تو همه دلیل من برای زندگی کردن هستی
سرای دنیا طاقی دارد به نام آسمان لیکن تهی و من هم اکنون در چشمان ماه خیره شده ام ؛ که من ماهی دارم به نام تو !
دنیا از برایم محبسی ویران بیش نبود. جز سیه بر بوم دل آرنگ چه بود ؟ تاریکی اش ، آینه های محبسم را رنجانده بود. انعکاس آینه ها برابرم ، جز سیه رنگی نبود . شیطان حزن بر من رخنه کرده بود. آسمانم بر من تنگنا مینمود. چشمهایم را رغبتی بر سایه مهتاب نبود. آفتاب آسمان بر چهره ام مزاحم مینمود. در نقاشی هایم خورشید ، در پشت میغ گم گشته بود ؛ ماه را در شهر من تابی نبود. شهر خالی از رنگ فرح بود ، گون را سکنه بلبل نبود. شیون گل از برای گلبرگهای خونینش در آسمان گم گشته بود ، آخر باد با برگها رقصان نبود. جز سجام در آسمان چیزی نبود. جز محنت در کام دل سامان نبود.
اما آن بار خورشید ، به گونه ای دیگر بر صورتم انثلام نمود. خورشید را تا قبل از آن بر جسم سرد من تاثیری نبود. اما نور درخشان آن روز به قلبم نیز سلام کرد. درست حدس میزنی ، رشته های صبح لوای موهایت ، چشمان کم سوی مرا بینا به رخسار صبیح تو کرد و دستهای سجام مرا ، به جرعه ای مشمیس تعارف داد. آن روز ، روز دیدار ما بود. گمان میکردم معجزه ای در پیش است ، آن معجزه چشمان زیبای تو بود. امواج لاجوردی دریای چشمان تو ، کرفتی را ز دلم بیرون راند. در نزد چشمان من ، جز تو دگر هیچ نبود
تو قلم را از من گرفتی ، گل های رخوت بوم ، تحت انگشتانت جان تازه ای گرفتند. چه انگشتان سپید ظریفی ، ظریف به اندازه تن ظریف گلبن . سبزه با گونه های گلگونش گلها ، قامت راست کرد . انعکاس آینه در برابر تو ، جز صلاوت و عشق ، چیزی نبود. چون نسیم را ، به فرح ندا بداد گون ، از برای دیدنت ، در بین برگ رویی کشید. قهقهه برگهای خرامان ، سرمست وی نبودند ، که در پی خودی به نشان گذاردن ، در برابر تو میرقصیدند. غافل از آنکه اکنون ، ماهی گم گشته در دریای چشمان تو من بودم. منی که چشمانم ، قدمهایم ، دستهایم ، همه تن به سوی تو کشیده میشوم. دستان زیبای تو را در دست میگیرم. این چه لمسی است که مرا ، همه تن واله و شیدای تو کرده است ؟
مرغکان ها لبهایت را گل پنداشته اند شگفتی نیست ، چنان که شبنم میغلتد بر تن گلگون گل ، من میبینم شبنم کلمات برآمده را بر لبهای سرخت ؛ اما مینگرنند تو را به یغما در رشک بال گشودن گرداگرد لبهایت ، زیرا من میخواهم تنها پرنده ای باشم که شهد شیرین لبهای سرخ دلبر خویش را میمکم به راستی که لبهایت مرا عطشان میکنند از حرکت خویش لیکن سیرابم میکنند از هر تلخ می چشم برنمیگیرم از حرکت لبهایت ، میخواهم مدهوش شوم ، چنان که تمامی آسمانها و زمین و نسیم و درخت و گل بر طرف چمن به موسم حرکت لبهایت خموش میشوند و محو خنده هایت ، نفس در سینه فلک و من حبس است تا طنین خنده هایت را بهتر که شنیدن
