ناظر لطفا قبول کن ( یه توضیحی لازمه بدم اینکه من توی پارت قبل گفتم ملینا فلتون و انگار بعضی از مالفوی هد ها ناراحت شدن ...حالا به دل نگیرید...و من فامیلی ملینا رو عوض کردم و شد ملینا کوپر تا دیگه حرفی درست نکنید ممنون لطفا ناراحت هم نشید.. وگرنه کروشیو میکنمتون .)
حالا میریم سراغ کتاب بعدی هری پاتر و زندانی آزکابان.(من فقط بعضی صحنه ها رو تغییر یا اضافه کردم وگرنه همه چی طبق کتاب پیش میره) و حالا طبق کتاب.اگه کتاب رو خونده باشید یه جایی هست که وسط بازی کوییدیچ دیوانه ساز ها وارد زمین میشن و هری از جارو میوفته و این یه بهونه ی خوب بود که دراکو اون رو مسخره کنه توی فیلم هم بود که به خاطر غش کردن هری در قطار دراکو هری رو مسخره میکرد بعد از بازی کوییدیچ ( اینجا دراکو دستش توسط هیپوگریف زخمی شده بود )ملینا تو راه رو دراکو رو میبینه و اونو توی یکی از دخمه ها میبره دراکو گفت: صبر کن دستم درد میکنه ملینا گفت:بس کن دیگه همه میدونیم که اون فقط یه خراش ساده بود ، انقدر بزرگش نکن دراکو گفت: هاگرید باعث شد که...... ملینا گفت: تمومش کن تاکی میخوای به این کارات ادامه بدی دراکو گفت: منظورت چیه ؟ ملینا گفت: خودت خوب میدونی چی میگم انقدر هری رو مسخره نکن دراکو: اون پاتر احمق نمیتونه یه کاری رو درست انجام بده تقصیرمنه ؟ ملینا گفت: دیوانه ساز ها روش تأثیر بد میزارن ....رو همه تاثیر بد میزارن ملینا اروم به دراکو میگه: ترسیدی دراکو صاف ایستاد و گفت: یه مالفوی از هیچی نمیترسه ملینا دستش رو روی زخم دراکو فشار داد و گفت: آخرین بار ت باشه جلوی من تظاهر میکنی دراکو گفت: آی..... (مالفوی هد ها ناراحت نشید به خاطر این صحنه ممنون)
از همون روزی که هری به هاگوراتز آمد پرفسور امیلی مارچ استاد درس تاریخ جادوگری بود (در اینجا یه شخصیت جدید دارم که در کتاب استاد درس تاریخ جادوگری به شبحی بود به نام بینز ولی در این داستان من حذف کردم و بر خلاف داستان کلاس های مارچ اصلا حوصله سر بر نیست و اینکه اسم مارچ رو بله از داستان زنان کوچک برداشتم همیشه اسم مارچ رو دوست داشتم و امیلی رو هم خیلی اتفاقی انتخاب کردم) یه روز وقتی هری از کنار دفتر پرفسور مارچ رد میشد مارچ صداش میکنه: اقای پاتر ؟ هری دستپاچه شد و گفت: بله؟ مارچ گفت: اگه کاری نداری میتونم وقتت رو بگیرم،هری؟ هری گفت: بله کاری داشتید ؟ مارچ گفت: بیا بشین هری ....راستش من یه چیزی رو باید بهت بگم ..بعد از مرگ مادرت من واقعا نتونستم مثل قبل باشم.....اشتباه نکن من کاری نکردم......راستش منو مادرت ،لیلی از همون بچگی باهم دوست بودیم...پدر و مادر ما مشنگ بودن و وقتی یازده سالمون بود نامه هاگوراتز ما آمد ولی لیلی نمیخواست بیاد ....و من اصرار کردم ...و من همیشه من خودم رو مقصر میدونم که اگه اون روز اصرار نمیکردم شاید ....لیلی الان زنده بود ( این تمام تغییراتی بود که واسه زندانی آزکابان دادم و برای جام آتش مفصل تره )
( توی کتاب هری پاتر و جام آتش برای هری از طرف خانواده ویزلی نامه میاد که میخوان بیان و اون رو از خونه دورسلی ها ببرن ولی اینجا من اون رو هم حذف کردم ...البته تو فیلم حذف شده بود ) آن روز برای هری نامه آمد متن نامه اینگونه بود« هری عزیز سلام، امیدوارم شنیده باشی که امسال قراره جام جهانی کوییدیچ در انگلستان برگزار بشه من از خانواده ویزلی خواهش کردم که دوروز دیگه ،در روز تولدت بیام و امسال تو رو پیش خودم میبرم تا شروع سال تحصیلی...البته اگه دوست داشته باشی..با دامبلدور صحبت کردم مشکلی نداشت ـ امیلی مارچ »
در روز تولد هری زنگ خانه دورسلی ها به صدا در آمد عمو ورنون در رو باز کرد و گفت: شما؟ مارچ گفت: از هاگوارتز امدم که اقای هری پاتر رو ببرم هری با وسایلش جلو آمد مارچ گفت: بی زحمت هدایای هری رو هم بدید تا ببرم....اوه یادم رفت شما براش هدیه نمیگردید...سلام پتونیا.......هری بیا بریم قراره تو این یه ماه بهمون خوش بگذره وقتی سوار ماشین شدن هری گفت: شما بلدین ماشین برونین؟ مارچ گفت: فراموش نکن هری پدر و مادر من مشنگ بودن!....خب بگو بببنم چطور بود جلوی دورسلی ها خوب حرف زدم......الان میام . در حالی که داشت حرف میزد رانندگی هم میکرد و بعد از تموم شدن حرفاش از ماشین پیاده شد ،او جلوی یه شیرینی فروشی ماشین رو پارک کرد بعد از چند دقیقه آمد.مارچ گفت: خوب هری اینو بگیر ،مراقب باش کج نشه هری با تعجب به جعبه ای که مارچ به دستش داده بود نگاه کرد مارچ گفت: یه کیک تولده برای تو هری ،تولدت مبارک ! خب کمربندت رو ببند....امشب رو میریم خونه ی مادرم همون جایی که منو لی لی باهم دوست شدیم