ظهر بود، آفتاب مستقیم افتاده بود رو جاده خاکی و از گرماش هر دم صداي تقتق چرخای کیفم درمیومد. نایلا اسب رو میروند. گفتم: «از اینهمه جاده رد شدیم، داریم میریم شهر سابل، درسته؟» نایلا فقط سرشو چرخوند و با اون چشمای نیمهخستهاش گفت: «نه… هانس.» ایستادم یه لحظه، دستمو سایه کردم رو صورتم: «هانس؟ جدی؟ چرا اونجا؟» نایلا یه لبخند کوچیک زد، از اون لبخندایی که نصفش شوخیه نصفش مرموز. گفت: «میگن اونجا شبها یه کالسکه میاد بیرون. کسایی رو که بیرون از خونه باشن زیر میکنه، بیدعوت، بدون حرف.» یه لحظه خندم گرفت: «عجب جای امنی انتخاب کردی برای استراحت!» اون خندید، ولی صداش درست ته گلوش بود، بیصدا تقریباً. «یه آشنا دارم اونجا. شهردار شهر هانسه.» چشمهام یه لحظه باز موند: «اسمش چیه؟» نایلا آروم گفت: «هانس.» فقط نگاهش کردم، یه لبخند زدم و گفتم: «آهان… قشنگه، یه شهر به اسم خودش.» اون چیزی نگفت، فقط به افق خیره شد. از دور یه تکه دود تاب خورد بالا، شاید از بخاری خونههای اون شهر بود. تا رسیدیم، بوی آهن پیچید تو هوا؛ شهر ساکت بود، نه صدای بازار، نه بچهای که بدوه، فقط صدای زنگ یه کارگاه قدیمی که از ته خیابون میاومد. تابلوی چوبی ورودی با خط کجوکوله نوشته بود: **هانس**. باورم نمیشد وسط اون سکوت، نایلا انقدر آروم باشه. یه لحظه دستشو تو دستم گرفت و گفت: «همینجاست.» گفتم: «همینجا کجا؟ من جز خاک هیچی نمیبینم.» نایلا جلوتر رفت، یه خونهی بلند با دیوارای خاکستری رو نشون داد: «اونجا، خونهی شهردار. هانس.» در چوبی خونه صدای تقی داد، باز شد. یه مرد با موهای خاکستری، کت بلند و یه عصای مشکی بیرون اومد. چشماش همون رنگی بودن که نایلا دیشب داشت—یه جور آبی سرد و عمیق. اون برای نایلا سری تکون داد، بعد نگام کرد. «میگفتی مهمون داری، نایلا.» نایلا گفت: «آره، اسمش میاست. همسفره.» حالا حس کردم اون آرامش لعنتی که دنبالش بودیم، شاید واقعاً همینجا باشه… یا شاید مثل همهچیزای قبلی، فقط آرامش قبلِ یه طوفان دیگه. همینکه قدم گذاشتم تو حیاط، صدای دور دست یه چرخ کالسکه از ته خیابون پیچید. آهسته، نزدیکتر از همیشه. نایلا سریع برگشت سمت من، لبخندی زد که معلوم نیست از ترسه یا هیجان. من هم زیر لب زمزمه کردم: «پس اون شایعهش واقعیه، نه؟» ولی نایلا گفت: «بذار امشب ببینیمش، میا. شاید جواب اون آرامشی رو بده که دنبالشی.» و من، نمیدونستم دارم وارد یه شهر میشم یا یه کابوس تازه.
