به محض اینکه نایلا گفت «سابل»، یهو تمام بدنم سست شد. احساس کردم دارم شناور میشم. چشمهام رو باز کردم، ولی دنیا یه جای دیگه بود. صدای نعل اسبها و بوی کاه و مدفوع، همهچی واقعی بود، خیلی واقعیتر از اون چیزی که باید باشه. من هنوز روی زین بودم، انگار داشتم توی یه خواب سنگین دست و پا میزدم. دیدم نایلا داره محکم رکاب میزنه، ولی من نمیتونستم بهش بگم بایستد. بعد یهو... یه انفجار خفیف توی فضا پیچید. یه **گاز سفید** غلیظ، عین مه، از یه گوشهی اصطبل بیرون پاشید. دیدم یه مرد بیچاره که داشت یونجه به اسبها میداد، با دیدن اون گاز، سرفهی وحشتناکی کرد، دستهاش رو گرفت رو گلوش و بعد عین کیسهی آرد افتاد کف زمین. تمام بدنش بیحرکت شد. یه جیغ خفه از گلویم در اومد و همون لحظه، از روی اسب پرت شدم پایین. سرم به زمین خورد و دنیا تار شد. وقتی چشمهام دوباره باز شد، نایلا بالای سرم بود. صورتش خیس عرق بود و چشمهاش از ترس برق میزد. «میا! میا، حالت خوبه؟» صدای نایلا مثل یه پتک به سرم میخورد. سعی کردم تکون بخورم. «آخ... سرم...» آهسته بلند شدم و نشستم. «نایلا... اون مرد... اون گاز سفید...» نایلا بهم کمک کرد که کاملاً صاف بشم. «داشتی خواب میدیدی میا. فقط یه خواب بود. ما تازه رسیدیم سابل، تو توی مسیر داشتی خواب میدیدی.» سرم رو تکون دادم، ولی احساساتم گره خورده بود. «خواب نبود نایلا! من... من دیدم که یه مرد توی اصطبل بود. یه گاز سفید اومد و اون رو کشت! فکر کنم خوابم... خوابم درست بود. نایلا، ما الان توی شهر سابلیم، درسته؟» نایلا یه نگاه عمیق به من انداخت، طوری که انگار داشت عمق وجودم رو چک میکرد. «آره میا. ما توی سابل هستیم. یه شهر جدید. چیزی ندیدی، فقط خواب دیدی.» *** نگاهش هنوز هم یه کم مشکوک بود، ولی خب، نایلا همیشه یه جورایی تو یه دنیای دیگه زندگی میکرد. با خودم فکر کردم: *اگه واقعاً خواب بوده، پس چرا اینقدر دقیق بود؟* ولی الان وقت این حرفا نبود. از روی زمین بلند شدم و کتم رو تکوندم. اصطبل سابل بزرگ و تمیز بود، پر از اسبهای قوی و خوشقیافه. ولی اون بوی گاز سفید هنوز ته بینیم مونده بود. به نایلا نگاه کردم. «باشه نایلا، قبول. خواب بوده. ولی خب، اگه خوابم درست باشه... این شهر سابل ممکنه امن نباشه، عین اونجا که بودیم.» نایلا دستش رو گذاشت روی شونهام. «نگران نباش. اینجا فرق داره. اینجا مردم دنبال داستانهای شبحوار نیستن، فقط دنبال پول و کارن. اینجا دنبال یه چیز دیگه بودیم، دنبال یه شروع تازه. قول میدم اینجا آرومتر باشه.» «آرومتر؟» پوزخند زدم. «نایلا، تو هرجا بری، یه آشوب با خودت میبری.» همین که داشتیم از اصطبل میزدیم بیرون، یه تابلو بزرگ روی دیوار شهر توجهم رو جلب کرد. یه آگهی بزرگ و رسمی بود، با مهر شهر. «وایسا نایلا، این چیه؟» آروم گفتم و اونو کشیدم سمت تابلو. نوشته بود: **«هشدار عمومی: برای حفظ سلامت شهروندان، کلیه فعالیتهای شیمیایی یا گازهای ناشناخته در محوطه شهری ممنوع است. هرگونه گاز سفید یا مشابه آن که باعث اختلال در تنفس شود، عملی tروریtsی تلقی شده و مجازات آن...»** صورتم خشک شد. انگار همون لحظه، خواب توی ذهنم دوباره زنده شد. اون مرد، اون گاز سفید... اون دیگه یه اتفاق عادی نبود.
