اینم پارت دوم از داستانم. امیدوارم خوشتون بیاد. حتما اگه نظری دارید واسم بنویسید خیلی از داشتن خواننده خوشحال میشم.
٢ مقاومت ایستگاه فضایی بینالمللی، کهکشان راه شیری 9ام ژانویه، سال 2126 ساعت 7 صبح به وقت سیاره مرکزی 'نه پدر، خواهش میکنم نرو' با تکان های شدید از خواب بیدار شدم. چند ثانیه در تخت ماندم تا افکارم را جمع و جور کنم و کابوسی که خواب از چشمانم گرفته بود را هضم کنم. سپس بلند شدم و چراغ اتاق را روشن کردم. اتاق کوچکم در ایستگاه بینالمللی مانند همیشه بود؛ یک تخت فلزی، حمام و دستشویی، آشپزخانهای کوچک و میز مطالعه تاشو. اگر از پنجره پشت تخت که نمایی از فضای بی انتها را نمایش میداد صرف نظر میکردیم، فراموش میکردی که در فضا هستی. احتمالا کارایی پنجره هم
همین بود، که هیچکس فراموش نکند کجاست و چه انتخابی برای اینجا بودن کرده است. پس از مرتب کردن تختم به حمام رفتم تا دوش بگیرم. قطرات آب با دمایی ملایم روی تنم فرود می آمد و مرا یاد باران میانداخت. 'دوباره زمین رو میبینم؟'. این دیگر چه فکری بود، البته که میدیدم، مقاومت قرار بود پیروز شود مخصوصا حالا که لژیون و یک هوش مصنوعی برابر با آکلانوس در طرف ما بود. کسانی مثل من حاضر بودند جانشان را برای مقاومت فدا کنند تا خانواده هایشان آزاد زندگی کنند، نه که توسط ماشین ها به بردگی کشیده شوند. پس از 15 دقیقه، خشک شده، لباس نظامی پوشیده و آماده رفتن بودم. در اتاق را باز کردم و با نگاهی سرسری راهرو بیرون را ارزیابی کردم. راهرو فلزی که با لامپ خطی و مخفی سفیدی در سقفش روشن میشد خالی از سکنه بود. تعجبی هم نداشت، هیچکس این وقت صبح بیرون نمیآمد زیرا تمام فعالیت ها از 9 صبح شروع میشدند. به بیرون قدم گذاشتم و در اتاق را پشت سرم بستم. لحظهای در جای ماندم و از پنجره یکسره راهرو که از آغاز تا انتهایش کشیده شده بود فضا را
نگاه کردم. تاریک و خالی، مانند همیشه. با قدم های آهسته از سمت راست راهرو به راه افتادم و مسیر باشگاه را در پیش گرفتم. پس از چند دقیقه راه رفتن به چهار راهی از راهرو ها رسیدم. روی دیوار هر کدام مقصدش را نوشته بود. راهرو رو به رو به فرماندهی، اتاق خدمه و ناخدا میرسید. راهرو سمت چپ به انبار، سالن کنفرانس و محل پارک و نگهداری جنگده ها میرسید. به راهرو راست که به سالن اجتماعات، رستوران، بار، کافه و باشگاه میرسید پیچیدم و مسیر باشگاه را در پیش گرفتم. بالاخره پس از چند دقیقه به انتهای راهرو و در باشگاه رسیدم. دستم را روی صفحه اسکن گذاشتم و منتظر ماندم تا قفل در باز شود. پس از چند ثانیه اسکن، قفل در با صدای جمع شدن استوانه های نگهدارنده و فیس تغییر فشار باز شد. در را هل دادم و به داخل فضای باشگاه قدم گذاشتم. چراغ ها بصورت خودکار یکی پس از دیگری روشن شدند و فضای باشگاه را نمایان کردند. باشگاه که اتاقی بزرگ و مستطیلی شکل با ارتفاعی نزدیک به 4 متر بود، تمام دستگاه های ورزشی مورد نیاز را دارا بود؛ دمبل هایی با وزن های مختلف، تردمیل، کش های ورزشی و...