درخت میگوید این کدامین نسیم است که مست میکند رقص برگهای مرا از هرزمان افزون تر؟ گل میگوید این کدامین پرنده آوازه خوان است که مرا از سرود با نغمه هر مرغ سحر مشتاقتر میکند ؟ مطرب میگوید این کدامین آواز است که ساز و دهل را دگر به دست من خوش نمینشاند ؟ و آسمان میگوید این کدام باران نوبهاری است که ناپاکی زمین را به ز باران من میزداید ؟ اما تنها من میدانم که این آواز ، صدای زیبای توست که از ساز قلبت سر چشمه میگیرد و بر لبهای سرخت جاری میشود
چشمان من جان تازه ای گرفت به حسن روی رخشان تو ، اما آن سست گردون طشت را میخواهد که چه ؛ موسم اینکه همه تن چشم تو است ؟ گوشهایی غریب سماعی میکنند ؛ گویی مه و خورشید و سپهر و زمین سر به سر محو تو اند. به ناگه انگار ، بپیچد نسیم نوبهاری. برگها لحظه ای دست از دهل نمیکشند. گویی زمان می ایستد. همه محو تو اند. لبهای تو گشوده میشوند. آواز ترنم میکند ، از میان لبهای گوهربار تو. این چه آوای عجیبیست که بر من ، چنان مستانه مستولی میکند ؟ من همه تن چشم تو و ، گوش آوای تو ام. چه صدای دلگشایی و ، چه لبخند جانفزایی ؛
چگونه میتوانم گوش کنم سخنانت را ، وقتی همه جانم گوش میکنند صدایت را ؟ چه نیاز اگر نقش دریاها در انعکاس دریای چشمانت بخشکند ، و چه نیاز است اگر مه ، بشود لشک لشک و خورشید خموش ؛ که من چشمان هوشربای تو را دارم ، و چه محنت اگر گلها و برگها به جدب درآیند و نسیم در گوشه ای سکنا گزیند ، که گوش مرا تنها نغمه طرب حنجره ات برآمده از لبهای گلگونه ات را اغوای شنیدن است
تو به من خجل هلال شب را ، ازبرای هزارتابه چهره خویش نشان میدهی و من ، محو انگشتان زیبایت شدم. تو از زیبایی شب میگویی و من ، در پی خدعه لبهایت مسحور گشته ام. تو با چهره آرام و چشمانت مینگری و من غرق در امواح دریای چشمان تو شده ام ؛ خموشی چراغ سقف گردون مه ، رشک آسمان را برمیانگیزد چنان که سردی به یارای وی سر به ستیز برمیافرازد ، دانه های برف فرو میریزند اما حتی دانه های برف نیز در دریای چشمان تو ، دستی ز پا گم میکنند . به سرور این تنعم زمینی بر زلف تو پایکوبی میکنند. سفیدی برف و زرینی تارهای موی تو و مشکین سنان افروز تو. دنیا سربه سر هنر است و تو زیباترین آن. آسمانگونی دریای چشمان تو ، تمام آسمان و فلک را در دل خویش دارد ، اما در سردترین کارزار انعکاس چشمان تو ، لاجوردسقف ، نیز مرا گرم نگه میدارد. چه مصاصی در این چشمان است ؟
چگونه داعیه ام را به اثبات برسانم ؟ چگونه بی حصر احساس این دل عاشق و شوریده را ز یغماگر آن ، تو ، نهان کنم ؟ شاید این دانه های برف بهانه ای هستند برای من ، که میگویم به اندازه تمام این دانه های برف ، تو را دوست میدارم. نگاه گرمت موج نیلگون دیگری را ، در برابر اعجاب دیدگان من ، در دریای چشمانت به تلاطم وا میدارد. لبخند سرخت قلبم را دگرگون میکند ، لبخندهایت هلال ماه را میسازند ؛ تو نیز میگویی ، من هم دوستت دارم...
