم؟» آروم قدمی به سمتش بر میدارم و چند لحظه روی پاشنه کفشم تعلل میکنم. ادامه میدهم و میروم تا روبرویش بایستم، کفش هایم را میبیند. میداند جلویش ایستادم، میداند منم! اما ذرهای تکان نمیخورد تا که بلاخره میتوانم چیزی بگویم: چرا مجبورم میکنی من اول صحبت کنم؟ پاسخش چیزی جز سکوت نیست، دوباره حرفی را تکرار میکنم که: نشنیدی؟ احیاناً کر نشدی که؟ شدی؟ دوباره سکوت... نفسی عمیق میکشم تا خشم را فروکش کنم، اما مگر فروکش میکند؟ حرصم را در میآورد! طره مویی که جلوی صورتم را پوشانده، کنار میزنم و تا میآیم دهان بگشایم، میگوید: شرمنده جا میخورم! عذرخواهی برای چه؟ یادم میرود جز در افکارم آن را به زبان بیاورم پس دوباره میگویم: عذرخواهی برای چی؟ با کمی تاسف میگوید: نتونستم نجاتت بدم، نتونستم کاری کنم! اونجا هیچکاره وایسادم. وایسادم و نگاه کردم چطوری انتخاب میکنی! ابرو بالا میاندازم: خب؟ مگه باید کاری جز این میکردی؟ انگاری خشمی هنوز در صدایش بالا و پایین میشود: پس چی!؟ intj توی اون رویا با enfp حرف زد، متقاعدش کرد! من وایسادم و گذاشتم دوباره خودت تنها انتخاب کنی، درحالی که فقط وظیفه من بود که اینکارو کنم نه مثل مترسک فقط نگاه کنم! سرم را کمی پایین تر آوردم، گوشه لبم را کمی کشیدم و آروم خندهای کردم. سرش را بالا آورد تا نگاهم کند: میخندی؟ دوباره لبخند را از صورتم میگیرم: نه! فقط میخواستم دوباره به این بالا ها نگاه کنی شاید بفهمی یکی اینجا بالا سرت ایستاده ولی جدا از شوخی واقعاً «خندیدم» دوباره زده به سرم؟ چرا کار خودم را در افکارم توجیح میکنم؟ -بیخیال! پاشو! سرم را بالا میکنم و اطراف رو نگاه میکنم: enfp و intj و enfj و isfp درحال خندیدن و صحبت کردن هستند و چند نفری آن طرف که istj و estp جزو آنند در حال تصمیم گیری و مشورتند، یادم میافتد: «انتخاب کردم همچین بلایی سرمون بیاد» من انتخاب کردم. نفسم را بیرون میدهم و روبروی entp روی زمین مینشینم: تو هیچ مسئولیتی نداشتی! بعدشم ما اولین نفرات بودیم، چه میدونستیم همچین چیزی هست؟ تازه به اندازه من گند نزدی که! مجبور کردم همه این ۱۴ نفر رو تا دو نفر رو بفرستن برای «بازی ویژه»! Entp کمی میغرد: تو مجبور بودی! -تو هم مجبور بودی! حقیقت بر چشمانش مینشیند، درحال جنگ است تا قبولش کند. نگاهش میکنم، جلوی خودم را میگیرم تا همینجا نگریم یا از خشم فروکش شدهام مشتی بر صورتش نخوابانم، میگویم: حالا، آشتی؟
انگاری از سوال یهویی من جا خورده: مگه قهر بودیم؟ «ای بابا» حرفم را توجیح میکنم: جنابعالی نبودی جلو همه یجوری بلند شدی انگار میخواستی منو ناکار کنی؟ میخندد و با همان خنده میگوید: آشتی - حالا بلند شو! باید تصمیم بگیریم کی بره «بازی ویژه» سری تکان میدهد و میایستد، بعد از او بلند میشوم و درحالی که برمیگردم بروم، میگویم: دلقک بازیت هم نگه دار، حداقل میتونم بگم اونطوری انگار entp تری پوزخندی روی لبش مینشیند: اوه! الان تعریف کردی ازم ؟ -جو نگیرتت در دلم میخندم، در افکارم و ذهنم! شاید وقتی واقعاً از اینجا بیرون رفتیم عوض شوم. شاید! اگر بیرون برویم... به سمت estp و istj و جمع بقیه میروم که هنوز enfp و intj و enfj و isfp به آن ملحق نشدند. از estp میپرسم: چیشد؟ با سرافکندگی جواب میدهد: فکر نمیکنم کسی بخواد بره، بعدشم اصلا معلوم نیست اونجا چیه و چطور جایی هست، این بازی همینطور خطرناک هست چه برسه به ویژهاش Entj ادامهاش میگوید: فعلا بریم بشینیم که تصمیم بگیریم. سپس enfj به سمت enfp و intj و enfj و isfp فریاد زد و گفت: بیاین! باید تصمیم بگیریم وقتیکه همانطور که از قبل بودیم روبروی یکدیگر مینشینیم و در چشمان ترسان و هراسان هم مینگریم، پاهایمان میلرزد. Estp صدایش را صاف میکند: خب کی میخواد که بره به بازی ویژه؟ به تمام افراد حاضر نگاهی سرسری میاندازم، چشمانم را میبندم و زیر و رویش را مرور میکنم. هر چقدر هم باشد میتوانم این مرد را دور بزنم، همانطور که ۱۴ سال پیش اینکار را کردم و همراه برادرم مکس از دستش به رهایی رسیدم. نفسم را حبس میکنم، دستم را بالا میبرم: من میروم! صدای روی فرکانس صدای من حرکت میکند، صدایی که زیر و زبرش نشان میدهد گرفته و کلفت است. چشمانم را باز میکنم که ببینم کیست. Entp... بلند داد میزند: نه درمیآیم که: دخالت نکن میگوید: تو زخ*میای! معلوم نیست تا چند ثانیه دیگه زندهای یا نه؟ اونوقت میخوای وارد «بازی ویژه» شی؟ -اولا که حالا حالا ها زندم! دوما اونقدری میدونم که چیکار کنم و نکنم! صدای مرد از بلندگو ها در سالن میپیچد: خب؟ تصمیم؟ نفس حبس شدهام را بیرون میدهم: entp من تصمیمم رو گرفتم، مطمئناً کس دیگهای هم نمیخواد جونش به خطر بیوفته و من دلیل دارم برای کارم. بلند میشوم و میایستم: خب؟ اینم تصمیم من! Entp هم میایستد: منم تصمیمم رو گرفتم. رو به estp میکنم: خب؟ نمیخوای انتخاب کنی کاندید هارو؟ Estp نگاهی به جفتمان میاندازد: مطمئنین؟ باهم میگوییم: آره
Enfp بلند میشود و به طرف من میدود و بغلم میکند. از تعجب چشمانم گرد شده است، کنار گوشم زمزمه میکند: مراقب خودت باش، میترسم با این وضع بری اما میدونم تو یچیزی رو بخوای نمیتونم جلوتو بگیرم. تعجب کردهام، نمیدانم چه کنم. میگویم: چیزی نمیشه عقب میرود و نگاهم میکند، رو میکند به estp و سری تکان میدهد. Estp ادامه میدهد: intp و entp انتخاب های من هستن! مرد خندهای صدا دار میکند و میشمارد: 1 نگاهم را بین بچه ها میچرخانم. دوباره، ادامه دارد: 2 در چشمان entp زل میزنم. دوباره: 3 چشمانم را میبندم، زیر پایم خالی میشود و جیغم را قورت می دهم. همه چیز رو به سیاهی مطلق میرود. فضا و زمان کشیده میشوند، دگر چیزی نمیشنوند!
اسلاید خارج از داستان:: عام خب خیلی مراقب خودتون باشین! توی این شرایط خیلی خیلی مواظب خودتون باشین! نمیتونم پیام بدم بهتون ولی خیلی دلم میخواد از حال تک تکتون با خبر بشم و ممنون از کسایی که بهم پیام دادن توی تستچی، ممنون از تستچی که همچین قابلیتی گذاشته که از حال هم با خبر شیم. آره خلاصه... فعلا بای بای تا پارت های بعدی، امیدوارم خوشتون اومده باشه و قلب سفیدم قرمزش کنین✨🫠
رمانت خیلی خوبه💚
سناریوهای جالبی می نویسی. حتما ادامه بده. موفق باشی✨
نظر لطفته:)✨
ممنونم 🥲
خسته نباشی دلاور خداقوت
پارت نمیدی عسیسم؟
ممنونم:)🥲
خیلی دوست دارم پارت بدم ولی این ماه خیلی کار ریخته بود سرم، اگر وقت کردم قبل شروع امتحانا احتمالا بزارم پارت بعد رو✨🫠