روزی در ازمایشگاه جان کالاهان، آرمانشهری بیعیب برای موشها ساخته شد: نعمت مطلق، امنیت کامل و هیچ رنجی. اما سرنوشت ساکنان آن، شوکهکننده بود در این پست یکی از عجیبترین آزمایشهای تاریخ علم را خواهید خواند. پیش از ورق زدن، بدانید که این داستان، تنها درباره موشها نیست.
در گوشه ای از یک آزمایشگاه، جهانی کوچک آفریده شد. جهانی که نه خورشیدی داشت و نه ماهتابی، اما نور سفید و یکنواخت لامپ های فلورسنت بی وقفه بر آن میتابید. دیوارهای صاف و ساده، قلمرویی مربع شکل را در بر میگرفت، به وسعت یک اتاق کوچک. در این قلمرو، برجهای کوچک پلاستیکی با تونلهای پیچ در پیچ به هم وصل شده بودند و هزاران آپارتمان انفرادی را تشکیل میدادند؛ هر یک مجهز به لانه ای نرم و امن. در گوشه ها، مخزنهای آب بی پایان از نی های فلزی بیرون زده بودند که با کوچک ترین فشار، آب خنک جاری میشد. در مرکز، سینی هایی عظیم مملو از دانههای مغزیجات قرار داشت. کوههایی از غذا که هرگز کاهش نمییافت. دمایی ثابت و مطبوع حکمفرما بود، نه گرم و نه سرد. باد و باران و سرما به این جهان راه نداشتند و هیچ شکارچی چنگال تیز یا دندان درشتی در کمین نبود. اینجا آرمان شهر موشها بود، جهانی به نام "جهان بیست و پنج".
سفر با هشت مسافر آغاز شد؛ چهار جفت جوان، سالم و سرزنده. آنها با احتیاط از محفظه های انتقالی خود بیرون آمدند و محیط تازه را بو کشیدند. در ابتدا، حیرت بر آنها چیره بود، اما به زودی کنجکاوی غلبه کرد. تونلها را کشف کردند، برجها را فتح کردند و در لانههای نرم به استراحت پرداختند. نیاز اولیه ای برای تلاش وجود نداشت. غذا و آب بی مشقت در دسترس بود. آنها وقت آزاد بی پایانی داشتند. و آن وقت آزاد صرف یک چیز شد: تولید مثل. موشهای ماده لانه های خود را با دقت هرچه تمام تر ساختند و از نخستین بچهها نگهداری کردند. موشهای نر به حفاظت از قلمرو های جدید میپرداختند، اگرچه رقیبی جدی وجود نداشت. جمعیت با آهنگی آرام، شروع به افزایش کرد و خیلی زود شتاب گرفت. هر پنجاه و پنج روز، تعدادشان دو برابر میشد. تونلها پر از جست و خیز بچه موش های کنجکاو شد. اجتماع پیچیده ای شکل گرفت، با روابط، سلسله مراتب و آیینهای خاص خود. جهان بیست و پنج زمزمه زندگی بود؛ هیاهویی از جنب و جوش، سرگرمی و مراقبت. "به نظر میرسید بهشت محقق شده است."
اما بهشت آغاز به تغییر کرد. فضای کافی هنوز وجود داشت، اما احساس شلوغی در محیط موج میزد. دیگر مواجه ی تصادفی وجود نداشت؛ هر حرکت، هر خروج از لانه، با رو به رویی با دیگری همراه بود. سکوت گاهوبیگاه جای زمزمه را میگرفت. موشهای نری که زمانی قلمرو های وسیعی را پاسبانی میکردند، اکنون خود را در گوشههایی کوچک محبوس میدیدند، همواره در معرض عبور دیگران. برخی از آنها پرخاشگر شدند، اما نه برای دفاع از چیزی ارزشمند، بلکه خشونتی بی هدف و بی معنا که گاه به قربانیهای بیدفاع - حتی بچهها - معطوف میشد. برخی دیگر، کاملاً کناره گیری کردند. آنها ساعات طولانی را صرف آراستن وسواسگونه موهای تن خود میکردند، تا جایی که خزشان براق و بیعیب میشد، اما چشمانشان خالی و بیتفاوت. پژوهشگر این گروه را "موشهای زیبا" نامید، موجوداتی که تمام انرژی خود را صرف ظاهری فریبنده کرده بودند، در حالی که از هر تعامل اجتماعی اجتناب میورزیدند و هرگز جفت گیری نمیکردند.
