زندگی ما رو آزموده یا ما زندگی زو می آزماییم؟ روایتی که شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه
«مقدمه » شصت سالش شده بوده ، همه کارهایشان را کرده بود ، مانده بود زندگی...... در طی این شصت سال چیز های زیادی از دست داده بود ، اما سخت ترین آن ها از دست دادن خودش بود. حتی نمیدانست که در کجا خودش را از دست داده و شاید حتی نمیدانست که خودش را از دست داده است...
درس خواند ، به دانشگاه رفت ، ازدواج کرد ، بچهها را بزرگ کرد و حالا نوه هایش هم از آب و گل درآمده بودند.. حال همه میگفتند که باید برای زندگی کردن وقت بگذارد حالا که دیگر کاری ندارد حالا که پاهایش حتی توانایی تحمل وزنش را برای لحظهای نداشتند حالا که چشماهیش دو را سه ، و سه را دو میدیدند حالا که اسم خودش را به زور به یاد می آورد.....
به سختی و زحمت وارد اتاق کوچکش شد ، بعد از سال های سال زندگی ، تنها چیزی که برای خودش داشت همین اتاق کوچک بود. اینجا پناهگاه روز های خستگیش و همدم روز های دلتنگیش بود... با همین چند قدم راه رفتن نفسش بند آمده بود ، روی صندلی چوبی جلوی کتابخانه قدیمی اش نشست... یاد آن روز ها افتاد ، آن روز های شیرین ، آن روز هایی که هنوز زندگی را این گونه بیهوده و بیرحم نمیپنداشت .
دلتنگ کودکی اش بود، زمانی که سختی بیشتر از تکالیف مدرسه اش نداشت ، زمانی که دغدغه اش تنها این بود که چرا قرار نیست با دوستانش به اردو رود... تا به حال به این فکر کردید که چرا ما انقدر خواستار بازگشت کودکی مان هستیم ؟ چون در کودکی ما گذشته ای نداریم و سرانجام چیزی که باعث رنج و درد آدمی میشود چیزی جز گذشته اش نیست... گذشته مان مانند یک سنگ ریزه در کفش است، همانقدر زندگی کردن را دردناک میکند ، حال ممکنه اس سنگ شما کوچک تر از سنگ من یا خیلی بزرگ تر باشد.... بلاخره که روزی مجبوریم کفش مان را درآورده و سنگ ریزه را خارج کنیم... که مطمئن هستم آسان نخواهد بود
زیبا بود
مرسی