این یه داستان از خودمه، خوشحال میشم دنبالم کنی :)
مرز فضایی سیاره کلونوس، کهکشان آندرومدا 10ام ژانویه، سال 2126. «موتور کمکی هم از کار افتاد، تکرار میکنم، موتور کمکی هم از کار افتاد. یکی از درون ها بهم شلیک کرده و به بخش های مختلف سفینه آسیب رسیده، اگه پیامم رو دریافت کردید موقعیتم رو ردیابی کنید، فعلا با محفظه خواب از سفینه اجکت میکنم و محموله رو امن نگه میدارم، زنده باد مقاومت...»
سیاره مادر، کهکشان سکولونیا 4ام دسامبر، سال 2625 ساعت 8 صبح «هی حالت خوبه؟ صدامو میشنوی؟» «علائم حیاتی پایدارن» داشتم خواب میدیدم؟ این صدا ها چه بود؟ صبر کن! اصلا من که هستم؟ «م... من... کیم؟» چقدر صدایم ضعیف بود، احساس خستگی میکنم، شاید بهتر است دوباره بخوابم... *** الینا با صدای سرسامآور زنگ ساعتش بیدار شد. میتوانست مانند هر انسان عاقل دیگری خانهاش را هوشمند کند تا با کشیدن پرده ها و موسیقی آرامشبخش بیدار شود، اما نه! بنظر او هوش مصنوعی زیادی غیرواقعی و بی روح بود، او هیچوقت به آن اعتماد نداشت.
بعد از گذشت 41 دقیقه - او همیشه زمان را حساب میکرد - کاملا آماده بود از خانه خارج شود، داشت دستش را به سمت دستگیره در می برد که ناگهان کسی در زد. از چشمی، بیرون را ارزیابی کرد و بلافاصله متوجه شد مهمان ناخواندهاش کیست، مامور شرکت بینالکهکشانی لژیون با همان لباس خسته کننده همیشگی؛ پوتین نظامی، شلوار و لباس ارتشی با رنگ بنفش، تجهیزات الکترونیکی عجیب و عینک آفتابی. الینا مطمئن بود آن عینک ها کارایی بیشتری از صرفا جلوگیری از آفتاب دارند اما نمیتوانست ثابت کند. در را با بی میلی باز کرد و گفت: «سلام، چه کمکی از دستم بر میاد؟» «صبح بخیر خانم جونز، بابت مزاحمت عذرخواهی میکنم ولی شما باید با من بیاید» الینا چشمانش را در حدقه چرخاند و با بی حوصلگی پرسید: «بخاطر مقاله جدیدمه؟ بهتره بدونید که تمام قوانین رو رعایت کردم و از حقوق آزادی بیانم کاملا به جا و درست استفاده کردم، مردم حق دارن بدونن هوش مصنوعی داره...» مامور به آرامی دستش را بالا آورد و حرف الینا را قطع کرد، سپس با لحنی بی حالت و کاملا رسمی گفت «موضوع چیز دیگهایه اما فعلا
بیشتر از این نمیتونم بگم، بعد از ورود به پایگاه اطلاعات لازم به شما ابلاغ میشه» الینا با شک و تردید سری تکان داد و گفت: «یکم بهم زمان بده» سپس در را بست. با عجله به سمت اتاقش رفت و چیپ ذخیره حافظهاش را با لپتاپش لینک کرد. به احتمال زیاد لژیون با او کاری نداشت اما این دلیلی بر کاهش بدبینی و پارانویااش نبود. بعد از 2 دقیقه و 36 ثانیه برگشت و دوباره در را باز کرد، وارد راهرو شد و در را بست. مامور بدون هیچ حرفی راه افتاد و الینا با بی میلی به دنبالش رفت. فضای راهرو ساختمانی که در آن زندگی میکرد شدیدا بی روح بود؛ مخلوطی از فلز، رنگ های تیره و دستگاه های چشمکزنی که هیچوقت نمیفهمید نقششان چیست و انگار او تنها کسی بود که اهمیت میداد. پس از خروج از ساختمان، مامور او را به سمت ماشینی کاملا عادی هدایت کرد. الینا کمی جا خورده بود؛ دست کم انتظار یک ماشین نظامی با چند مامور تا بن دندان مسلح را داشت، نه یک اسقاطی که سال ساختش به قبل از به دنیا آمدن او برمیگشت. مامور که انگار ذهن او را خوانده بود گفت: «انتقال
