پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خلا.فـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
در حالی که پیست مسابقه در حال انفجار از شدت هواداران بود آیرس و رقیبانش سرسختانه به مسیر مسابقه چشم دوخته بودند اما آیرس برخلاف رقیبانش چیز های زیادی برای فکر کردن داشت..همه اتفاقاتی که در طول روز افتاد هیچ کدام دقیقا خواسته آیرس نبودند اما آخرین نگاه خواهرش چیز دیگری میگفت..شاید آیرس از باکو دلخور بود اما چطور میتوانست بیخیال خواهرش باشد وقتی با آن حجم از معصومیت اعتراف میکرد که دلتنگش خواهد بود. در همین حال چراغ قرمز بالای سر راننده ها سبز شد و همه شروع به حرکت کردند...در آن لحظه دود و حس نفس گیر رقابت همه را خفه کرده بود و کل سالن به یکباره نفس هایشان را حبس کرده بودند، این در حالی بود که آمیگدال در حالی که نفس نفس میزد وارد شد و تیاندی هم بعد از او به عنوان آخرین نفر وارد باشگاه کرد. قلب آمیگدال تند تر از همیشه میزد و نگاهش به سرعت ماشین های مسابقه که مثل ستاره دنباله دار به نظر میرسیدند نگاه میکرد. «تیاندی...چطور میتونم ببینمش؟...باید باهاش حرف بزنم!» تیاندی به رقیبان سرسخت مسابقه نگاه کرد و گفت«فکر نکنم راهی برای دیدنش باشه...میتونی براش دعا کنی چون این مسابقه مثل بقیه نیست...اگه بلایی سرش بیاد_» باقی حرفش را قورت داد و ساکت شد
آمیگدال که نم اشک چشمانش را به گریه وسوسه میکرد گفت «نه...باید زنده بمونه...خواهش میکنم...خدایا مراقبش باش...لطفا» تیاندی نفسی بیرون داد و نگاهش ماشین هایی که با سرعت نور رقابت میکردند دنبال میکرد و زمزمه کرد «خدایا مراقبش باش» در آن لحظه تیاندی و آمیگدال تنها کسانی بودند که در کنار تایسون و نیکولای و تایگر برای سلامت آیرس صادقانه دعا میکردند و کمتر کسی میدانست که آمگیدال بیشتر از هر کسی خودش را مقصر این شرایط میدانست. تیاندی با دیدن آشفتگی آمیگدال آهی کشید و گفت «بیا بریم اتاق کنترل..اونجا حداقل میتونی بشینی» و سپس به سمت اتاق کنترل قدم برداشت. آمیگدال در حالی که پشت سر تیاندی حرکت میکرد هنوزم گاهی با ترس و تردید به مسیر نگاه میکرد و قلبش فرو میریخت. تیاندی در اتاق را باز کرد و منتظر ماند تا آمیگدال وارد شود.«بیا...زودباش» آمیگدال سعی کرد افکارش را کنار بگذارد و سپس وارد اتاق شد ولی همین مصادف بود با دیدن سه جفت چشمان گرد شده و متعجب البته تایسون کمتر از نیکولای و تایگر متعجب بود.
تایگر اول جرعت کرد که بلند شود و جلو بیاید. «خب...اگه اشتباه نکنم تو آمیگدال هستی درسته؟...دختر باکو!» تیاندی در حالی که به سمت تایسون میرفت گفت«خودشه» و سپس کنار تایسون نشست و گفت«وضعیت چطوره؟» تایسون آهی کشید و فقط سر تکان داد در همین حال نیکولای با تردید گفت«فعلا همه چیز خوبه» آمیگدال با ذره ای از امید گفت«پس میتونه زنده بمونه؟» همه پسرا یکباره به آمیگدال نگاه کردند و تایسون سریع تر گفت «واقعا بعد از بلایی که سرش آوردی میتونی تو چشمانش نگاه کنی؟» ناگهان جو اتاق سنگین شد و انگار آمیگدال زیر نگاه های سرزنشگر فرو میرفت و حس گناهش را بدتر میکرد. تیاندی به شانه تایسون زد و گفت«هی مرد....خودتم میدونی که مقصر اصلی باکوعه....چرا دختر عموی منو سرزنش میکنی؟ اصلا خودتم مقصری....باید جلوشو میگرفتی!» تایسون چشمانش را در کاسه چرخاند در حالی که نیکولای با افسوس خندید و تایگر همچنان با دقت آمیگدال را از هر جهت بررسی میکرد.