به سمت تردمیل رفتم، دستگاه را روی دور آروم روشن کردم تا گرم شوم. پس از 20 دقیقه دویدن روی تردمیل، آرام آرام سرعت را کم کردم رفتم تا از باقی دستگاه های گرم کن عضلات استفاده کردم. پس از حدود یکساعت گرم کردن، صدایی از بلندگو های مخفی پخش شد: «ناخدا هوگارت صحبت میکنه، از سرباز های مقاومت خواسته میشه پس از صرف صبحانه، راس ساعت 10 صبح در سالن کنفرانس جمع بشن. تکرار میکنم، ناخدا هوگارت صحبت میکنه...» از باشگاه خارج شدم و به سمت رستوران راه افتادم. سالن رستوران که فضایی به بزرگی یک پارکینگ عمومی داشت، مملو از خدمه و سرباز ها بود. به سمت اولین بوفه رفتم. غذا های پشت ویترین همگی پوره هایی بودند که تمام مواد مغزی مورد نیاز بدن را دارا بودند، تنها فرقشان با هم، طمع دهنده هایی بود که برای قابل خوردن بودنشان به آنها میزدند. آشپز که مردی جوان و سرخوش بود گفت: «سلام مایک، چه خبر؟» با سرزندهترین لحنی که میتوانستم پاسخ دادم: «مثل همیشه، آماده خدمت به بشریت.» سپس به
سمت یکی از پوره ها اشاره کردم و ادامه دادم: «کارل، بی زحمت یکم از چیزبرگر بهم بده، شاید طعمش برای رفع عطشم کافی باشه.» کارل با ریشخندی گفت: «کارت رو راه میندازه، ولی هیچی حس گرفتن یه چیزبرگر دونون تو دست رو نمیده. آه پسر، الان حاضرم واسه یکیش بمیرم.» سپس شروع کرد به کشیدن پوره ژلهای در بشقابی فلزی. بشقاب را به دستم داد، بعد روی ویترین خم شد و خودش را به من نزدیک کرد و با صدایی به کوتاهی زمزمه گفت: «از حرفای خدمه شنیدم که امروز قراره بفرستنتون به کلونوس.» با حیرت و صدایی نسبتا بلند گفتم: «چی؟!» تمام اطرافیانم به سمتم برگشتند. کارل با همان صدای زمزمهوار گفت: «هیسسس، میخوای تو دردسر بندازیم؟» بعد با صدای بلند و لبخندی عذرخواهانه خطاب به جمعیت اطرافم گفت: «چیزی نیست دوستان، مایک از طعم غذا خوشش اومد. شما به کارتون برسید.» رو به من برگشت و ادامه داد: «داشتم میگفتم، شنیدم یکی از خدمه های نزدیک کاپیتان داره با یه خدمه دیگه راجب سختی ها و خطر اعزام امروز به کلونوس حرف میزنه. نفهمیدم ماموریت دقیقا چیه ولی ظاهرا قراره کل قوا رو اعزام
کنن.» با شک و تردید پرسیدم: «ولی کلونوس که تو دل دشمنه، این رسما یه ماموریت خودکشیه، چرا باید کل قوا رو اینجوری به فنا بدن؟» کارل دوباره زمزمهوار گفت: «نمیدونم ولی احتمالا جلسه امروز راجب همینه.» مردی از پشت سرم با صدایی تمسخرآمیز گفت: «هی رفیق، اصلا عجله نکن بوفه مال خودته، اصلا هم یه لشکر آدم معطل تو نیستن.» با خجالت از کارل خداحافظی کردم و به سمت میز ها راه افتادم. از میان جمعیت کسی دستی برایم تکان داد. اسکار بود، یکی از قدیمیترین و البته بهترین دوستم. به سمت میز 6 نفره مستطیلی که خودش و باقی دوستانم دور آن نشسته بودند رفتم. وقتی به میز رسیدم اسکار با سرخوشی گفت: «هی مایک، بیا برات جا گرفتم.» و به سمت صندلی خالی کنارش اشاره کرد. روی صندلی نشستم و شروع به خوردن کردم. دریک، که روبهرویم نشسته بود با دهان پر و درحالی که پوره از دهانش میچکید گفت: «پسر، کاش توی زمین هم همچین چیزی داشتیم. میتونم هرچقدر دلم خواست بخورم و چاق نشم. تازه مفتی هم هست.» فردریک که کنارش نشسته بود تایید کرد. «دقیقا» سپس خطاب به ناتاشا که سمت دیگر من بود با تمسخر گفت: «واقعا درک