شما محرمانهست و حتی در سازمان هم فقط افراد اندکی ازش اطلاع دارن. خود من هم بعد از تحویل شما پاکسازی حافظه میشم» الینا دیگر بی حوصله نبود، حالا کاملا کنجکاو شده بود که چرا لژیون باید برای فرا خواندن او آنقدر احتیاط به خرج میداد، به هر حال او که شخص خاصی نبود؛ فقط یک خاطرهشناس ساده با حقوق متوسط که بین دریایی از تریلیون ها خاطرهشناس برجسته کهکشان گم شده بود، کسانی که میلیون ها بار از او بهتر بودند. احساسات متفاوتی داشت اما در نهایت کنجکاوی پیروز شد. بدون مکث سوار ماشین شد و منتظر ماند تا مامور راه بیوفتد. پس از 2 ساعت بالاخره به ساختمان لژیون رسیدند، به هر حال رفتن به مرکز شهر آتلانسیتی به عنوان انسانی با موقعیت درجه 3 شخص را از راه های ویژه منع میکرد و به دل ترافیک ها میرساند. ساختمان لژیون از 6 برج 70 طبقه مستطیلی که با کاشی های مرمر و سنگ سفید که حس قرن 22ام را القا میکردند نما شده بود. بنظر الینا این معماری کاملا هوشمندانه بود زیرا که هم به زمان ساخته شدن لژیون
اشاره میکرد و هم با انعکاس نور خورشید، مجمع برج ها را کاملا خودنما میکرد. برج ها به دور محوطه بزرگی پیچیده شده بودند که الینا حدس میزد محل آزمایش های عملی و تمرین مامور های لژیون باشد. مامور به آرامی در محل کارکنان اداری پارک کرد، سپس پیاده شد و بدون آن که منتظر الینا بماند راه افتاد. الینا قبل از پیاده شدن کمی دست دست کرد، ظاهرا بر خلاف چیزی که خودش دوست داشت فکر کند هنوز از لژیون میترسید. در نهایت، دل را به دریا زد و پیاده شد و با عجله به سمت در ورودی حرکت کرد. وقتی الینا به در ورودی نزدیکترین برج رسید، مامور داشت با دربان صحبت میکرد، اما همینکه الینا نزدیک شد حرفشان را نیمهکاره رها کردند گویی که دارند چیزی را از او پنهان میکنند - چیزی که مربوط به خود او میشد. ماموری که او را رسانده بود گفت: «متأسفانه من بیشتر از این نمیتونم همراهیتون کنم. بعد از وارد
شدن خودتون رو به اطلاعات شماره 003 معرفی کنید تا راهنماییتون کنن» سپس رو به دربان کرد و با حرکت سرش مجوز ورود الینا را صادر کرد. در که باز شد، نفس الینا در سینهاش حبس شد. فضای داخل ساختمان کاملا با بیرونش فرق داشت؛ فضایی به اندازه زمین فوتبال با ارتفاعی که نمیتوانست تخمین بزند. زمین ترکیبی از فلزات مختلف بود که با نقش هایشان برخلاف اکثر اوقات حسابی زیبایی و روح به ساختمان بخشیده بودند. آسانسور های مغناطیسی همه جا بودند، اسکوتر های پرنده پرواز میکردند و انواع ربات های زمینی و هوایی درحال خدمترسانی بودند. تا چشم کار میکرد دانشمند هایی با رپوش سفید این ور آن ور میرفتند. با اینکه الینا تمام سعیش را کرده بود که غافلگیر و هیجان زده بنظر نرسد، بنظر خودش چندان موفق نبود چهرهاش را خالی از احساسات نگه دارد. در هر حال، صورت دربان و مامور همچنان بی حالت بود و اگر متوجه هیجان الینا شده بودند دست کم چیزی بروز نمیدادند. الینا به آرامی به داخل قدم گذاشت و در پشت سرش بسته شد. چشم هایش را نازک کرد و به دنبال اطلاعات