آمیگدال در حالی که حس میکرد چیزی روی شانه اش سنگین تر از همیشه است گفت«متاسفم» دستان آمیگدال مشت شده بود و کمی میلرزید. «من...من از همان اول یک اشتباه بودم و باعث شدم شما هم دردسر مراقبت از آیرس رو تحمل کنید...میدونم که قابل جبران نیست اما....اما سعی میکنم بدترش نکنم...قسم میخورم» سرش را پایین انداخت و در حالی که شانه هایش لرزید اشک هایش مثل دانه های ابتدایی باران فرو می ریخت. تایگر که نزدیک تر از همه بود گفت«هی...اشک تمساح نریز...داداشمو به کـ.ام مـ.ر.گ بردی و حتی نمیدونم چطوری این بلارو سرش آوردی!» نیکولای آهی کشید و گفت«هی پسر کافیه...داری زیاده روی میکنی» تایسون بلند تر از بقیه گفت«کافیه!...کسی با آمیگدال صحبت نکنه...وقتی مسابقه تموم بشه همه چیز بین خودشون حل و فصل میشه...نیازی به داوری ما نیست» تایگر شانه بالا انداخت و فقط ویـ.پـ.ش را برداشت و روی کاناپه نشست تا روشنش کند اما قبل از اینکه چنین فرصتی داشته باشد تیاندی فریاد زد.«هی...اینجا یه دختر هست!....برو بیرون!» تایگر ناله ای از ناامیدی کرد و در حال بیرون میرفت با کیـ.نه به آمیگدال نگاه کرد.
آمیگدال آهی کشید و با تردید کنار تیاندی نشست و گفت«ممنونم» تیاندی فقط سر تکان داد و نگاهش به مانیتور نمایش مسابقه دوخته شد. زمان کند میگذشت اما هر لحظه موفقیت بزرگی برای زنده ماندن بود. آیرس بیشتر از هر وقت دیگری کسانی را داشت که برایش نگران بودند و دعا میکردند. بعد از هجده دور مسابقه ممتد و بلاخره نتیجه نهایی اعلام شد....از بین هشت ماشین مسابقه یک ماشین منـ.هدم شده و یکی مفـ.قود شده بود و باقی در اثر رقابت آسیب دیده و فقط چهار نفر برنده شده بودند. این خبر بار دیگر همه را ساکت کرد...هیچ کس مطمئن نبود که چه کسی زنده مانده یا فقط آسیب دیده. اتاق کنترل بیشتر از هر جایی ساکت بود و آمیگدال تنها کسی بود که شجاعت گریه کردن را داشت. تیاندی با دیدن وضعیت آمیگدال با تردید زمزمه کرد. «حالا دروازه ها باز شده...میتونی بری تو اتاق درمان دنبالش بگردی...اگه اونجا نبودـ» تایسون بین حرفش پرید و گفت«ساکت شو تیاندی» تیاندی آهی کشید و به آمیگدال اشاره کرد که سریع تر برود
آمیگدال در ابتدا تردید داشت اما در آن لحظه فقط آیرس را میخواست پس بدنش را مجبور کرد با آخرین اثر به جا مانده از قدرتش به سمت اتاق درمان بدود.... پیدا کردن اتاق درمان سخت نبود اما گذشتن از بین طرفداران و انبوهی از مردان و پسران مثل هفت خان رستم بود اما اینها برای آمیگدال مشکل نبود تا وقتی که آیرس را سالم و زنده نمیدید آرام نمیگرفت. بغض گلویش با گذشت هر لحظه بدتر میشد و سعی میکرد افراد بیشتری را کنار بزند اما در آن وضعیت هیچ کس حواسش به دختر کوچولوی داستان ما نبود. در لحظه ای که ناامیدی سایه انداخته بود صدایی بلند فریاد زد «هی راهو باز کنید...باید رد بشیم...برید کنار» حدسش سخت نبود او تیاندی و تایسون بودند و نیکولای و تایگر هم با نگرانی آنها را دنبال میکردند. تیاندی جلو تر دوید و بازوی آمیگدال را گرفت و گفت«عجله کن...پیداش میکنیم» آمیگدال که کمی امید گرفته بود سرش را به معنی تایید تکان داد و به دنبال تیاندی حرکت کرد. پس از گذشتن از بین همهمه مردم به اتاق درمان رسیدند. آمیگدال با وحشت همه تخت ها را بررسی کرد اما هیچ کدام هیچ شباهتی به آیرس نداشت.... آن چشمانی که در ابتدا برای آمیگدال ترسناک و سرد بود حالا دلیل دلتنگی اش بود. امیگدال وسط سالن روی زمین نشسته بود و گریه میکرد و تیاندی و تایسون نفسشان بند آمده بود. نیکولای فریاد زد.«امکان نداره....حداقل چهار ساعت طول میکشه تا مفـ.قودی اعلام بشه!...داداش ما بین اونا نیست...امکان نداره!» فریادش بلند بود اما اشک هایش را پنهان نمیکرد. تایگر شانه نیکولای را به نشان هم دردی گرفت اما دست کمی از او نداشت...همه در شوک و ناباوری غرق میشدند و آمیگدال کمی بیشتر از بقیه آشفته بود؟....
عالیییییی🌸👍🏻
خیلی عالی بود همینجوری ادامه بده
فقط اگه اشکال نداره میشه زمان انتشار رو یکم تغییر بدی مثلا بکنیش سه روز در هفته آخه من خیلی این داستان رو دوست دارم و نمیتونم بیشتر از این صبر کنم
(البته اگر برای خودت سخت نیست )
با کمال میل(灬º‿º灬)♡همان اندازه که از خواندن داستانم خوشحال میشی از دیدن نظراتت خوشحال میشم❤
عالییی
فرصت؟