مگر زندگی چیزی جز این است ؟ به راستی که تو کیستی ؟ خش خش دانه های برف و خنکی نسیم ، برخاسته به تماشای تو و نغمه تو. گلها گلگون و خجل رشک برانگیخته به لبهای تو ، ماه محنت پرست ، به تماشای تو و چهره صبح لقای تو. دل خرابات پرور من به پرستش تو و روی تو
سوفی وشان نادان ، زین ره کجا شتابان ؟ دین دار من و دین من ، آن نیلگون چشمان دلبرم ، گر گنهکارم به جرم شادخواری ساغر نگاه چشمان نیلگون تو و ، لبهای گلگون تو ، گر دیندارم به دین ، عشق تپنده دل تو و آواز دل انگیز تو ، چه فرق ؟ که تو همه دین و دنیای منی ؛ سجده گاه من دست تو و پای تو بر سریر چشم من و بوسهگه ام چشمان پرفروغ توست ، که ذکر من مدح تو و عبادتم دور تو گشتن من است. کان قوم به حج رفته ندانند ، کعبه من شعشعه زلف درخشان تو است یار من. ساقی من تویی و ، ساغر من لب تو ، من خوشخوار کجا و می کجا ، طعم لبهایت کجا قبله گاه من هست ، رخسار رخشان تو سجده من برون کند درد دلم حین تماشای تو طواف من نگه به روی مهتابه تو هرآن دم کعبه من روی توست ، ای دور تو بگردم بوسه گاه من هست ، چشمان پر فروغ ات ، محراب من هلالی است ، آن ابروان کمندت شاه نشین قلبم ، سریر رخساره ات تکیه گه دو چشمم ، پیشانی سپیدت
نسیم را دگر رغبت جدال نیست ، گویی تیزی شب تن به گرمی نفس های گرم تو میدهد ، بلکه وی را ز سینه گرمت جرعه ای گرما دهی و به دانه های برف ، ذره ای شعشعه زلف زرفامت بدهی سجد سپهر شکست خورد ، به گرمی نگاه تو چکه و چکه میکند مطر ، ز ابر چشم او به محض دیدن رخت ، خدعه شود آختهی هطل به سوی تو روانه است ، ز بهر رخساره تو بر خود غره میشود ، ز بهر غلتیدن به روی پوست سپید تو در بند کند نور رخت ، امطار را میان راه غنائمی ز آسمان عرضه شود برای تو قوس قزح بنا شود برابر دیدگان تو برون کند خواب از سر و قوت ز تن ز دلربای کرکم سر و روی تو گلگونه لبهایت ، نیلگونی چشمانت سپیدی روی تو ، قامت رعنای تو کمان ابرویت و آن زلف زرین تو زیبایی نگاهت ، اشپوختن رنگینی عشق و مهر کرکم قلب تو از شمس و قمر شنیده بود مدح تو را تا به کنون اکنون که او محو تو است به رخ هلال منظر تو
رنگین کمان هزیمت آن به میداند ز مقایسه گلگونه خویش و لبهای تو. زردی سست اش و آن و زرینی ناب موی تو و آسمانگونی چشمان تو. میداند که تو آیینه انعکاس تو نیستی. بلکه دنیای رنگی دیگری را در چشمان خود داری. تو دنیای من هستی ؛ دنیای من ! همه هستی من ، همهی دارایی قلب کوچک من. خانه دنیا و ساکنان وی ، ز ستارگان و دریا و درخت و گل و آژفنداک و نسیم و گل و مل ، تا صاحبخانه فلک ، آسمان ، به تماشای منظره چهره هلال منظر تو برخاسته اند. کلید زیبایی خانه دنیا در دست خانه آغوش رامشگر تو و دریای مواج یغمایی چشمان توست. ساکنین آن خانه بهای سکنت در قلب تو را نخواهند توانست که پرداخت و من اکنون در پناه خانه خویشم
دولت ان کار کنند که بهر ان نقش شدند زندگی را به نفس کشیدنی بیش ندانند انها به شب ان باده بنوشند که سرگیجه ان بزداید به دمی فتنه دیروز از سرشان لیکن من نیک اختر که باشم صبوحیکش چشمان تو طعم ان باشد قند و شکّر لبهای تو انها به می شان بشوند سخت دمی خواب که چشم توست مرا طعم نیلگون شراب میبرد من را به آرامی در آغوش تو خواب انها موسم دجی و تماشای کواکب در خیال و ترس فردا بخفتند من هم آنم که در آغوش تو و تماشای رخ مهتابه تو خواب روم آنان به گله و شکوه از اواز خروس برجستند گر که خورشید بسوزد در خود و پرندگان از آوازشان برآشوبند تنها نجوا و نوازش و نور درخشان چشم تو چشم مرا بگشاید بیدار میکند مرا هزارتابه در تلالو دریای نیلگون چشمان تو مرغ سحر ناله به سر نمیکند ، تا زمانی که تو در سپیده دم ، پلکهای چشمان نیلگون خود بگشایی و چه خوشبختم من که آن زمان که چشم خود میگشایم روز خود آغاز میکنم با تو و با دیدن رخساره و لبخند تو و به نوازش دستان گرم تو و به نجواهای تو و چشمان تو