خونۀ هانس یه بوی قدیمی میداد، بوی کاغذ سوخته و کمی دارچین. دیواراش پر از قاب عکسای سیاه و سفید بود و صدای ساعت تو سکوتش سنگین میپیچید. هنوز درست ننشسته بودیم که هانس گفت: «شب، خواهرم میاد.» همون لحظه نایلا یهجور عجیبی خشک شد. بعد با صدایی بلندتر از معمول گفت: «هنوزم خواهرِت بهت فرمان میده؟» هانس یهجوری نگاهش کرد که انگار یه حرف قدیمی رو دوباره شنیده باشه. با خونسردی گفت: «اون خواهرمه نایلا. تازه از من بزرگتره. مگه میتونم حرفشو گوش ندم؟ از اون موقع که با هم درس میخوندیم خیلی گذشته. الان همهچی فرق کرده.» یه لحظه مکث کرد و اضافه کرد: «الان... به کمکت احتیاج دارم.» نایلا پوزخند زد، ولی خندهاش تلخ بود، نه از اون مدل قدیمیاش. سریع بلند شد، دامنش رو صاف کرد و با لحن خستهای گفت: «بیا بریم میا. اینجا بمونم باهاش بحثم میشه.» من فقط نگاش میکردم. بینشون یه چیزی بود، یه حالت قدیمی – شاید محبت، شاید زخمی کهنه. با خودم گفتم: *جوری باهم حرف میزدن که انگار یه زمانی عاشق بودن...* وقتی از خونه زدیم بیرون، هوا رو به تاریکی میرفت. مه از کنار جاده بالا اومده بود و نور فانوسای شهر دیگه واضح دیده نمیشد. کمکم رسیدیم به یه مسافرخونهی کوچیک با یه تابلو زنگزده که روش نوشته بود: **“استراحتگاه هارلِو”**. صاحبش پیرمردی بود با سبیلای بلند. کلیدو انداخت رو پیشخون و گفت: «اطاق طبقه بالا، سمت چپ.» نایلا تشکر کرد و رفت بالا، بدون حرف اضافه. وقتی در اتاقو بستم، گفتم: «کالسکه چی؟ قرار نبود شب ببینیمش؟ میگفتی فقط شایعهست یا...؟» نایلا کفشاشو درآورد، انداخت یه گوشه و گفت: «ولش کن، میا. فردا بعد از ظهر از اینجا میریم. نمیخوام بازم درگیر دیوونهبازی این شهر بشم.» اما من نمیتونستم زود قانع شم. از اون پایین صدای چرخ چیزی میاومد. خیلی دور، ولی من مطمئن بودم شنیدم. آروم از پنجره سرک کشیدم. خیابون خالی بود، اما یه هالهی خاکستری انگار داشت وسط مه حرکت میکرد. یه صدای ضعیف، مثل زنگ کوچیکی، از دور اومد… تقتق… تقتق… دلم آشوب شد. نایلا زیر لب گفت: «نرو سمت پنجره، میا.» برنگشتم سمتش، فقط گفتم: «اگر اون کالسکه واقعاً وجود داره، پس چرا شهردار هنوز زندهست؟» اون جوابی نداد. فقط چشماشو بست و شبیه کسی که دنبال فرار از فکرشه، پتو رو تا گردنش کشید. ولی من تا نیمهشب بیدار موندم. اون صدای چرخا هر چند دقیقه یه بار نزدیکتر میشد، بعد ناپدید میگشت. همه چی عجیب بود… مخصوصاً وقتی دیدم از وسط مه، یه سایهی بیسوار، در قالب یه کالسکهی سیاه، درست روبروی همون خونهی شهردار نگه داشت. شاید نایلا نمیخواست ببینه… اما من دیدم — اون چیزی که پشت اون کالسکه نشسته بود، هیچ آدمی نبود. و اون لحظه فهمیدم چرا نایلا گفت باید *تا عصر* بریم، نه شب.