003 گشت. پس از 11 دقیقه بالاخره موفق شد بادجه اطلاعات را میان انبوهی از آدم ها و ربات ها پیدا کند. به سرعت به سمت بادجه رفت و خودش را از میان افراد گذراند و به گلایه های گهگاهیشان اعتنایی نکرد. روی میز فلزی و سرد اطلاعات خم شد و منتظر ماند تا راهنما متوجهش شود. لباس راهنما برخلاف چیزی که انتظار داشت اصلا نظامی نبود؛ یک پیراهن سفید مردانه، شلوار جین و مدل موی قرن 21ام. روی پیراهنش کارتی سنجاق شده بود. جیمز دالاس. الینا با خود فکر کرد: دالاس؟ اون فامیلی یکی از بنیانگذاران رو داره پس اینجا چیکار میکنه؟ جیمز که متوجه نگاه خیره الینا شده بود با نیشخند گفت: «میدونم خوشتیپم ولی اینجوری که نگاهم میکنید یکم معذب کنندهست» الینا سعی کرد احساسی بروز ندهد با این حال سرخ شدن صورتش را حس کرد. «ب...ببخشید منظور بدی نداشتم» راهنما با لبخند گرمی جواب داد: «میدونم فقط دارم دستت ميندازم. احتمالا بخاطر نام خانوادگیم جا خوردی، خیالت راحت اولین نفر نیستی. برخلاف باقی بنیانگذارها من ترجیح میدم در تماس مستقیم با مردم باشم و تاثیری که روی زندگی هاشون
گذاشتیم و میذاریم رو از نزدیک ببینم.» سپس رو به نزدیک ترین مامور کرد و گفت: «هی تونی، به کرل بگو بیاد بجام وایسه، من یه کاری دارم.» و با سر به الینا اشاره کرد. مامور چیزی در بیسیمش زمزمه کرد و رو به جیمز سری تکان داد. بیسیم. چرا ماموری که منو آورد بیسیم نداشت؟ جیمز نگاهی به ساعت روی دستش انداخت و سپس رو به الینا گفت: «هنوز یکم تا شروع جلسه وقت داریم، اگه دوست داشته باشی توی راه میتونیم از برج دیدن کنیم و یکم از تاریخچه رو واست بگم.» الینا سعی کرد صدایش را تا حد ممکن مشتاق نشان دهد: «چرا که نه، کی دوست نداره تاریخچه ناجی کهکشان ها رو بدونه؟» جیمز که بنظر میرسید حسابی منتظر این لحظه بود نفس عمیقی کشید و شروع کرد: «همونطور که میدونی همه چیز از 1 ژانویه سال 2126 شروع شد...» احساسات الینا نسبت به موقعیتی که در آن قرار داشت متفاوت بود، بخشی از او کنجکاو و بخش دیگرش ترسیده بود. چرا انقدر برای آوردنش مخفی کاری کرده بودند اما در عوض او را از در اصلی وارد کرده و در سیستم ثبت کرده بودند؟ و چرا یکی از بنیانگذاران