به نایلا که داشت با بیحوصلگی به تابلو نگاه میکرد، گفتم: «نایلا، من خواب نمیبینم. این شهر داره به یه چیزی هشدار میده. و اگه خواب من درست باشه، یعنی این شهر همین الانشم یه مشکل بزرگ داره که تازه شروع شده. شهردار هانس داستانش تمام شد، ولی انگار شهر سابل یه نگهبان جدید برای محافظت میخواد.» «پس باید سریعتر شروع کنیم به تحقیق کردن.» نایلا زیر لب زمزمه کرد، چشماش دوباره اون حالت شکارچی رو گرفته بود. «یه شهر جدید، یه داستان جدید. و من حدس میزنم این دفعه، قضیه ربطی به کالسکه نداره... ربطی به شیمی داره.»
«الان تحقیق میکنیم؟ نایلا، ما از شب قبل داشتیم فرار میکردیم و آخرش هم یه داستان ترسناک دیدم! حداقل بذار یه کم بخوابیم، بعد از ظهر بریم بپرسیم چه خبره.» گفتم، سعی کردم لحن نگرانم رو با یه لحن عادی پوشش بدم. نایلا یه قیافهی خسته و در عین حال شیطنتآمیز بهم انداخت. «نه بابا میا! استراحت؟ کی حوصله استراحت داره وقتی یه شهر جدید با کلی راز منتظر کشف شدنه؟ ولی چشم، قبول. تو هم زیادی ترسیدی. یه چرت کوچیک میزنیم، بعدش بیدار میشیم، یه غذای درست و حسابی میخوریم، و بعدش میریم دنبال این گاز لعنتی.» «باشه...» با اکراه قبول کردم، چون واقعاً توان جنگیدن نداشتم. «ولی میترسم دیر بشه. اون تابلو رو دیدی؟ اگه یه نفر دیگه هم جونش رو از دست بده چی؟» نایلا فقط یه لبخند زد. همون لبخند مرموز و پر از اطمینان که باعث میشد نتونم بهش نه بگم. «نگران نباش. تا وقتی من اینجام، اتفاقی نمیافته.» رفتیم یه مسافرخونهی کوچیک که بوی چوب سوخته و سبزی خشک میداد. تختها دونفره و کهنه بودن، ولی بالاخره یه جایی برای انداختن بدنمون بود. تقریباً لباسهامون رو هم در نیاورده، افتادیم و خوابیدیم. من خواب دیدم، ولی خواب نبود. *** یهو یه فریاد وحشتناک، مثل پارگی پارچه، خواب رو از بین برد. **«آقای شون! آقای شون کجاست؟!»** چشمهام مثل فنر باز شد. قلبم داشت از توی سینهام درمیاومد. ساعت رو چک نکردم، ولی نور بیرون تاریک بود، یعنی نصف شب بود. کنارم، نایلا مثل فنر از جا پرید. انگار اون هم آمادهی حمله بود. «چی شد؟» نایلا با صدای خفه و آمادهی جنگ پرسید. «بیدار شو! یکی داد زد!» دوییدیم سمت لباسهامون، همون لباسهای کثیف سفر رو پوشیدیم و بدون اینکه حتی یه لیوان آب بخوریم، از اتاق زدیم بیرون. راهرو پر بود از مسافرای دیگه که با وحشت و گیجی بیرون میدویدن. وقتی رسیدیم جلوی در مسافرخونه، بیرون یه منظرهی کامل از یه فاجعهی دیگه دیدم. تمام مردم شهر با فانوسهای لرزان توی یه میدان کوچک جمع شده بودن. همه ریخته بودن بیرون، لباس خواب تنشون بود و به یه خونهی بزرگ توی مرکز میدان خیره شده بودن. سایهها روی دیوارها میرقصیدن. «وای نه...» نفسنفسزنان گفتم. تمام تنم یخ کرد. «نایلا! خوابم واقعی شد! اون مرد... اون گاز...» نایلا آروم از کنارم اومد، خمیازهی بلندی کشید، ولی چشمهاش کاملاً هوشیار بود و داشت به مردم نگاه میکرد. «چرا هر جا میریم اتفاق میفته، میا؟ نکنه ما طلسم شدیم؟» «این خندهدار نیست نایلا!» با حرص گفتم. «اون تابلو رو یادت رفته؟ کسی مرده! با گاز سفید!» نایلا به سمت جمع رفت، منم دنبالش. نزدیکتر که شدیم، صدای جیغ و شیون واضحتر شد. یکی از زنها بالای سر یه جسد زانو زده بود و جیغ میزد: «آقای شون! چرا کسی پیداش نکرد؟ اون گاز لعنتی...» یه افسر نگهبان سعی میکرد مردم رو آروم کنه: «آرام باشید! لطفاً فاصله بگیرید! تیم شیمیایی داره میاد!» نایلا به من نگاه کرد. اون لبخند مسخرهی همیشگی برگشت روی لبش، ولی این دفعه یه کم تلختر بود. «خب، میا. به نظر میاد سابل اونقدرها هم آروم نیست. انگار یه نفر تصمیم گرفته «شروع تازه» ما رو یه کم هیجانانگیزتر کنه. برو اون گوشه، ببین کسی داره دنبال یه دختر/پسر گمشده میگرده یا نه. منم میرم یه نگاه به جایی که جسد افتاده، بندازم. این دفعه، من میخوام بفهمم این گاز از کجا میاد. انگار داریم وارد یه بازی جدید میشیم.»
صبح زود، هنوز هوا خاکستری بود و صدای خروس تو کوچه پیچیده بود. میا داشت با یه نگاه جدی بهم حرف میزد، از اون نگاههایی که میدونی پشتش صد تا نقشه داره. گفت: «یه فکر دارم… بهتره با خانواده مقتول حرف بزنیم، بریم خونشون ببینیم چی شده. شاید یه موجود شیطانی اینو کرده باشه.» من یه لقمه نون و پنیر رو نصفخورده روی میز گذاشتم و گفتم: «باشه، ولی یادت نره، اگه بخوای از "موجود شیطانی" حرف بزنی جلوی مردم، اولین چیزی که میشنوی، یه در به صورتته!» میا لبخند زد. اونجوری که معلوم بود فکرش رو کرده و تصمیمش گرفته. رفتیم سمت خونهی خانوادهی شون. یه ساختمون قدیمی با بوی جوهر و عتیقهجات، معلوم بود آدم پولداری بوده. زنگ زدیم. یه زن میانسال با چشمای قرمز از گریه در رو باز کرد. میا سریع با یه لحن رسمی گفت: «صبح بخیر، ما از پلیس شهر سابل هستیم، در مورد حادثهی دیشب تحقیق میکنیم.» زن یه لحظه جا خورد، ولی بعد سرش رو پایین انداخت، انگار نمیخواست بپرسه مدرکتون کجاست. گفت: «آه، بله… بیاین تو، همهمون شوکهایم.» من پشت میا رفتم تو. فضای خونه مثل موزه بود، پر از وسایل عجیب، شیشههای رنگی، و جامهایی با شکلهای عجیب روی قفسهها. یه بوی فلز و خاک میاومد. بعد از دو دیقه حرف زدن میا با زن، من با لحن خیلی عادی پرسیدم: «ببخشید، دستشوییتون کجاست؟» زن با صدایی گرفته گفت: «طبقه بالا، سمت چپ راهرو.» رفتم بالا، ولی نه واسه دستشویی. راهم رو به سمت قفسههایی بردم که پر از جام و شیشه بودن. یه جام بزرگ از جنس نقره نظرم رو گرفت—نقش یه مار روش حک شده بود، مار پیچخورده دور یه خورشید. آروم جام رو گرفتم. سنگین بود، سرد، انگار داره انرژی خودش رو نگه میداره. یه چیزی توش بود... یا شاید نبود. شک داشتم، ولی … یه آزمایش باید میکردم. از بطری آب کوچیکی که همیشه همراهمه، یه کم آب ریختم توی جام. به دقت نگاه