ناظر لطفا رد نکن
پرفسور مارچ همان طور که کلید را از کیفش در میاورد که در خانه را باز کند گفت: پدر و مادرم جادوگر نیستن ولی دنیای مارو درک میکنن وقتی در خانه را باز کرد گفت: بیا داخل هری ...خوش آمدی. و بعد با صدایی که به گوش مادرش برسد گفت: مامان مهمون داریم.....حدس بزن کی آمده هری زنی را دید که از آشپزخانه بیرون آمد شکل صورت آن زن با پرفسور مارچ هیچ تفاوتی نداشت بلکه انگار نسخه کمی پیر تر پرفسور مارچ هست زن جلو آمد و گفت: اوه...... سلام عزیزم....تو باید هری پاتر باشی،درسته؟ .....امیلی در موردت برام تعریف کرده ....بیا خوش آمدی هری وارد اتاق نشیمن شد خانه ساده ای بود نه مانند خانه دورسلی ها و نه مانند خانه ویزلی ها جادویی ،بلکه فضای گرم و صمیمانه ای داشت که حس واقعی خانه را میداد
صبح روز بعد مادر پرفسور مارچ میز صبحانه ساده ای چیده بود وقتی هری مشغول خوردن صبحانه بود که پرفسور مارچ گفت: هری، امروز از اینجا میریم.خونه ای که من تو لندن داشتم رو فروختم و یه خونه جدید توی محله ای که خانواده ویزلی زندگی میکنن گرفتم امروز میخوام وسایل رو انتقال بدم به اونجا میتونی کمکم کنی؟ هری گفت: بله،حتما
چند روز بعد از اینکه به محله ویزلی ها امدن . خورشید تقریباً بالا آمده بود اما هری دو تخت خواب بود صدای مادر پرفسور مارچ رو شنید که میگفت: حداقل برای صبحونه می موندی پرفسور مارچ گفت: نه مامان ، دامبلدور گفته همه استاد ها سریع برن هاگوارتز مادر مارچ: خب من به هری چی بگم این بچه دیگه بهت عادت کرده پرفسور مارچ گفت: فعلا بهش چیزی نگو ....خودش وقتی برگرده هاگوارتز میفهمه صدای ترق مانندی آمد و هری فهمید که مارچ خودش رو آپارات کرده به جایی نزدیک هاگوارتز . کمی بعد مادر مارچ در اتاق رو باز کرد ،هری خودش رو بخواب زد .وقتی مادر مارچ هری را دید که خوابیده در را بست.هری نمیدانست مادر پرفسور مارچ که یک مشنگ هست چجوری به محله ویزلی ها امده. اما بیشتر از همه در باره اتفاقی که مارچ برایش به هاگوراتز رفته بود کنجکاو بود اما مارچ برای مسابقه سه جادوگر به هاگوارتز رفته بود زیرا همان روز دامبلدور نامه داده بود که استاد ها برای انجام جادو های امنیتی برای مسابقه به هاگوارتز بیایند
ناظر لطفا رد نکن