نمیکنم چرا اینجا هم پوره با طعم سالاد میخوری.» ناتاشا هم کم نیاورد و با پوزخندی گفت: «عوضش وقتی برگردیم زمین، اونی که مشکل پرخوری داره تویی نه من، فرد.» فردریک فقط شکلکی برایش درآورد و دیگر چیزی نگفت. شارلوت که برای اولین بار به حرف می آمد موضوع اصلی را مطرح کرد. «کسی واسش سوال نیست جلسه امروز قراره راجب چی باشه؟ شنیدم مهمه.» یک راست سر موضوع. شارلوت همیشه جدی بود، برای همین از او خوشم میآمد. در حالی که قاشقی از پوره را میجویدم گفتم: «کارل که میگه قراره با کل قوا بریم کلونوس.» همه اعضای میز یک صدا و متحیر گفتند: «چی؟!» برای بار دوم توجه تمام اطرافیانم جلب شد. با صدای بلندی گفتم «چیزی نیست دوستان، من تنها کسی نبودم که غذا رو دوست داره.» بعد با صدایی نزدیک به زمزمه گفتم: «با کسی راجبش صحبت نکنید، قرار نیست الان کسی اینو بدونه.» دریک با چهرهای متفکر پرسید: «ما همین الان یه جبه کاملا ملتهب داریم، چرا باید تمام قوا رو مستقیم بفرستن تو دهن شیر؟» شارلوت که داشت با پورهاش ور میرفت اضافه کرد: «به علاوه، چرا ما؟ چرا لژیون نه؟ مطمئنا با اون هوش مصنوعیشون شانس
بیشتری برای موفقیت دارن و تلفات انسانی هم رو دستشون نمیمونه.» با آهی گفتم: «همینو بگو.» پس از صرف صبحانه، همگی به سمت سالن کنفرانس به راه افتاده بودیم. در راه فرد و ناتاشا حسابی با هم سر رژیم غذایی بحث کردند، درحالی که دریک و شارلوت سعی میکردند از هدف مقاومت برای ماموريت سر در بیاورند. زمانی که به در سالن کنفرانس رسیدیم، اسکنر بالای در همه ما را یکی پس از دیگری اسکن کرد، سپس در باز شد و وارد شدیم. فضای سالن کنفرانس بزرگ و درندشت بود، تقریبا هماندازه یک استادیوم فوتبال. همه جا میز هایی مستطیلی و 6 نفره چیده شده بود، به طوری که همگی به سخنران دید داشته باشند. در سمت راست سالن میز های بزرگی چیده شده بودند که رویشان از انواع خوراکی ها و نوشیدنی ها پر بود. اسکار آرام دم گوشم زمزمه کرد: «وعده پیش از اعدام.» نگاه سردی به او انداختم و بی معطلی به سمت نزدیک ترین میز به محل سخنران به راه افتادم. مشخص بود خدمه تمام تلاششان را کرده بودند که دیوار ها و کف فلزی اتاق را از بی روحی دربیاورند، زیرا همه جا فرش های ایرانی
با نقوش زیبا و پرده های پشمی کشیده بودند و جای جای دیوار قاب زده بودند. محل سخنرانی یک سکوی مربعی بود که روی دیوارش صفحه نمایشی بزرگ قرار داشت و تصویر سخنران را پخش میکرد تا کسانی که از محل دور بودند نیز بتوانند به او دید داشته باشند. روی یکی از صندلی های مجاور سکو نشستم و منتظر باقی دوستانم ماندم. فردریک همان اول کار سراغ غذا رفته بود و داشت از هرچیزی که در دستش جا میشد بر میداشت، دریک و شارلوت داشتند با یکی از خدمه صحبت میکردند و ناتاشا تماشایشان میکرد. اسکار با قدم های آهسته و چهرهای گرفته به سمتم آمد و گفت: «هی رفیق میدونی که منظور بدی نداشتم فقط...» صدایی از بلندگو ها پخش شد و حرف اسکار را قطع کرد: «همه اعضا لطفا سر جاشون بشینن، جلسه تا پنج دقیقه دیگه شروع میشه، تکرار میکنم...» در همین حین، مردی که تا به حال ندیده بودم، با لباس نظامی که انواع مدال ها رویش خودنمایی میکرد از در خدمه وارد سالن شد و مستقیم به سمت سکو رفت. چراغ های سالن خاموش شدند و فقط چند چراغ کم نور باقی ماند. نور افکنی روی مرد مدالپوش افتاد. با چهرهای جدی جمعیت رو به افزایش سالن را برانداز