کردم—منتظر بودم یه واکنش ببینم، بخار، لرزش، حرکت، هر چیزی. هیچی. کاملاً هیچی. جام فقط اونطوری ایستاد، براق، خونسرد، انگار داره مسخرهم میکنه. زیر لب غر زدم: «آهان… پس نه شیطان، نه جادو. فقط یه جام قشنگ بیخاصیت.» خواستم بذارمش سر جاش، ولی موقع گذاشتن صدای خیلی ظریفی شنیدم، مثل یه زنگ کوچیک از توی دیوار، پشت قفسه. فریز شدم. یه بار دیگه جام رو تکون دادم. باز همون صدا، خیلی خفیف، مثل چیزی که داره از داخل هشدار میده. چشمهام تنگ شد. یه حس عجیبی پیچید تو شکمم. **یه دیوار تو این خونه چیزی رو پنهون کرده.** رفتم سمت پلهها تا برگردم پیش میا. دیدمش هنوز پایینه، داشت با زن صحبت میکرد. رو بهش گفتم آروم، فقط با حرکت لب: «یه چیز پیدا کردم. پشت دیوار قفسه صدا میاد.» میا با اون نگاه تیزش سرش رو خیلی کم تکون داد، بعد به زن گفت: «خانم، ممنون از همکاریتون. ممکنه بعداً دوباره بیایم برای سوالات بیشتر.» زن سرش رو به نشانهی تأیید تکون داد، ولی وقتی داشت در رو برای ما باز میکرد، یه سایه از گوشهی راهرو تکون خورد. من فقط تونستم یه لحظه ببینمش — مثل بازتاب نور از یه سطح مرطوب — و بعد محو شد. در حالی که داشتیم از خونه میرفتیم بیرون، زیر لب به میا گفتم: «جام تکون نخورد، ولی دیوار لرزید. من فکر میکنم یه نفر، یا یه چیز، اون پشت داره نفس میکشه.»
برگشتیم مسافرخونه، خسته، ولی ذهنم هنوز درگیر اون صدای لعنتی پشت دیوار بود. نایلا مستقیم رفت سمت میز کوچیکی که خنجرهاش رو روش گذاشته بود، شروع کرد به تمیز کردنشون. همیشه اون کار رو با یه تمرکز خاص انجام میده، آروم، دقیق، انگار داره یه آیین قدیمی رو اجرا میکنه، نه فقط تمیز کردن فلز. من اما افتادم رو تخت. صدای تقتق خنجرها و بوی روغن تیزش با صدای نفس خودم قاطی شده بود. داشتم فکر میکردم — اون دیوار، اون صدا، اون زن... چرا حس میکردم هنوز یه چیزی اون خونه داره حرکت میکنه؟ یهو یه درد عجیب از پشت سرم زد بالا، مثل اینکه مغزم رو کسی گرفته باشه با مشت فشار بده. خواستم چیزی بگم، ولی دهنم خشک شد. چشمهام تار شد — و بعد واضح. خیلی واضحتر از حد معمول. میدیدمش — همون زن مقتول، تو آشپزخونهش. داشت یه چیزی رو توی قابلمه هم میزد، صدای قلقل آب، و بوی غذا توی هوا پیچیده بود. نور آفتاب از پنجره میتابید، گرم، آروم، حتی حس میکردم بوی ادویه میاد. اما بعد یه نسیم سرد پیچید بین پردهها. پنجره باز شد. زن لحظهای مکث کرد، قاشق از دستش افتاد، برگشت سمت پنجره. فقط یه نفس کشید. و همون لحظه، پنجره محکم کوبید و بسته شد. من فقط تونستم یه «نه!» بگم، قبل از اینکه همهجا قرمز بشه. خون پاشید به دیوار، به پیشبندش، به کف زمین. یه صدای خفه، مثل خفگی آدم توی آب، پیچید تو گوشم. همهچیز سیاه شد. یه صدای محو گفت: «میا، هی هی، حالت خوبه؟» و من یهو نفس کشیدم، برگشتم به اتاق. چشمام باز شد — نایلا بالای سرم بود، یه خنجر نصفهتمیز هنوز دستش