از زبان نایلا صبح که خورشید افتاده بود رو صورتمون، چشم باز کردم. هنوز خستگی دیشب تو تنم بود، ولی صدای زوزهی باد که از لای پنجره میاومد نمیذاشت دوباره بخوابم. میا هم همون موقع بیدار شد، موهاش ریخته بود رو صورتش، هنوز گیج خواب بود. گفتم: «بلند شو میا… فکر کنم باید یه کاری بکنیم.» گفت: «چی کار؟» نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «میخوام راز اون کالسکه رو بفهمم.» چشماش برق زد، لبخندش نصفونیمه بود: «بالاخره میخوای به شهردار کمک کنی؟» یه لحظه مکث کردم، بعد گفتم: «آره… شاید اون بد نباشه، فقط ترسیده. ولی قبلش یه چایی لازمه، مغزم بدون اون کار نمیکنه.» رفتیم پایین، توی اون سالن کوچک مسافرخونه. پیرمرده با سماور زغالی، دو لیوان چایی برامون ریخت. بخار چای بالا میرفت و نور خورشید از پنجره افتاده بود روش—یه لحظه حس عادی بودن داشتم، بعد از روزها کابوس و خون. میا ریز ریز گفت: «اگه اون کالسکه واقعیه، پس یه دلیل پشتشه. شاید یکی داره کنترش میکنه.» سرمو تکون دادم، گفتم: «درست همینه.» یه کم صبر کردم تا فکرم جمع بشه، بعد گفتم: «گوش کن میا، من میرم پیش هانس. باید یه چیزایی ازش بپرسم. ولی تو برو تحقیق کن، ببین مردم این شهر چی از اون کالسکه میدونن. هرچی شنیدی، یادداشت کن یا بسپر به ذهنت. اما… اگه دیدی تا غروب از خونهی شهردار برنگشتم—بدون کارم داشتم، یا یه چیزی درست پیش نرفته. همونجا نیا دنبال من. مستقیم برگرد مسافرخونه، فهمیدی؟» میا یهجور جدی نگام کرد که انگار حس کرده بود چیزی تو دلم غریبهست: «قول میدم، تنها نمیرم دنبال اون کالسکه.» گفتم: «خوبه… حالا برو.» وقتی میا از در رفت بیرون، یه لحظه دلم لرزید. تو رگای دستم اون سرمایی دوید که همیشه قبل از دردسر میاد. به پنجره نگاه کردم—از دور خونهی شهردار مثل یه سایه تو مه دیده میشد. نمیدونم چرا حس میکردم اون کالسکه، یه نفر رو دنبال میکرد، نه هرکسی… *منو.* کتم رو انداختم رو دوشام، چاقو رو گذاشتم تو کمربند و راه افتادم سمت خونهی هانس. توی کوچه، صداها محو بودن، مردم با عجله رفتواومد میکردن ولی هیچکس نگاهم نمیکرد. جلوی در خونه، اون نگهبان خاکستریپوش ایستاده بود. تا چشم تو چشم شدیم، زیر لب گفت: «خانم نایلا… آقای شهردار از صبح منتظرتون بود.» نفسم رو بیرون دادم، آروم گفتم: «میدونم. حالا ببینیم اون خواهرش، دقیقاً کی قراره برسه… و چرا شبِ هر ملاقات، کالسکه صدا میده.» همین که پاشنو گذاشتم توی حیاط، باد سردی از سمت جنگل وزید. حس کردم یهچیزی داره تماشام میکنه. شاید سایهی زنی… شاید صدای زنگی از خیلی دور. هرچی بود، میدونستم امروز همهچی معلوم میشه، یا من اون راز لعنتی رو میفهمم — یا اون کالسکه میاد دنبالم.
قدمهام سنگین بود تا رسیدم دم در خونهی هانس. بوی گچ و چوب نمخورده پیچیده بود تو هوا، همون بویی که ذهنمو پرت میکرد سمت خاطرههای قدیمی — روزایی که هنوز بهش اعتماد داشتم. در رو که باز کردم، هانس جلو در ایستاده بود، با اون کت مرتب همیشگی، لبخند نصفهای رو لبش. گفت: «دوستت کو؟» گفتم: «فرستادمش تا دربارهی کالسکه تحقیق کنه، شاید چیزی دستگیرمون بشه.» یه لحظه ساکت شد، بعد آهی کشید گفت: «خواهرم امشب نمیاد.» نفسم رو راحتتر بیرون دادم: «چه بهتر… این خونه بدون اون، آرومتره.» هانس یه قدم جلو اومد، نگاهش عمیق و سنگین بود، مثل کسی که دنبال چیزی تو چشمهات میگرده. آروم گفت: «یادته یه مدت عاشق هم بودیم؟ اما خواهرم راضی نبود… البته الان اگه بفهمه اومدی خونهی من، دعوام میکنه؟» پوزخند زدم، دستبهسینه گفتم: «جوری میگی دعوام میکنه انگار بچهای، هانس.» خندید، ولی خندهاش سرد بود. اون خندهای که تهش یه چیزی مخفی شده. گفت: «چرا به دوستت، میا، نمیگی چه رازهای تاریکی داری؟» قلبم یه لحظه تند زد، ولی نذاشتم نشون بده. یه قدم رفتم جلو، درست روبروش ایستادم، گفتم: «اون ربطی به تو نداره. تو فقط بگو راجع به کالسکه چی میدونی.» هانس نگاهشو ازم گرفت، رفت سمت میز چوبی، با انگشتش روی سطحش خط کشید. «من تازه شهردار شدم… چیز زیادی نمیدونم.» بلند خندیدم، از اون خندههایی که خودم نمیفهمم چرا بیرون میزنه. «تو؟ شهردار شهرِ کالسکه قاتل؟ و هیچی نمیدونی؟ خیلی جالبه!» هانس لبشو گاز گرفت، گفت: «من فقط میدونم هر بار که شب کسی تو خیابون بمونه، کالسکه میاد و یه جسد میره سمت جنگل. اما… کسی تا حالا ندیده رانندهش کیه.» یه لحظه مکث کرد، بعد اضافه کرد: «میگن صدای زنگش اگر سه بار شنیده بشه، یعنی یه روح انتخاب شده برای بردن.» سکوت، سنگین شد. توی اون نور خاکستری اتاق، صورت هانس پیرتر از دیشب به نظر میرسید. رفتم سمت پنجره، بیرونو نگاه کردم. مه دوباره داشت میپیچید توی خیابونها. آروم گفتم: «شاید وقتشه یکی انتخاب نشه، هانس. شاید اینبار بشه جلوی اون کالسکه وایستاد.» هانس لبخند زد—یه لبخند ترسناک، معلوم نبود از ترسه یا شوخی. «اگه وایستی جلوی اون، نایلا… مطمئن باش یا ناپدید میشی، یا همراهش برمیگردی.» نگاهش کردم، بدون خم شدن، بدون عقب رفتن. گفتم: «من خیلی وقت پیش ناپدید شدم، هانس. الان فقط دنبال دلیلشم.» و قبل از اینکه جواب بده، از اتاق زدم بیرون. میدونستم از اون لحظه، شب بعد دیگه قرار نیست فقط صدای زنگ کالسکه شنیده بشه؛ اینبار صدای منم باهاش خواهد پیچید — یا برای فهمیدن رازش، یا برای رفتن بیبرگشت.
تا خواستم از در رد شم، یه صدای خشدار پشت سرم پیچید، هانس فریاد زد: «وایسا، نایلا!» پام به زمین خشک شد. برنگشتم، ولی حس کردم نگاهش داره میسوزه رو پشتم. آروم برگشتم سمتش—چشماش یهجور دیگه شده بودن، قرمز و بیقرار، نه مثل قبل. گفت: «من هنوز عاشقتم لعنتی… کجا میری؟» لبخند بیجان زدم، اونجوری که بیشتر درد داره تا خنده. گفتم: «اگه عاشقم بودی، حرف خواهرتو اونقدر گوش نمیکردی. حالا دنبال چیمیگردی، هانس؟ بخشش؟ عاشقی؟ من از اون روزِ لعنتی فقط فرار کردم… از خودت، از اون خونه، از همهچی.» هانس با صدای گرفته گفت: «تو عوض شدی… اون نایلا که میشناختم رفت. اون نایلا مهربون بود، نه اینقدر سرد، نه اینقدر سنگی.» خواستم بگم چیزی تو مهربونیهام مُرد وقتی اون شب منو جا گذاشت، ولی هنوز جمله تموم نشده بود که یهدفعه دستم رو محکم گرفت، انقدر محکم که ناخنهاش فرو رفت توی پوستام. چند لحظه فقط زل زدیم به هم — یه سکوت تلخ، سنگینتر از هر فریادی. بعد بدون حرف، منو کشوند سمت یه اتاق تهِ راهرو... (اینجا سانسور شد.😂) وقتی بعداً از اتاق زدم بیرون، هوا سنگین بود، مثل اینکه غبارِ خاطرهها هنوز رو تنم مونده بود. هانس نشسته بود رو صندلی، سرش پایین، هیچ نگاهم نکرد. فقط گفت: «نایلا، من نمیخواستم اون شب تمومش کنم… ولی خواهرم—» بُریدمش، با صدای خشک گفتم: «دیگه نگو خواهرت، دیگه نگو گذشته. اون چیزا تموم شد، از لحظهای که کالسکه اومد سراغمون.» رفتم سمت در، دستم لرزید وقتی دستگیره رو گرفتم. زیر لب ادامه دادم: «من حقم رو از اون کالسکه میگیرم، هانس. حتی اگه مجبور شم اینبار خودم رانندهش بشم.» و درو آروم بستم پشت سرم. همهچی دوباره افتاد تو سکوت — سکوتی که فقط صدای زنگ ضعیف از دور داشت… انگار خودش داشت میگفت: «وقتشه، نایلا… وقت برگشتنه.»