زیباییشان هست کتان جامه و سرخاب و زر یغمایی من هست عاشق و شیدای تو بودن نگین گوشواره من هست نوازش نجواهای تو در گوش من پیراستگی روی سردم هست گرمی نفسهای تو جامه زیبای من است ، آغوش تنگ تو ظلمتشان خورشید نیم روز و مه نیمه شب هستند چراغ غافل زانکه مه و خورشید باشند انعکاس رخ تو مه و خورشید خجل اند بهر مه و آفتاب چهره ات ، نیم روز را روی خود در پنهان کنند در پشت ابر از روی تو ارامش انان چه است جز چمنزار و گل و باد و ستاره و اواز پرستو ملجا جان من است جان تو گل گلزار من لبهای زیبای تو ستاره های اسمانم برق چشمان تو نسیم وزانم بر صورت من هست نفسهای گرم تو ماه و خورشید من تو و آواز من صدای دل انگیز تو
چگونه تو را تشبیه کنم به مه ، وقتی که که همسنگ نیستید ؟ وقتی همه به انعکاس صورت تو ماه ، در آسمان مینگرنند و خود ماه واله مهتاب رخسار تو شده است ؛ به تو مینگرد ؛ وقتی که آن سنگ پر از چاله و نقص است و تو ربالنوع زیبایی . که مه منعکس است و تو ، منشا نور و دلم را ملجا جانی اما دل من چنان رخ مه ، لشک لشک است ز عشق تو . ز روی جان فزایت ، ز چشم آسمانگون تو . گر دل من آسینهسر ز عشق و روی صبح لقایت ، آرامشش غنای طرب انگیز ، قلب زیبا و مهربان تو گر که تو برخیزی و بعد راست کنی قامت رعنای خود سپهر چنان دال کبوس خم بشود به سوی تو بهر حسادت به تو یا ثنای آن قامت سرفراز تو گر به میان زلف زرفام خود دست کشی ، مانند کعبه مطرف بشوند به گرد آن پرندگان گون عنان ز کف دهد غنچه کند برگ خزان
خش خش برگ به طرب باد درخت و گلبن ، ز فرح دیدار تو مست آهنگ شباهنگ و دهل تحت دستان مغنی نغمه دریا و موج لاجوردی ز حسن چشم نیلگون تو است گر که همه جهان کنند کرشمه بر ندای تو جا ندهم در دل خود طرب کسی ، جز قلب تو در سجام زمستان ، همه را سکونتی هست. روبهان را لانه و مرغکان را آشیانه. ماه و خورشید را آسمان و مرا آغوش تو . جسم نخوت من ، عطشان گرمای توست. در بدترین سجد و ستیز آسمان و برف و باد ، خورشید در کنار من ، آغوش رامشگر توست
همیشه در زمان بدحالی من ، وجود تو آرامش جان من است. من فرحمندم به فرح بودنت. من آرامم به نجوای تو به هنگام سرآسیمگی من ؛ که میگویی ، من همیشه در کنار تو هستم ، آرام باش دوای درد من ، تنها توی مشکین نفس هستی. تویی که تنفس عطرآگینت ، مرا در خواب و بیداری میکنی ، خورشید را از پشت کوه وادار به سرکشیدن ، صبح دل انگیز مرا در کنارت آغاز میکنی. جانم به قربان تو ، صبیح روی من . ای مهربان یارم ، ای زیباترین و من ، زنده و غره به نفسهای تو ، چگونه شکر کنم بودن جانفزای تو را ؟
انسانها به خیال خود جهانی دارند دریغ از آنکه تمامی جهان در چشمان آنکه من دل بدو باخته ام جای گرفته است توانا ترین ساحران در پی یافتن خدعه ای به توانایی لبهای تو ناتوان و من در پی نجات از دریای چشمانت ، اما خشنود خورشید و ماه در آفتاب و مهتاب صورت تو میسوزند ، از آن منی !