"در میان ماده ها، غریزه مادرانه که زمانی نیرومند بود، شروع به محو شدن کرد." استرس دائمی زندگی در انبوه جمعیتی که هرگز آرام نمیگرفت، آنها را خسته کرد. برخی لانههای خود را با بچههای تازه متولد شده رها میکردند و هرگز بر نمیگشتند. برخی دیگر، بچه های خود را به گوشه ای پرت میکردند یا حتی آنها را مورد حمله قرار میدادند. تولدها همچنان اتفاق میافتاد، اما مرگ و میر در میان نوزادان به طرز چشمگیری افزایش یافت. دیگر مادران حوصله و توان پرورش نسل بعدی را نداشتند. لانههای متروکه، پُر از جسدهای کوچک و یخزده شد.
رفتارهای عجیب و غریب ظاهر شد. گروه هایی از موشهای نر جوان، بیهدف در اطراف پرسه میزدند و نوعی بیقراری آمیخته با بیهدفی از خود نشان میدادند. "آنها فاقد مهارت های اجتماعی بودند، نه میدانستند چگونه جفتگیری کنند، نه چگونه بجنگند و نه چگونه ارتباط برقرار کنند. آنها فقط وجود داشتند." در همین هنگام، در انبارهای غذای پر از گندم، موشهای دیگر رفتار جدیدی را آغاز کردند: آنها به خوردن جسد همنوعان مرده خود روی آوردند. این کار نه از سر گرسنگی،(غذای محبوب موش ها به وفور یافت میشد) بلکه نشان دهنده فروپاشی تمایز ها بود. در جهانی که معنا از روابط رخت بربسته بود، تفاوت میان زنده و مرده، خویشاوند و بیگانه، قربانی و منبع غذا، دیگر اهمیتی نداشت. موشها هنوز حرکت میکردند، هنوز میخوردند، اما "چیزی بنیادین در آنها خاموش شده بود؛ آن حس ابتدایی که میگفت برخی مرزها نباید هرگز شکسته شوند."
همچنان که زمان میگذشت، صداهای جهان بیست و پنج کم کم خاموش شد. دیگر جستوخیزی در کار نبود. دیگر بازی و کشمکشی دیده نمیشد. تونلها و برجها حالا مملو از موجوداتی منفعل بودند که بیحرکت در گوشهها مینشستند، یا به آرامی و بدون هدف راه میرفتند. چشمها فاقد هرگونه درخشش بود. "آنها میخوردند، میآشامیدند و میخوابیدند، اما گویی این کارها را از روی عادتی تهی انجام میدادند." تماس فیزیکی و اجتماعی کاملاً قطع شد. هر موش به جزیرهای تنها بدل گشت... نرخ زادوولد به صفر رسید. آخرین نوزادان متولدشده، بیآنکه مادری از آنها مراقبت کند، به سرعت از بین رفتند.
حالا جمعیت که هرگز به ظرفیت مورد انتظار خود نیز نرسیده بود، به سرعت کاهش مییافت. مرگ دیگر پدیدهای دراماتیک نبود، بلکه تسلیم شدن تدریجی بود. موشها(حتی آنهایی که از نظر جسمی کاملاً سالم بودند) دیگر ارادهای برای زندگی نداشتند. آنها به سادگی در حالتی از بی حوصلگی عمیق، جان میسپردند. یکی پس از دیگری، در لانههای خود، یا در گذرگاههای خالی، بیصدا میمردند. تا زمانی که تنها یک موش باقی ماند.
در سکوت مطلق آن محفظه روشن و خلوت، آخرین بازمانده، موجودی تنها و سالخورده، روزهای خود را در میان کوههای دستنخورده غذا و کنار جویهای همیشه جاری آب سپری میکرد. هیچ صدایی برای گفت و گو با او وجود نداشت، هیچ حرکتی برای دنبال کردن. او نیز در نهایت، بیآنکه اثری از زخم یا بیماری بر بدنش باشد، درگذشت... نور لامپهای فلورسنت همچنان بر قلمروی خالی میتابید، بر روی آپارتمانهای رها شده، سینیهای پُر از غذا و مخزنهای آب بیپایان. جهان بیست و پنج، این آرمانشهر طراحیشده برای رفاه بیپایان، این محیطی که در آن هر نیاز مادی پیشبینی و برآورده شده بود، اکنون فقط یک قبرستان پیچیده و بیسکنه بود. موشها همه چیز داشتند، جز دلیلی برای زندگی.
چقدر قشنگ بود خسته نباشی🌷✨💞
ممنونم
چه جالب
ولی واقعا اگه به معهومش دقت کنید میبینید دقیقا شبیه دنیای خودمونه…. ادمای کمی اینو میفهمن
عالی بود خسته نباشی 🐈⬛
خوشحال میشم به پست آخرم سر بزنید🐾✨
خسته نباشی جالب بود
ممنونم
چرا انقدر لایکاش کمه...
طبیعیه چون همزمان با تعداد زیادی پست منتشر شد و فرصت عمومی برای دیده شدن نداشت
چقدر عجیب بود!
عالی بود خسته نباشی✓
سپاس
وای
خیلی جالب بود!
و ممنون بابت لایک هات
نخست🙋♀