از در خونهی هانس پریدم بیرون. هوا داشت رنگ میگرفت، یه آبیِ کدر و خسته، مثل چشمهای خودمم. نور کمرنگ صبح، سایههای بلند و ترسناکی رو زمین میانداخت. نفسنفسزنان گفتم: «لعنتی! دیشبم نتونستم یه قدم جلو برم. اون کالسکه همیشه یه قدم از من جلوتره.» سریع راه افتادم سمت مسافرخونه، انگار که یه چیزی دنبالام میکرد. وقتی رسیدم، دیدم لابی روشنه. میا با اون لبخند مسخرهاش، روی یکی از صندلیها ولو شده بود و داشت یه تیکه نون میخورد. با اخم رفتم جلو: «چرا میخندی؟» میا لقمهش رو قورت داد و گفت: «کجا بودی دیشب؟ سر و کلهات پیدا نبود!» سعی کردم خونسرد باشم، گفتم: «خونهی هانس بودم.» اون دیگه نتونست جلوی خندهاش رو بگیره: «اوه… خونهی هانس؟ و دقیقاً چیکار میکردین؟ چایی میخوردین؟»(ای کلک😂) یه پوزخند تلخ زدم: «هیچی، با هم حرف زدیم. همون چیزایی که تو دوست داری بدونی رو بهش گفتم.» میا ابروهاشو بالا انداخت، ولی خندهاش قطع نشد: «باشه، باشه… تسلیم. تو همیشه یه چیزی رو قایم میکنی.» دیگه وقت کلکل نبود. گفتم: «از کالسکه چهخبری؟ چیزی پیدا کردی؟» میا یهو جدی شد، لبخند از صورتش رفت. انگار داشت یه راز بزرگ رو لو میداد. «پیدا کردم. فهمیدم قبلاً یه نفر با کالسکه تصادف کرده و الان… روح خود اون بدبخت داره کالسکه رو میرونه. یه جورایی طلسم شده.» یه لحظه نفسم بند اومد. «خب… کیه؟» میا مستقیم زل زد به چشمهام، انگار داشت مطمئن میشد که چقدر دیوونهام. «اگه بهت بگم هدف بعدی، خونهی شهرداریه… باور میکنی؟» دنیام یهو ریخت رو سرم. اونجا، جایی بود که من باید امروز صبح اونجا میبودم! گفتم: «وای نه!» «وای نه» گفتن، اصلاً کافی نبود. این یعنی هانس راست میگفت؛ کالسکه دنبال یه نفر خاصه، و اون نفر منم. اگه شهرداری هدف باشه، یعنی شهردار جدید… هانس… در خطره. فکر کردم، با خودم گفتم: *اگه روح اون آدم داره میرونه، پس میتونه حرف بزنه. میتونه راهنمایی کنه.* با صدای آرومی که فقط میا بشنوه، گفتم: «باید بریم اونجا. اگه روح اون آدم بتونه با من حرف بزنه، شاید بتونم متوقفش کنم. اگه هانس اونجا باشه… باید زودتر از کالسکه برسم.» میا پاشد، عصبی یه گوشه ایستاد. «تو دیوونهای نایلا! اگه ایندفعه گیر بیفتی چی؟ من قول دادم دنبال اون کالسکه نرم، ولی اگه تو گیر کنی چی؟» شانههامو بالا انداختم. «اگه گیر افتادم، تو فقط برو پیش شهردار. بهش بگو نایلا فرستادت و بگو… بگو به اون زنگ، گوش بده. حالا بیا بریم.» دیگه منتظر جوابش نموندم. باید میرفتم شهرداری. باید میفهمیدم چرا این کالسکه، حالا که من یه شب پیش هانس بودم، تصمیم گرفته مستقیم سراغ رئیس جدید شهر بیاد. انگار قضیه، فقط یه تصادف قدیمی نبود، یه تسویه حساب بود… و من شده بودم تماشاچی اجباری.