ثانیه ها خیال گذر ندارند ، مردم اسیر آنها و آنها اسیر تو اند ، من تو را دارم ، عقل زوال من را اغوای شنیدن هیچ آهنگی نیست جز صدای زیبایت و عطش لبهایم را هیچ شرابی نتواند که سیراب کند جز لبهایت و نیاز دلم را نه محبت ، که قلبت پر میکند ، زیستن زیباست وقتی تو تمامی زندگی من هستی. من چرخ گردون و تمامی آنچه درون آن است را در موجی از دریای چشمان تو میبینم ، این است دلیل آنکه تو را "دنیای خویش" مینامم
آنها خود را تماشاگرانی میدانند در نمایش بازیگری تو در عشق خوی تو ، غافل از آنکه هیچ پیراستنی چهره تو را نتواند که ساختن. نقره ماه به روی چهره تو سایه می اندازد تا بتواند چشمان کم سوی خویش را به رخساره صبیح تو بینا کند ، اما هرآنچه هست نور رخسار خودت هست ، که بازتابش را ماه نتواند که ساختن. که تو شاه این دنیایی و من زنده ام به نور چشمان زیبای تو گر که فرشتگان مرا ، وعد بهشت دهند و بس آتش دوزخی کشم ، بهر نگاه ناب تو گر آن که غنچه ستهد رشک برد به مهر من خار شود به چشم من و بشکفد ز روی تو
آسمان و زمین ناخودآگاه به سوی تو رو برمیگردانند ، آنگاه که تو میخندی ، و آفتابگردانها به تو خیره شده اند و تو را پرستش و فرمانبرداری میکنند . و من هم یکی از آفتابگردان ها ، زنده ام به نفسهای تو در این شبهای سرد و گرم زمستان و تابستان دنیا ، قلب من به خنده هایمان خوش است ، به نجواهای تو که گوش مرا به گوشواره نفسهای تو میآرایند و قلبم را به یک باره چون آسمان غره روشن میکنند. هوش از سر و جان از تن من به بیرون میشتابد آن هنگام که به تو نگاه میکنم و غرق تماشای دریای چشمان تو میشوم
سرم را در میان سینه ات پناه میدهم ؛ سرچشمه زندگانی من همینجاست ، قلب پرمهر تو سرود قلب و حنجره ات ، مگر زندگی چیزی جز این است ؟ حنجره هاتف تو یک طرف و طرب دل انگیز قلب تو به یک طرف. لالایی دل انگیز تو برای در خواب بردن من به یک طرف و نرمی تپشهای قلب تو به یک طرف. قفسه سینه تو و قلب تپنده تو ، مرا به تحسین تو و قلب مهربان تو وامیدارد، نفسهای منظم تو و بازوان حلقه شده ات به دور تن رخوت من و خنده های زیبای تو. مگر زندگی چیزی جز این نیست ؟ و من چه خوشبختم که در این دنیای نابود ، تو را دارم که همه دنیای منی
هنگامی که تو میخندی نفام جهان رنگ به خود میگیرد یک تنه گوش میشود فلک سکوت میکند خنده خوشنوای تو ، میشکفد پیر مغان در آمد و شد میشود میان زلف تو نسیم وزان دل سنگ آب کند کوه کند رود روان ماهی از آب بیرون کشد سوی توی شیرینزبان وقتی که تو میخندی ، من جز تو دگر هیچ نمیبینم نااسپری بر من بخند ، که دگر هیچ نمیخواهم
هرچی که تو میگویی ، هر آنچه تو میخواهی بر سر در چشمم آن گذارم بی کم و کاستی اگر انگشتر مصاصی بخواهی به قعر دریا میروم بهرش به زمین که میرسم با یک صدف در دست خویش به مروارید میکنم آزین انگشتان تو به یغمایی گر کنی تر لبت ، آنی میروم گرد فلک می آورم پاره ای خورشید و ماه از بهر تو نقش میکنم تاجی با طلای مشمیس گرچه با زرینی مویت قیاسی هم نباشد تکههای مه بدان نقش میکنم بهر نگین نقره های تاج تو به قربانت میروم هر ساعت و هر ثانیه گر بخواهی از برایت دنیا آتش زنم
دین خود جز تو دگر هیچ نمیدانم و شبگیر تو باشم یا که در هر لحظه مستان چشمان تو از مسیح تا به پیامبر خانه ات را میکنم معبد خرقه نویی کشم از بهر چشم تو زال نیستم اما گر بخواهی تو ز من سیمرغ از کوه قاف تحت قدمهای تو من پایین کشم بی کمان آرش از بهر تو من مرزی میکشم به وسعت عشق قلبم به تو تا هر آن کس را خیال نزدیکی به تو دارد از خیال خام وی رها کنم با دست خالی من برایت کارازاری میکنم با شیاطین و دیوان از بهر تو سیل و طوفان میکنم از زمین تا اسمان تا هرانچه باشد ان ، جان من قربان تو ابدی هستی تو