شخصا او را اسکورت میکرد؟ همه چیز گنگ بود گویی که دارد به تصویری تار نگاه میکند. «آهای، هنور اینجایی؟» الینا کمی از جا پرید «ببخشید، فقط یکم فکرم مشغول شد» صدایش بیش از آنچه انتظار داشت مضطرب بود. «طبیعیه، همه وقتی به بخش نجات ما توسط آرتمیس میرسن فکرشون درگیر میشه.» «راستش راجب کار لژیون باهام فکر میکردم، دقیقا قراره چه کاری انجام بدم؟» چهره جیمز سرد شد و با صدایی جدی گفت: «متأسفانه فعلا نمیتونم چیزی بهت بگم، توی جلسه تمام چیزایی که لازمه بدونی بهت گفته میشه» و سکوت کرد. کل مسیر فقط با تعریف های جیمز از خانوادهش و لژیون و نشان دادن مجسمه 2 تا از 4 بنیانگذار گذشت. وقتی بالاخره زمان جلسه رسید - که الینا برای اولین بار نمیدانست چقدر طول کشیده است - جیمز او را به سمت آسانسور اعضای ویژه هدایت کرد. وقتی به آسانسور رسیدند جیمز دستش را روی صفحه اسکن گذاشت و مکث کرد، پس از چند ثانیه در آسانسور باز
شد. داخل شدند و جیمز فرمان داد «آرتمیس، طبقه 45 لطفا» صدای نازک و زنانه هوش مصنوعی ساخته لژیون جواب داد «حتما جیمز!» آسانسور شروع به بالا رفتن کرد و بعد از فقط چند ثانیه به طبقه مورد نظر رسیدند. آرتمیس گفت «اینم طبقه 45 جیمز» سپس مکثی کرد و ادامه داد «بدرود خانم جونز، امیدوارم باز هم با هم ملاقات کنیم» الینا سری تکان داد و از آسانسور خارج شد. فضای بیرون متشکل از یک اتاق انتظار بزرگ با بار، رستوران و انواع مبل های راحتی و مجموعهای از راهرو هایی بود که ورودی هر کدام در انتهای اتاق انتظار بود. جیمز با قدم های سریع به سمت اولین راهرو رفت و الینا را به دنبال خود کشید. پس از کمی پیشرفتن در راهرو جلوی یکی از درها که کاملا شبیه باقی در ها بود ایستاد و ساعتش را جلوی صفحه الکترونیکی آن گرفت. قفل در با صدای تقی باز شد. جیمز دستش را رو به در گرفت و گفت: «بعد از شما» الینا قبل از آنکه دوباره سرخ شود وارد شد. درون اتاق متشکل از دو بخش انتظار و بخش بیمار بود. بخش انتظار الینا را یاد دندان پزشکی میانداخت؛ صندلی های چرمی که از شدت پوسیدگی داشتند تغییر
جنس میدادند، و میز عسلی که روی آن انواع مجله ها از قرن 22ام قرار داشت. دیوار اتاق با مرمر تزئین شده بود و کفش با چوب سیقل خورده پوشیده بود. در بخش بیمار، مردی روی تخت بیهوش افتاده بود و انواع سرم ها به جای جای بدنش متصل بودند و نمایشگر ها، اطلاعات حیاتی مختلفی از او به نمایش میگذاشتند. قبل از آنکه الینا چیزی بپرسد جیمز گفت: «اینم بیمار تو» الینا با شک و تردید پرسید: «بیمار... من؟» جیمز نیشخندی زد و اضافه کرد: «و البته بیمار من» الینا که حسابی گیج شده بود مردد به جیمز خیره شد. قبل از آنکه چیز دیگری بپرسد در اتاق دوباره باز شد و این بار دو پزشک با روپوش سفید و یک مرد میانسال - که چهرهاش به نظر الینا آشنا بنظر میرسید - داخل شدند. یکی از پزشک ها زنی کوتاه قد بود که موهای قهوهایش را دم اسبی بسته بود و عینکی با لنز های گرد داشت که بنظر برای صورت ظریفش زیادی بزرگ بودند. زن همسن خود الینا بنظر میرسید. پزشک دیگر پیرمردی بود که سنش بیشتر از 60 سال بنظر میرسید، با این حال صاف و راست قامت ایستاده بود و به الینا لبخند میزد، گویی که از خود او هم سالم تر بود. موهای سپیدش ژولیده بودند، تکهای غذا بین