بود، چشمهاش پر از نگرانی. نفسنفس زدم، دستم رو گرفتم به سرم. «من… اون زن… دیدمش، نایلا. توی آشپزخونهش. یه چیزی از پنجره اومد، بعد همهجا خونی شد.» نایلا اخماش رفت تو هم، ولی یه برق ترس هم توی نگاهش بود. «یعنی دوباره شروع شده؟» چند ثانیه سکوت کردم، بعد به زحمت گفتم: «نه نایلا... این شروع نیست، این ادامهشه. اون چیزی که توی دیوار پنهونه، هنوز فعاله. ما باید برگردیم. همین الان.» نایلا با خونسردی خنجر رو گذاشت روی میز، کیفش رو گرفت و فقط گفت: «میدونستم تو یه شب آروم نمیتونی دوام بیاری.» لباسم رو برداشتم و پوشیدم، در رو باز کردم، هوای خنک سابل زد به صورتم، و با صدای خسته اما مصمم گفتم: «اینبار نمیذارم دیر برسیم. اون زن ممکنه هنوز راهی برای نجات داشته باشه — یا یه چیزی تو خونش داره ما رو صدا میزنه.» بعد دوتایی راه افتادیم سمت خونهی مقتول... و من توی ذهنم فقط یه جمله تکرار میشد: **«اگه اون پنجره خودش بسته شده، معنیش اینه که کسی هنوز داخل خونهست.»**
سوار اسب شدیم، نایلا زین رو محکم چسبیده بود و با یه صدای بَم گفت: «حالت چطوره؟ مطمئنی میتونی تکون بخوری؟» من که هنوز مزهی خون و درد توی دهنم بود، فقط گفتم: «سریع باش! اون زن رو دیدم، داشت میرفت سمت خونهش.» نایلا پالس رو به اسب داد و چهارنعل به سمت محل زندگی خانوادهی شون دویدیم. نفس اسب تو هوای صبحگاهی میپیچید و صدای سُمها روی سنگفرش مثل طبل بود. از دور دیدیمش، همون زنه، با عجله داشت میرفت سمت در خونهش. «وایسا خانم! وایسا!» داد زدیم و سعی کردیم اسب رو کنترل کنیم. زن برگشت، صورتش از ترس سفید شده بود. به ما که رسید، سعی کرد در رو باز کنه و فرار کنه. «ولم کنید! چی میخواین از جون من؟» نایلا از اسب پرید پایین، در حالی که من هنوز از ترس قفل شده بودم. «ما دنبال یه جوابیم، خانوم! چه بلایی سر شوهرت اومد؟» زن انگار دیوونه شده بود، محکم در رو بست و گفت: «هیچی نباید بدونید! همه چی حل شده!» و در رو قفل کرد. نایلا یه نگاه به من کرد، یه لبخند شیطانی زد که همیشه موقع خرابکاری میزد. «راه حل ما اتاق پشتیه.» از کنار دیوار باغ رفتیم، یه پنجرهی کوچیک و قدیمی بود که به نظر میاومد به یه انبار یا اتاق پشتی وصله. نایلا مثل گربه از دیوار بالا رفت و پنجره رو باز کرد. منم دنبالش رفتم. وارد یه اتاق تاریک شدیم که بوی کپک و گرد و خاک میداد. از اونجا یه در دیگه به سمت سالن اصلی بود. رفتیم تو. وای خدای من... همونجا، وسط اتاق نشیمن، همه جا غرق در خون بود. فرشها، دیوارها، حتی لوستر از بالا قطرههای خشکشدهی خون آویزون بود. صحنه دقیقاً همون چیزی بود که توی اون ویژن وحشتناک دیده بودم. «نه! نه نه نه!» دادم بلند و پاهام سست شد. حس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه. انگار تمام اون فشار روحی و جسمی یهو روی سرم ریخت. دنیا سیاه شد و افتادم زمین. *** وقتی دوباره چشمهام باز شد، محیط