کرد و منتظر ماند تا همه سر جایشان مستقر شوند. پس از چند دقیقه سکوت شروع به صحبت کرد. «درود به همه، احتمالا خیلی هاتون من رو میشناسید اما برای کسایی که نمیشناسن، من ژنرال سایرس کامر از ارتش سیاره پارس هستم. هدایت ماموریت امروز به من واگذار شده، بنابراین از حالا به بعد من مافوق شما محسوب میشم.» ژنرال کامر رو به یکی از خدمه سری تکان داد. او هم دکمهای را روی ساعت هوشمندش فشار داد و بلافاصله هلوگرامی از یک مرد مسن که روپوش آزمایشگاهی سفیدی پوشیده بود و عینک گردی به چشم زده بود در هوا ظاهر شد. ژنرال گلویش را صاف کرد و ادامه داد. «همهتون سیاره کلونوس رو میشناسید. سیاره کلونوس، مقر اصلی دشمن ما یعنی آکلاموسه. یکی از خبرچین هامون گزارش داده که اون هوش مصنوعی پلید پروفسور کالاهان، یکی از دانشمندان ما که راه کنترل سیاه چاله ها رو پیدا کرده بود، دزدیده. اگه پرفسور کالاهان مغزش رو ایمن نکرده بود تا الان اطلاعات لازم رو پیدا کرده بود اما خوشبختانه پروفسور که انتظار همچین زمانی رو داشت مغزش رو کدگذاری کرده و نمیشه بهش نفوذ کرد، اما این تنها راه گرفتن اطلاعات نیست. آکلاموس
داره سعی میکنه با شکنجه از پروفسور حرف بکشه. ماموریت ما اینه که قبل از شکستن پروفسور، نجاتش بدیم و از تکنولوژیش به نفع خودمون استفاده کنیم.» ژنرال دوباره نگاهی به فرد مسئول انداخت و با سر علامت داد. خدمه دوباره دکمهای را روی ساعتش فشار داد و این دفعه هولوگرام سیاره سرخی در هوا ظاهر شد. ژنرال با اشاره به هولوگرام گفت: «استراتژی ما از این قراره که با تمام قوا به سمت سیاره هجوم میبریم و نیروی دشمن رو متمرکز روی خودمون نگه میداریم، درحالی که تعداد کمی از شما به عنوان نفوذی و با سفینه و لباس نیروی دشمن وارد سیاره میشید و پروفسور رو نجات میدید.» ژنرال با نگاهی به اطراف سالن واکنش حضار را سنجید، سپس برگهای از جیبش درآورد و ادامه داد. «مامورین منتخب برای این ماموریت رو اعلام میکنم: آقای مایکل جیک جیسون. آقای فردریک نلسون، آقای دریک کِرکِل، آقای اسکار مَکلون، خانم ناتاشا نامارو و خانم شارلوت سِنکر.» همگی با حیرت نگاهی به یکدیگر کردیم. دریک دستش را بالا برد تا توجه ژنرال را جلب کند. ژنرال که متوجه او شده بود گفت: «سوالی دارید آقای کرکل؟» دریک ایستاد و گلویش را صاف کرد و پرسید: «میتونم
بپرسم چرا ما رو انتخاب کردید؟ چرا تکاور های نیروی خودتون رو نمیفرستید؟ هرچی نباشه اونا خیلی از ما حرفهای تر هستن» ژنرال که انگار انتظار این سوال را داشت با لحنی بی تفاوت پاسخ داد: «تکاور ها مأموریت دیگهای برای انجام دادن دارن، انتخاب شما هم توسط من انجام نشده.» دریک سر جایش نشست و دیگر چیزی نپرسید. ژنرال نگاهی اجمالی به من انداخت و ادامه داد. «راس ساعت 2 صبح فردا ناوگان ما راه میوفته اینطوری ساعت 3 صبح به وقت مرکز فرماندهی کلونوس میتونیم حمله رو شروع و دشمن رو غافلگیر کنیم. تا اون موقع شما آزادید که هرکاری خواستید انجام بدید. از شما میخوام که به خوبی استراحت کنید و ساعت 1:30 دقیقه به آشیونه سفینه ها بیاید. برای همه شما آرزوی موفقیت میکنم.» باقی جلسه با ارائه جزئیات نقشه توسط کاپتان هوگارت و سخنرانی انگیزشی یک سرباز گذشت. درحالی که سالن داشت خالی از جمعیت میشد، رو به دریک گفتم. «تکاور ها؟» دریک پاسخ داد: «نیرو ویژه سیاره پارس، که به گارد جاویدان هم معروفن. قدمتشون برمیگرده و چندین هزار سال پیش.»