نایلا عین موشک از مسافرخونه زد بیرون. من موندم وسط لابی و یه تیکه نون توی دستم. داد زدم: «وایسا نایلا! صبر کن! مگه کالسکه رو نگفتی شب میاد؟ روز که نمیاد با این اسب گاز بده!» ولی فایده نداشت. انگار ترس از شب، تمام منطقش رو برده بود. به خودم گفتم: *لعنتی، این دختر همیشه یه پاش گیره تو این داستانهای گند.* رفتم توی اتاق و یه دست لباس عوض کردم، لباسهای محکمترم رو پوشیدم. خنجر رو چک کردم و یه خنجر قدیمی که همیشه همراهم بود رو گذاشتم زیر کمربندم. اگه قراره بریم دنبال یه روح راننده، حداقل باید یه چیزی داشته باشم که بتونم بزنیمش، حتی اگه زدن به خنجر به یه روح بیفایده باشه. وقتی برگشتم بیرون، نایلا زین اسب سیاهمون رو محکم میبست. یه نگاه به آسمون کردم؛ هنوز یه کم آبی بود، ولی میتونستم سنگینی هوا رو حس کنم. «انقدر عجله داری برای چی؟ شب که قرار بیاد!» گفتم در حالی که خودم رو رسوندم کنارش. نایلا بدون اینکه نگاهم کنه، گفت: «تا شب خودمون رو آماده میکنیم. اگه قراره اونجا بلایی سرمون بیاد، ترجیح میدم قبلش یه سر به گذشته بزنم. اون دریاچهای که همیشه رازش رو نگه داشته بود.» آه کشیدم. دریاچه. همیشه بوی گند و ترس میداد. «باشه، ولی اگه چیزی ترسناک دیدیم، همونجا برمیگردیم، فهمیدی؟ قول دادی به من سر غروب برگردی.» نایلا فقط سر تکون داد. سوار اسب شد و منم عین یه گربه پریدم پشت سرش. یال اسب رو محکم گرفتم و زیندوگلو رو فشار دادم. اسب با یه جهش سریع شروع به تاختن کرد. *** چند ساعت بعد، هوا داشت تاریک میشد. باد سردی از سمت دریاچه میاومد که موهای نایلا رو هم بهم ریخته بود. دریاچه «سیمرغ»... اسمش قشنگ بود، ولی منظرهاش شبیه پرتگاه بود. آبش تیره و ساکن، مثل یه آینه شکسته که هیچی رو منعکس نمیکرد. نایلا اسب رو آروم کرد. «همینجاست.» پیاده شدیم. آب تا زانوهای اسب میرسید. قدم زدیم تو گِل و لای کنار آب. یه بوی نم و خزه، با یه چیز دیگه... یه بوی کهنه، شبیه آهن زنگزده. «دنبال چی میگردی؟» پرسیدم، با صدای آروم، چون حس میکردم اینجا فقط مال ما نیست. نایلا با کفشش گِلهای روی زمین رو کنار زد. یهو ایستاد. یه تکه چوب شکسته که معلوم بود زمانی بخشی از یه اسکلت چوبی بوده، از گِل بیرون زده بود. کنارش، یه چیز کوچیکتر بود که برق میزد. نایلا خم شد و با احتیاط اون تیکه رو بیرون کشید. یه قطعه فلزی بود، ظریف و حکاکیشده، شبیه تکهای از یه دستبند قدیمی یا... یه تزئین اسب. «این... این مال کالسکه نیست،» نایلا زمزمه کرد. «این مال قربانیه.» همین که اون تیکه رو کف دستم گذاشت، سرم رو آوردم بالا. هوا یهو ساکت شد. صدای پرندهها، صدای باد، همه چی قطع شد. فقط صدای ضربان قلب خودم رو میشنیدم.
