آدمی دوام میآورد ورای حد تصور خویش....
احتمالاً برایش دوران سختی بود ؛ دورانی که تقلا می کرد زندگی کند ، پیشرفت کند ، خوشحال باشد ، اشک بریزد اما خاموش نشود ، نفسی بکشد بدون درد ، نترسد ، بجنگد ، نرورد و بماند ، بسازد ، انسان باشد زنده بماند ، زنده بماند ، زنده بماند.....
شبیه کسی نبود و کسی هم شبیه او نبود ، همه دنیا باهم و او تنها و این آزارش میداد. کاری از دستش برای خودش بر نمیآید ، فاصله چندانی با نابودی و نیستی ندارد.. بار ها میخواست که کار را تمام کند ولی انگار همیشه دستی جلو او را میگرفت ، نه آنقدر امیدوار بود که زندگی کند و آنقدر ناامید که جرئت کند از زندگی دست بکشد ؛ نه غرق میشد و نه میتوانست نجات یابد ، معلق بود میان زمین و آسمان.
تکلیفش با خودش مشخص نبود ، در خانه بی قرار بود ، حوصله بیرون را نداشت ، منتظر بود ، منتظر چیزی و بدتر اینکه نمیدانست منتظر چیست... چرا صبر میکند ؟ چرا تمامش نمیکند ؟ دلش برای خودش میسوخت اون برای کدام گناهش داشت تاوان میداد... میتوانست دوام بیاورد ولی انسان نیاز دارد که زندگی چیزی بیشتر از دوام آوردن های پی در پی باشد.. به سختی از پناهگاه امنش بیرون آمد و به طرف تراس حرکت کرد ، باد میوزید و گویی نخستین باری است که کسی او را نوازش میکند ولی این نمیتواند آنقدر امیدوار کننده باشد که نخواهد بیخیال زندگی شود
ولی چه میشود کرد انسان زورش به زندگی نمیرسد ، و زندگی جریانی است که میگذرد بی توجه به ما ، همه چیز میگذرد اما درد و رنج آدمی انگار قصد گذر ندارد..آدمی میتواند در بیست سالگی بمیرد ، ولی در هفتاد سالگی خاک شود... چشمانش را بست ، نمیدانست چرا جسمش برای بودن در این زندگی انقدر تقلا میکند ، چرا کار را تمام نمیکند ؟ قلبش بعد از تحمل این همه اندوه چرا هنوز هم میتپد ؟ هر چه فکر کرد معنایی برای زندگیش نیافت جز اینکه زندگی با لجبازی مدام در حال آزمودن او بود... و او هم دوام میآورد ، به ناچار...
فرصت