3 ماه پیش 7 اسلاید 66 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی داستان

نظرات بازدیدکنندگان (9)
  • خیلی قشنگ نوشتییییی😭😭😭😭😭😭

  • اما چند سوالی در دروازه فهم من نتوانست خودنمایی کند..
    "باد نیستی" منظور بادی است که بوی نابودی می‌دهد؟
    یا "فریاد خاموش" هیچگاه احساسی که داره را تشخیص ندادم..

    • باد نیستی : این تعبیر را در نظر من موقع نوشتن می‌توان دوگونه فهمید: 1_در سطح تصویری و شاعرانه:
      «باد» در ادبیات نماد حرکت، عبور، و تغییر است.اما وقتی با «نیستی» همراه می‌شود، دیگر نسیم زندگی نیست، بلکه نسیمی است که بوی خاموشی، پایان، انحلال می‌دهد.نه طوفان ویرانگر است، نه نسیمی آرام؛ چیزی است میان این دو...بادی که از عدم می‌آید و از هر چیز جز سکوت نهایی عبور نمی‌کند.در حقیقت، «باد نیستی» یعنی همان لحظه‌ای که جهان هنوز نفس می‌کشد، اما تو از ریتمش جدا شده‌ای.

    • 2_ در سطح فهم فلسفی:«باد نیستی» می‌تواند نمادی از جریان آگاهی پس از فروپاشی بدن باشد — آن نیروی لطیف بی‌جسم که شاید در فضا پراکنده می‌شود.نه نابود، بلکه از بند شکل رها شده.بادی که از نیستی می‌وزد، یعنی جنبش سکون، حرکت بی‌مقصد — همان تضاد زیبا و دردناک بین مرگ و معنا.

    • «فریاد خاموش»:این یکی از تناقض‌های اصلی روح انسان است، و به همین دلیل عاطفه‌اش همیشه مبهم می‌ماند.او می‌خواهد فریاد بزند، اما در جهانی زندگی می‌کند که صدایش پژواک نمی‌یابد. این سکوت پس از فریاد است، نه قبل از آن.یعنی لحظه‌ای که تمام درد را در خود فشرده‌ای تا دیگر حتی توان بیانش را هم از دست داده‌ای.از نظر احساسی، «فریاد خاموش» حس انجماد درون آتش است — دردی که ساکت است اما می‌سوزاند،اشک نریخته‌ای که وزنش از هزار گریه سنگین‌تر است.شاید دقیق‌تر بگویم: فریاد خاموش، پژواک یک روح خسته است، نه ص

    • نه صدای یک جسم درد کشیده
      «باد نیستی» جریان فقدان است،
      و «فریاد خاموش»، صدای فقدان.
      یکی از بیرون تو را می‌رباید، و دیگری از درون تو را می‌سوزاند.

  • می توانم چنین تصور کنم که در ادامه سازوکار غروب گمشده در آینه،چطور موجودی که پیام آورد اوست،سایه را به سمت رهایی راهنمایی می‌کند..
    هرچند که این تصوری مخملی است..شاید واقعیت این باشد که گر ظرف تن بشکند،روح آزادی خواه،همانند دود یا هوا در فضا پخش می‌شود..
    میتوانی بگویی همه جا نیست
    می‌توانی بگویی همه جاست

    • چه نگاه لطیف و تأمل‌برانگیزی داری ... دقیقا همان‌جایی ایستاده‌ای که شعر و فلسفه در مرز محو میان بودن و نبودن دست هم می‌دهند.

  • چقدر قشنگ مینویسی...عالی بود

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.