عوض شده بود. دیگه اون خونهی غرق در خون نبود. اینجا یه اتاق دیگه بود، شاید همون اتاق پشتی، ولی خیلی روشنتر. و اونجا بود... یه دختربچه. شاید ده دوازده سالش بود، موهاش بلند و مشکی، و چشمهاش... چشمهاش سبز روشن بودن، انگار دو تا زمرد توی تاریکی. اون دخترک روی زمین نشسته بود و دستهاش رو جلوی خودش گرفته بود. و دقیقاً جلوی دستهاش، یه چاقوی آشپزخونهی سنگین، مثل اینایی که نایلا داشت، توی هوا شناور بود! با یه حرکت دست دخترک، چاقو با سرعت یه نیش مار به سمت یه مرد پرتاب شد. اون مرد... یه مرد درشت هیکل بود، با لباسهای گرون قیمت، که پشت به ما ایستاده بود و داشت به یه کمد نگاه میکرد. **فش!** صدای فرو رفتن چاقو توی بدن مرد، خیلی خفه و واضح بود. مرد یه آه کشید، دستش رو روی سینهاش گذاشت، ولی فقط خون بود که از بین انگشتهاش بیرون میزد. با یه صدای تق افتاد زمین. دخترک چشماش رو بست و چاقو افتاد رو زمین. نفسنفس میزد. این دیگه چی بود؟ جادو بود؟ قدرت بود؟ بلند شدم، محکم دویدم سمت نایلا که چند قدم اون طرفتر، با دهن باز، خشکش زده بود. «نایلا! چی دیدی؟ اون دختره... اون...» نایلا بالاخره زبون باز کرد، صدایی که ازش اومد فقط یه زمزمهی خفه بود. «میا... اون... اون قاتله. اون کار رو کرده. اون دختره بود که با گاز سفید همه رو کشت... یا حداقل، اون قدرت داره.» من به جسد مرد روی زمین نگاه کردم، بعد به اون دخترک معصوم که حالا داشت به ما نگاه میکرد، انگار نه انگار یه نفر رو کشته.
«پس اون موجود شیطانی که من فکر میکردم یه روح نامرئیه، در واقع یه بچه با قدرتهای عجیب و غریب بوده که داره انتقام میگیره. ولی چرا شوهر اون زن رو کشت؟ اون مرد کی بود؟» نایلا یه قدم عقب رفت و گفت: «مهم نیست اون کی بود. مهم اینه که اون دختره قاتله. و اگه ما نتونیم بفهمیم کی داره کنترلش میکنه، ممکنه شهر سابل رو با خاک یکسان کنه.»
یه لحظه فقط سکوت بود... بعد در اتاق جلویی با صدای تق باز شد، صدایی لرزون اومد: «دخترم… چرا این کار رو کردی؟» یه زن حدوداً چهلساله با چشمای قرمز از گریه وارد شد، قدمهاش ترسو، صداش خسته. اما اون دختر کوچولو فقط یه نگاه سرد انداخت، بدون حتی پلک زدن. انگار اون زن رو نمیدید، فقط حس میکرد یه مانع جدید سر راهشه. هوای اتاق شروع کرد به لرزیدن، بخار خفیفی بلند شد. چاقوها روی زمین تکون خوردن… یکی از اونها بلند شد، چرخید تو هوا، دقیقاً مثل قبل. من سریع چند قدم رفتم جلو، بین زن و دختر ایستادم: «صبر کن! دخترجون… نمیخواد کسی رو بکشی! بیاین حرف بزنیم، فقط من و تو، یه لحظه، یه اتاق جدا.» زن عقب رفت، هقهق زد. دختر نگاهم کرد، اون نگاهش دیگه وحشی نبود… بیشتر خسته بود، بیرمق، مثل کسی که سالها چیزی نگفته. نایلا بلافاصله داد زد: «دیوونه شدی؟ نمیذارم تنها بری با این بچه! دیدی چه کار میکنه با چاقو؟» رفتم نزدیکش، آروم، درست کنار گوشش زمزمه کردم: «لطفاً، نایلا. اینو باید خودم بفهمم. اگه باهاش یکییکی حرف نزنم، دیگه هیچوقت آروم نمیشه.» نایلا چند لحظه فقط بهم زل زد… بعد یه نفس سنگین کشید و عقب رفت، ولی چشماش هنوز کاملاً بیدار بود، آمادهٔ حمله. اون دختر، با صدایی خیلی نرم و خسته گفت: «باشه…» من و اون رفتیم توی یه اتاق کوچیک کنار سالن، یه اتاق تاریک با یه پنجره کوچیک و یه چراغ کمنور. در رو بستم. سکوت سنگینی افتاد، فقط صدای نفسمون میاومد. نشستم روبهروش، کف زمین. «خب… حالا بگو، چرا این کارا رو با آدما کردی؟» چند ثانیه چیزی نگفت… بعد لبهاش لرزیدن: «اونها… عمو و زن عموم بودن.» صداش شکست، ولی ادامه داد، خشدار و خسته: «میگفتن باید شب تا صبح کار کنم، ظرف بشورم، تمیز کنم، حتی وقتی خوابم میبرد منو میزدن. یه شب… یه شب فقط خواستم بخوابم. گفتن مریه تنبل، مریه به دردنخور. من ترسیدم، ولی بعد یه چیزی توی سرم بیدار شد.» من گوش میدادم، نه به حرفا، به صدای بغضش. اون صدایی که بین خشم و ترس گیر کرده بود. «چاقو رو خودشون جا گذاشتن روی میز. فقط با فکرم حرکتش دادم… اول میخواستم بترسونمشون، فقط بترسونمشون. ولی… وقتی شروع کردن دوباره داد زدن، چاقو خودش رفت. من حتی نخوام، میره… نمیتونم کنترلش کنم.» نفس عمیقی کشیدم. «یعنی قدرتت خودش کار میکنه؟ وقتی میترسی؟» سرش رو به نشانهی تأیید تکون داد، اشک از گوشهی چشمش چکید. «اون زن، مامانم نیست… اون فقط اومد ببینه منو دستگیر میکنن یا نه. هیچکس مامانم نیست، هیچکس منو نمیخواست.» دستهام رو آروم گذاشتم روی زانوهام، سعی کردم صدام آروم بمونه. «میدونم اذیتت کردن، ولی کشتن… درد رو درست نمیکنه. الان فقط داری خودت رو عمیقتر فرو میکنی توی سیاهی. من میتونم کمکت کنم، اگه بذاری.» اون دختر با تردید نگاهم کرد، صدای بیرون میاومد—نایلا داشت با زن حرف میزد. «کمکم کنی؟ مثل بقیه؟ بعد هم بری؟» لبخند تلخی زدم: «نه. من از اونایی نیستم که وقتی خون ببینن فرار کنن. فقط یه شرط دارم… اون قدرت، باید یاد بگیری کنترلش کنی، قبل از اینکه تو رو کنترل کنه.»
یه لحظه سکوت. بعد چشمهاش از اشک خیس شد، گفت: «ولی من نمیتونم، هر بار که میخوام جلوی خودم رو بگیرم، یه صدا توی سرم میگه "اونا لایقش بودن." اون صدا من نیست، انگار یکی دیگهست… یه چیزیه که از اون خونه باهام اومده.» قلبم فرو ریخت. حالا مطمئن بودم—اون روح یا نیرویی که همهجا دنبال سرنخش بودیم، **تو وجود این دختر زندهست.** نه از بیرون خونه، بلکه از درونش. آروم گفتم: «اون صدا، ازت نمیخواد که آزاد بشی… فقط میخواد بمونی، اسیر، تا ازت مثل وسیله استفاده کنه. ولی اگه من بتونم پیداش کنم—میتونیم اون صدا رو ساکت کنیم.» دختر نفسنفس زد، اشکهاش رو پاک کرد، بعد با صدایی لرزون گفت: «میخوای پیداش کنی؟» نگاهش کردم، مستقیم توی چشمایی که هم درد داشتن هم قدرت: «آره. و قول میدم وقتی پیداش کنیم، دیگه هیچ شب لعنتی این شهر با خون تموم نشه.»