دندان هایش گیر کرده بود و ریش هایش از شدت چربی برق میزدند. میانشان همان مرد آشنا بود که کت و شلوار بنفش و جلیقه مشکی به تن داشت و یک کروات راه راه که با بینقص ترین گره ممکن بسته شده بود روی تنش خود نمایی میکرد. موهای نقرهایش چنان صاف بود که انگار اصطکاکی نداشت و ریش کوتاهش که به خوبی اصلاح شده بود و با فک چهار گوشهاش چهرهای کمنقص به او بخشیده بود. در دست راستش عصایی نگینکاری شده داشت که بیشتر از کمک کردن، نقش خودنمایی را ایفا میکرد. نگاهش چنان متکبرانه و مغرور بود گویی که اعتماد به نفسش جاوادان بود و الینا را مجبور میکرد چشمانش را از او بدزدد. جیمز رو به پیرمرد ژولیده شروع به معرفی کرد: «ایشون پروفسور برنارد شاول هستن. متخصص مغز و اعصاب، برنده جایزه نوبل و البته نویسنده مجموعه معروف کتاب "رشته ها و نورون ها" که حتما میشناسیشون.» بعد به زن جوان اشاره کرد و ادامه داد: «و ایشون هم دکتر جودیث مکلین هستن. روانشناس خصوصی لژیون» پس از کمی مکث رو به مرد خودنما گفت: «و ایشون رو هم که احتمالا میشناسی، آقای ساموئل دالاس یکی از چهار وارث
فعلی لژیون. پدرم.» الینا که در حضور چنین افراد بزرگی حسابی احساس کوچک بودن میکرد و خجالتزده شده بود، با شک و تردید دستش را به سمت پدر جیمز دراز کرد و گفت: «س...سلام آقای دالاس، از آشنایی باهاتون خوشبختم» ساموئل فقط به دست الینا خیره شد. پس از چند ثانیه سکوت که انگار چند سال گذشت گفت: «پس تو خاطرهشناسی هستی که انتخابت کردن، امیدوارم ارزش این همه دردسری که بخاطرت کشیدم رو داشته باشی.» الینا که از همچین پاسخی جا خورده بود شروع به تته پته کرد، درست قبل از آنکه تصمیم بگیرد با گریه از اتاق بیرون بدود خودش را بیشتر از این خجالتزده کند، پروفسور شاول دست دراز شده الینا را گرفت و همراه با تکان دادانش با یک لبخند گرم رو به ساموئل گفت: «آه بس کن ساموئل داری خجالتزدهش میکنی معلومه که ارزشش رو داره.» سپس خطاب به الینا ادامه داد: «خودت رو ناراحت نکن دخترم، ساموئل فقط یکم...رکه. مطمئن باش اگه ارزشش رو نداشتی انتخاب نمیشدی تا با اینجا کار کنی.» «بحث کار شد» دکتر مکلین که برای اولین بار به حرف آماده بود ادامه داد: «کسی نمیخواد توضیح بده برای چی اینجاییم و دلیل
این همه محافظه کاری چیه؟» ساموئل با همان قیافه حق به جانب رو به جیمز سری تکان داد. جیمز شروع به توضیح دادن کرد: «همهتون داستان افسانهای و تاریخمون رو میدونید. نبرد افسانهای لژیون و شورشی های مخالف نسل بشر، با اینحال لازمه که بار دیگه تکرارش کنم.» الینا در ذهنش آهی کشید و خودش را برای یک سخنرانی دیگر آماده کرد. جیمز صدایش را صاف کرد و ادامه داد. «همه چیز از تقریبا 500 سال پیش و 1 ژانویه سال 2126 شروع شد، زمانی که هوش مصنوعی شرور - که اسمش رو نمیبریم - از کنترل سازنده هاش خارج شد و علیه بشریت اعلام جنگ کرد، و همونطور که میدونید تعدای از انسان ها هم باهاش موافقت کردن و این باعث درگیری بین گروه مخالفان بشریت و گروه مقاومت شد. تا 6ام ژانویه انسان ها داشتن شکست میخوردن که یه دفعه ورق برگشت. گروهی 4 نفره که خودشون رو لژیون مینامیدن با هوش مصنوعی عزیزمون آرتمیس برای کمک به بشریت وارد نبرد شدن. لژیون توسط دکتر جین کاستر، دکتر آلبرت نیکلاس، آنابث نلسون و جد جد جدم پروفسور گرگوری دالاس ساخته شده که با اسم بنیانگذاران هم شناخته میشن. با کمک لژیون و