با تعجب پرسیدم: «تو از کجا راجبشون میدونی؟» دریک مکثی کرد و جواب داد: «برادرم عضوشونه.» دریک هیچگاه راجب برادرش چیزی نمیگفت. درواقع ما به سختی او را میشناختیم. ظاهرا بین همه ما او مرموز ترین شخصیت را داشت. از دور ژنرال کامر را دیدم که داشت با کاپیتان هوگارت صحبت میکرد. تا متوجه نگاه خیره من شد به سمتمان آمد. نزدیک میز ایستاد و پس از سکوتی گفت. «میدونم ماموریتی که به شما داده شده بسیار خطرناکه اما، بدون فداکاری نمیتونیم این جنگ رو پیروز بشیم.» سپس مکثی کرد و بعد از ارزیابی چهره های نامطمئنمان ادامه داد. «شما شخصا توسط آرتمیس انتخاب شدید. اون میگه شما کلید اصلی پیروزی ما هستید.» همگی برای بار دوم در یک ساعت گذشته حیرتزده شدیم. اینکه آرتمیس شخصا ما را انتخاب کرده بود بسیار دور از ذهن بنظر میرسید اما اینکه ارتش هم با تصمیمش موافقت کرده بود دیگر آخرت غیرممکن بود. ارتش هیچگاه با لژیون رابطه خوبی نداشت و تا زمانی که نیاز نمیشد با آن ها ارتباطی نمیگرفت، اما حالا گذاشته بود هوش مصنوعیشان، سرباز های کلیدی یک ماموریت گسترده
را انتخاب کند. به راستی که آخرالزمان بود. ژنرال برای ما آرزوی موفقیت کرد و دور شد. هنگامی که داشتم دور شدنش را تماشا میکردم، فردریک هم از جا بلند شد. ناتاشا پرسید: «داری کجا میری؟» فردریک درحالی که پشتش به ما بود و به سمت در خروجی میرفت گفت: «بار» ناتاشا با صدای بلند و تمسخرآمیزی گفت: «آخه این وقت روز؟» فرد برگشت و درحالی که عقب عقب میرفت دستانش را از هم باز کرد و با صدای بلند گفت: «آزادی دوست من، آزادی. یه حسی بهم میگه قرار نیست برای مدت زیادی داشته باشیمش» سپس دوباره برگشت و با قدم های تندی از سالن خارج شد. همگی با سکوتی رفتنش را تماشا کردیم. هیچکس با حرفش مخالفتی نکرد. حتی ناتاشا که همیشه مثبتاندیش و مخالف اکثر نظرات فردریک بود نگران و موافق بنظر میرسید. رو به اسکار که کنارم نشسته بود زمزمه کردم: «حق با تو بود. اینجا واقعا وعده قبل از اعدامه.»
پارت بعددددددد
در دست نوشتنه👀
بدون اسپویل بگم، قراره هیجان انگیز باشه
استیکر "شروس سس تند خور" نشان از قشنگ بودن تست شماس😂❤🔥
سپاس از شما😂😂
جالب بود
ممنون❤
هیچی عیبی نداره روند داستانت درسته من خودم از قسمت ۴ به بعد داستانام اصل ماجراش شروع میشه😁
همینو بگو
خیلیا انتظار دارن از همون فصل اول بپرسی وسط ماجرا😂
مال من دیگه رده از یک فصل هم🤣🤣
سلام از داستان منم حمایت می کنی؟
حتما!