خط داستانی ما از کتابخونهی شرقی پاریس شروع شد، کتابخونهای که بوی قهوه و تازگی میداد، پلههای زیباش به سمت طبقهی بالا میرفت.. خسته بودم و سعی داشتم از همه دور باشم، دزیره آخرین پناه من برای آروم شدن بود.. هروقت این کتاب رو میخوندم، با هر صفحه عصبی، ناراحت و خوشحال میشدم.. اما اینبار..دزیره دیگه طبقهی پایین این کتابخونهی چوبی نبود، بالا بود..
رفتم و رفتم.. ندیدمش و دست دختری هم پیداش نکردم.. ردیف آخر کنار صندلی های همگانی نشسته بود.. دزیره دستش بود و با عینک مربع و کت کوتاه روی پاش اخم تصنعی کرده بود و آروم آروم کتاب رو زیر نظر داشت.. رسیدم بهش.. روی صندلی روبهروش نشستم، میتونستم قهوه بنوشم و کیک شکلاتی رو نوشجان کنم تا اون هم کتاب رو میخوند ولی.. نمیتونستم چشم از چهرهی بی نقصش بردارم، موهای مشکی و چشمهایی که از دل سیاهی و تاریکی اومده بودن و سردی به سردی قطب رو توی خودشون حبس کرده بودن.. چهرهی فوقالعادهای داشت.. کمی از موهاش روی صورتش ریخته بود و این حتی زیباترش میکرد..
-اتفاقی افتاده مادام؟ بدون اینکه نگاهم کنه این رو پرسید، فهمیدم که نگاههای های سنگینم آزارش داده.. +اوه موسیو معذرت میخوام.. فقط... سربلند کرد و با همون سردی چشمهاش به چشمهای گرمم خیره شد.. شبیه برف پاریس یخ زده بود و من شبیه شب های شلوغ شانزلیزه گرم بودم..
-نیازی به عذرخواهی نیست، متوجه علاقهی شما به دزیره شدم.. وقتی داشتم کتاب رو از کتابدار میگرفتم بهم گفت که چقد علاقه دارید و هرروز حدود ظهر برای کمی استراحت به سراغ این کتاب میاید.. +بله آقای بِرسون از علاقهی من به دزیره باخبر هستن، نمیخواستم اذیتتون کنم.. میتونید به کتاب خوندن ادامه بدید.. بلند شد و کت نسکافهای روی اون بلوز سفید رو پوشید و با لبخند گفت: نه مادام، من دیگه باید برم، فقط منم از این به بعد مهمون این کتابم، لطفا اجازه بدید ماهم بهرهای ببریم.. خندهی کوتاهی کردم و گفتم: اینجا کتابخونهی عمومیه، شما هرجور که راحتید میتونید از کتاب های اینجا کتاب رو از روی میز برداشتم.. حتی دزیره استفاده کنید.. خداحافظی کرد و رفت..از اون روز به مدت یک هفته دائم باهم ملاقات داشتیم در همین حد که من میومدم و اون میرفت..
نزدیک کریسمس، کتابخونه بسته بود و من سخت دلتنگ اون کتابخونه و اون کتاب و اون فرد.. اما وقتی داشتم از جلوی کتابخونه رد میشدم تا به خونهی خودم برم.. -هعی مادام.. +اوه سلام موسیو -سلام..این کارت برای شماست +این چیه..؟ -دعوت به مهمونی کریسمس..امیدوارم بیاید چون خوشحالم میکنید.. +اوه ممنون، سال هاست که به مهمونی دعوت نشدم، حتما با کمال میل..
چهار روز بعد، کلاه قهوهای زمستونی که از پشم های مرغوب بافته شده بود رو برای هدیه خریداری کردم و به مهمانی رفتم، و اونجا..ما اونشب تنها بودیم، فقط من و اون.. همونطوری که سالها هیچکس من رو به مهمونی دعوت نکرده بود، اون هم تنها بود و به مهمونی سال نو دعوت نشده بود..پس تدارکاتی داده بود و منرو دعوت کرده بود.. تا صبح رقصیدیم، زیر برف، زیر آسمونی که با فشفشههای متعدد روشن میشد، حرف زدیم.. راه رفتیم و اونشب زیباترین شب زندگی من شد..
موسیقی آرومی توی خونهی زیبا و کوچک پیچیده بود، لیوان رو سر کشید و گفت: واقعا تا به امروز با کسی نرقصیده بودید؟ +نه .. من..حس بدی به خودم حتی توی راه رفتن داشتم، چه برسه به رقص.. -اما فکر کنم هرکس شمارو در آغوش بگیره زندگی رو برده.. +چیزی گفتید؟ -نه نه.. زمزمهی آروم زیر لبش رو شنیدم ولی شیطنتم روشن شده بود و نمیتونستم آروم بگیرم:شما تا الان با چند نفر رقصیدید؟ -تو دوران دبیرستان هرسال مهمانی سال نو پارتنر رقصی انتخاب میکردم، آخرین نفر لارا یکی از همکلاسی هام بود.. +چقد خوب، من کل روزِ جشن سال نو رو توی اتاق میموندم تا کسی من و مجبور به مدرسه رفتن نکنه..تا یه وقت اونجا برقصم و آبرو برام نمونه..
-دختر.. +بله؟ -حقیقتا باید بگم..بگم..باید بگم.. بنظرم اولین و آخرین بُرد من تو زندگی به آغوش گرفتن تو بود..اینکه با تو آشنا شدم هم زیباترین بُرد زندگیمه. لکنتی گرفتم که خاموشی به صحبت با اون چشمهایی که حالا رگهایی از گرما توش موج میزد اما هنوز سرد بود ترجیح دادم جلو اومد و اینبار چشم هام رو بستم... -غرق شدم تو گوشه گوشه ی تنت اوژنی.
فوقالعاده بوددددد 🛐😭✨>>>>>
مرسیی
🌷🫰✨
مثله همیشه با شکوه بود✨😃
مرسی🤍✨
خیلی زیبا بود، خیلی...
مرسی🌚✨
مربوط به کتاب دزیره است؟
چون خیلی دوسش دارم یجورایی ربطش دادم به اون