تو ستارگان را میشماری و آنها زیباییهای تو را . نمیدانم در پی چه ، تن خود را به نور مه روشن و به تو چشمک میزنند. شاید میخواهند یکی را برگزینی و در مدح وی نغمه ترنم کنی از بر لبهای سرخت یا که نور مه را کم سو تر از آن میدانند که بتوانند تن خود را بدان آذین کنند و میخواهند در پی تاییدی ز تو ، تن خود را به نگاه تو ، پادشه زیبارویان بیارایند ؛ نمیدانم. اما هر آنچه که هست ، میتوانند به کرفتی ماه خود درآیند که من همان عاشق سینه چاک تو هستم ، که مرواریدگون بند بند انگشتان دستان تو را به شکر بودنت میبوسم و ماه را شب چراغ تو و ستارگان جلویز را گردنبند تو میکنم ، و هر رنگ کرکم را یک مهره دستبندی بهر تو گر تو ز من بخواهی ، ستاره از آسمان چینم و آذینش کنم ، گردنآویزی ز آن ز حسن روی تو بوند ، ستارگان ، نقره خام گردن مشکسار تو را ، خواهم بیارایم بدان
من آشفته خویش بودم. تو مرا آشفته خویش کرده ای دلبرکم ! من در دنیای تاریک خود گم گشته بودم و تو این ماهی خرد را، در دریای چشمان خودت غرق کرده ای ! اما چه محنت اگر جان من و کل فلک نیز به قربان تو شود ، که بزرگترین نعمت بودنت را کوچکترین شکری نتوان که به جا آورد. ما سخن هم را به نگاهی هم بفهمیم ، اما به من حق بده ، چگونه لبخندهای سرخ تو و چشمان نیلگون تو را بفهمم ، وقتی هوش از سرم برون میکنی با رخساره هلال منظر خود ، و دریازده امواج دریای چشمان تو میشوم ؟ در دنیا نیست چیزی جز انسان و نمیدانم این عطش نگریستن و بوییدن و لمس کردن تو ، تاوان گناه من است ، یا خندیدن و سخن گفتن و طعم شیرین قند و شکر لبهای تو و غرق شدن در این دریای بیکران چشمان تو ، پاداش کدام نیکی من است. در هر حال ، مرا چه معنی و مقصودی باشد ، جز بودنت ؟
در شهری که همه قلبها خشکیده اند ، قلب تو با تپشهای منظم خود مهربانی و عشق را ساطح میکند. حالت برق نور چشمان تو چشمان مرا نوازش میدهد ، دستانت دستان سرد مرا در آغوش خود گرم میکنند ، آغوشت مرا رام و قلبت ، قلب مرا از هر غمی رها میکند. با تو غم معنایی ندارد . در کنار تو تنها زندگی است و زندگی ، شادی و هیجان و عشق . این احساس یک راز است بین من و تو . در قلبهایمان . در دنیایی که شب ان را فرا گرفته است و شادی در پشت ابرهای ان گم گشته است ، تو خورشیدی و به هر شام و صبح زندگی من را روشن میکنی ، تو از آن منی ! صدای تو مثل یک آلبوم شعر است که من دارم ، هر کدام به یک سبک اند ، یکی صدایت به هنگام شادی ، دیگری سرشار از زیبایی لبخندهایت ، دیگری به هنگام خنده های گوشنوازت ، دیگری به هنگام هیجانت ، آن هنگام که خوشحالی...صدایت را دوست دارم. تو را خیلی بسیار دوست دارم
با تو شهر بی انتهاست ، شاید هم چشمان تو ، آخر جز چشمان تو جایی دگر را نمیخواهم و نمیبینم . این چه احساسی است که در قلب من میجوشد وقتی که تو در کنار منی ؟ شادی ؟ نه ، شادی آن را توصیف نمیکند ، بسیار وسیعتر از شادی است ، هیجان ؟ قلبم که این را نمیگوید . سرخوشی ؟ آرامش ؟ حتی فراتر از عشق . نمیدانم اسمش را ، نیازی هم نیست جز نام تو نام دیگری را بر زبان بیاورم ، تنها میدانم که خوشبختترین آدم دنیایم ، و هیچ موجودی شادتر از من نیست ، و این شادی به خاطر وجود ابدی تو است