منو با نیروش پرت کرد توی کمد آخ… لعنتی، چی بود این؟ یه آن فقط حس کردم کل بدنم رو یکی با مشت گرفته و پرت کرده اونور. محکم خوردم به کف کمد، صدای در خورد به هم و بعد یه **تق** – قفل شد. تاریکی. فقط بوی چوب کهنه و کپک. نفس کم میارم، هوا سنگینه؛ یه لحظه حس میکنم واقعاً تو قبرم. «مری!» داد زدم، ولی صدام خفه تو دیواره برگشت. «دخترجون، گوش کن! نمیخواستم اذیتت کنم!» هیچ جوابی نمیاد. فقط سکوت. دستم رو گذاشتم روی در، سعی کردم هُلش بدم – تکون نمیخوره. قدرتش خیلی زیادتر از چیزی بود که فکر میکردم. اون “نه” لعنتی رو تو گوشم حس میکنم… پر از خشم و ترس، اما از اون عمیقتر، یه چیزی بود مثل درد. انگار وقتی گفتم «انتقام پدر و مادرت رو بگیر»، یه زخمی رو باز کردم که سالها بسته نگهش داشته بود. نفس کشیدم، به زور. قطرهی عرق از گردنم چکید و افتاد رو زمین. صدای قلبم بلندتر از هر چیز دیگهای بود. یه لحظه، حس کردم یه لرزش خیلی خفیف از دیوارههای کمد میاد، انگار اون بیرون داره با خودش کلنجار میره. «مری، اون صدایی که گفتی توی سرتِ، هنوز هست؟» یه مکث کوتاه. بعد یه صدای لرزون از بیرون اومد: «تو… تو نمیفهمی… اون منو نجات داد، وقتی اونا خواستن منم بسوزم!» قلبم فرو ریخت. «بسوزونن؟ یعنی اون آتیش فقط پدر و مادرت نبوده؟» هیچ پاسخی. فقط صدای نفسهای بریده و بعد یه زمزمه خیلی آروم، درست کنار کمد، از فاصلهی چند سانتیمتر: «اونا میخواستن منو از بین ببرن… چون فکر میکردن منم آلوده شدم… اون صدا، اون نذاشت بمیرم. گفت اگه بهش گوش بدم، قوی میشم… که میتونم انتقامشونو بگیرم… که میتونم بسوزونم هر کی مثل اوناست…» لعنتی. حالا همهچی معلوم شد. اون صدا یه چیز ماوراییه، یه انگل ذهنی که با دردش رشد کرده. اون داره آتنا رو قانع میکنه که خشونت حقه. «مری، گوش کن… اون چیزیه که پدر و مادرت باش جنگیدن! تو نباید راهشونو برعکس بری!» داد زدم و مشت کوبیدم به در. صدای خندهی کوتاهی اومد—اما نه صدای مری، یه صدای بم و تُند، انگار از ته چاه. «تو هم از اونا بودی، میا… شکارچیها، پاککنندهها… اونا تو رو ساختن، نه خانوادهت… بذار من نشونش بدم که درد واقعی یعنی چی. کمد شروع کرد به لرزیدن، خردهچوبها ریختن روی سرم. نفسهام تند شدن، ولی یه حسی گفت نباید بترسم. نباید به اون انرژی لعنتی اجازه بدم به ذهنم نفوذ کنه. دستم رو کشیدم رو زانوم، چشمام بسته، با صدای آروم گفتم: «نه... من ازشون نیستم. من دنبال نجاتم، نه انتقام.» یه لحظه لرزش قطع شد. صدای خنده خفه شد. فقط نفسهای تند مری موند. در کمد، با یه صدای طولانی **قیژ** باز شد. یه نوار نور نازک پخش شد رو زمین. مری اونجا بود، سرش پایین، چاقو افتاده کنار پاش، داره گریه میکنه. موهاش چسبیده به صورتش، لباش میلرزه.
اسلاید اضافه