«نایلا...» شروع کردم حرف بزنم، ولی نتونستم ادامه بدم. یه صدای خفیف شنیدیم. مثل صدای جیرجیر چرخهای قدیمی که آهسته روی شن حرکت میکنه. صدایی که از اعماق جنگل میاومد. نایلا با چشمای گرد شده به من نگاه کرد. یه لبخند ترسناک و مصمم زد که هیچوقت ندیده بودم. «دیر کرده بود. داره میاد این طرف.» سریع برگشتیم سمت اسب. نایلا اول پرید روی زین. من هم بدون اینکه یه ثانیه فکر کنم، با یه حرکت جهشی پریدم پشت سرش و دستم رو دور کمرش قفل کردم. «بزن بریم! هرچی سریعتر!» فریاد زدم. اسب با یه صدای بلند سُم کوبید و شروع کرد به دویدن. توی آینه دیدم: از پشت درختها، یه چیز سیاه و عظیم، بدون هیچ نوری، داشت آروم اما مصمم دنبالمون میاومد. و اون صدای جیرجیر، حالا بلندتر شده بود... اون کالسکه لعنتی داشت دنبالمون میاومد! باید از اینجا میرفتیم، هرجا که باشه، فقط دور از دریاچه و دور از اون روح راننده.
اون تاختن لعنتی تموم شدنی نبود. نایلا مثل یه تیکه آهنربا جذب خطر بود، انگار منتظر بود اون کالسکه سیاه بالاخره بهش برسه. ما داشتیم مثل دیوونهها توی تاریکی میتاختیم. پشت سرمون، صدای جیرجیر چرخها داشت نزدیکتر میشد. وحشتناک بود، چون داشتیم به جایی میرسیدیم که دیگه راه فرار نبود. «نایلا! دیگه جا نداریم!» فریاد زدم، چون جلوی چشمهامون یه شکاف وحشتناک بود؛ لبهی یه درهی عمیق و سیاه. نایلا اما عین یه عقاب وحشی بود. «اگه داره دنبالمون میاد، باید پرت بشه پایین!» همین که کالسکه لعنتی یهو از پشت درختها بیرون زد و فاصلهاشون خیلی کم شد، نایلا یهو اسب رو به سمت چپ چرخوند، یه حرکت انفجاری و خشن. اسب بیچاره به زور تعادلش رو حفظ کرد. اما کالسکه... رانندهاش انگار انتظار این حرکت رو نداشت. چرخها لغزیدن، یه صدای کر کننده برخورد و بعد... سکوت مطلق، به جز صدای افتادن از دره. سرمو برگردوندم سمت ته دره، هیچ نوری، هیچ صدایی نبود. فقط سیاهی مطلق. «زدیمش؟» نفسنفسزنان پرسیدم. نایلا آروم اسب رو نگه داشت، یه لبخند خسته زد که بیشتر شبیه پوزخند بود. «فکر کنم. حداقل برای امشب دیگه اون صدا رو نمیشنویم.» فکر کردم این داستان تموم شد، ولی نایلا همیشه یه داستان دیگه تو چنته داشت. برگشتیم به شهر، هوا داشت کم کم روشن میشد. رفتیم مستقیم سراغ خونهی شهردار. هانس طبق معمول، یه کت مرتب پوشیده بود و پشت میزش نشسته بود، انگار که دیشب کابوس ندیده. نایلا جلو رفت. «شهردار، کارمون تموم شد. اون چیزی که شما رو اذیت میکرد، دیگه اینجا نیست.» هانس آروم از پشت میز بلند شد. یه لحظه مکث کرد، بعد دست دراز کرد و با نایلا دست داد. دستش سرد بود. «واقعاً؟» گفت: «کاش بیشتر میماندید...» و یه مکث طولانی کرد. یه نگاهی به نایلا انداخت که قشنگ میفهمیدی معنیدار بود. اون لبخند غمگین هانس... یه جورایی مریضطور بود. (سانسور شد😂). من دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، زدم زیر خنده. اون حجم از تنش و بعد این مدل خداحافظی مسخره! نایلا یه نگاه تند بهم انداخت و بعد چرخید و رفت سمت اسب. سوار شد، منم پریدم پشت سرش. از دور که داشتیم از شهر فاصله میگرفتیم، نایلا آروم گفت: «خداحافظ، شهردار هانس.» وقتی از شهر زدیم بیرون و دیگه اون ساختمونهای سنگی رو نمیدیدیم، یه نفس عمیق کشیدم. «این دفعه میریم شهر سابل دیگه؟» پرسیدم. دلم میخواست یه جای امن، یه جایی که روح و کالسکه توش نباشه، پیدا کنیم.