ارتشی که جمع کرده بودن و آرتمیس، انسان ها در 10ام ژانویه پیروز شدن، برای همین ما همیشه این روز رو جشن میگیریم» جیمز که به نظر میرسید حسابی با راویگری خودش سر کیف آمده بود، نفسی کشید و ادامه داد. «چیزی که خیلیا نمیدونن این بخش ماجراست. هوش مصنوعی شرور راهی پیدا کرده بود که با اون آرزوی دیرینه انسان ها یعنی سفر با سیاه چاله میتونست بر کل جهان حکومت کنه و اگه لژیون موفق به شکستش نمیشد واقعا هم این کار رو انجام میداد. چیزی که ما میدونیم اینه که کلید این تکنولوژی توسط یکی از سرباز های مقاومت از هوش مصنوعی شرور دزدیده شد و تا جایی که ما میدونیم اون سرباز مرد.» سپس مکثی کرد و رو به مرد بیهوش روی تخت گفت: «درواقع فکر میکردیم که مرده. یکی از کاوشگر هامون توی فضای میانی آندرومدا و راه شیری محفظه خوابش رو پیدا کرد. طبق اطلاعات خود محفظه اون دقیقا خود سرباز و کلید گمشده ماست.» سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. دکتر مکلین با کنجکاوی پرسید: «هنوزم متوجه نشدم کار ما اینجا چیه» جیمز با چهرهای تیره پاسخ داد: «چیز دیگهای که خیلیا نمیدونن اینه که هوش مصنوعی شرور هنوز یه
جایی اون بیرونه و خودش و طرفداراش منتظر یه فرصتن تا دوباره جنگ رو شروع کنن و همونطور که احتمالا متوجه شدید این تکنولوژی همون فرصته.» پروفسور شاول با تمسخر پرسید: «خب چرا صبر نمیکنید سربازه بیدار بشه تا کلید رو ازش بگیرید. طبق اطلاعات نمایشگر ها تو کما که نیست» پدر جیمز پس از مدتی سکوت دوباره به حرف آمد و در جواب پروفسور گفت: «برنارد، فکر کردی این به ذهن خودمون نرسیده؟ پسره بخاطر محفظه خواب مغزش آسیب دیده و حافظهاش رو از دست داده، مجبور شدیم برای اینکه آروم بمونه بیهوشش کنیم. کار شما اینه که حافظهاش رو برگردونید و به هر قیمتی شده اون کلید رو بدست بیارید.» پروفسور شاول دیگر حرفی نزد و فقط با خجالت سکوت کرد. الینا دیگر احساس ترس نمیکرد، برعکس، کاملا هیجانزده بود و برای اولین بار در زندگی حس میکرد دارد کار مهمی انجام میدهد. اما این حس قرار نبود زیاد دوام بیاورد....
چرا نمیشه بیشتر لایک کنیم
دلم میخواد صد بار لایک کنم
ممنون از شما😂❤ همین که همچین کامنت زیبایی گذاشتی خودش کلی ارزش داره :)
🥰
با اجازه میخوام رو شخصیت ها کراش بزنم😊😊
مایک چه شکلیه؟🤭🤭
موهای بلند و مشکی داره، قدش حدود 180عه
نه خیلی لاغره نه خیلی عضلهای
بخوام چهرهاش رو توصیف کنم یه چیزی بین دیکاپریو و کریستین بیل😂
خب دستت درد نکنه میبرمش🤣🤣
از سبک ژانرت خوشم اومد👍🏻 کمتر کسی علمی تخیلی می نویسه
ممنون😂❤
خواهش میکنم 💕
عالی بود فرصت؟