پارت چهارم از داستانم
۴ طعمه ایستگاه فضایی بینالمللی 10ام ژانویه، سال 2126 ساعت 6 عصر به وقت سیاره مرکزی «یادتون باشه، بدون هیچ تردیدی شلیک کنید.» ژنرال کامر با چشمانی نامطمئن گروه شش نفرهمان را یکی پس از دیگری بررسی کرد. فردریک ایستاده در حال چرت زدن بود و صدای خروپف آرامی از دهانش زمزمه میشد. ناتاشا با لگدی به پایش، از خواب هفت پادشاه بیدارش کرد. ژنرال کامر آهی کشید، لابد داشت در ذهنش آرتمیس را بابت انتخابش لعنت میفرستاد. بعد از جلسه امروز هرکس از اعضای گروه خودش را مشغول به کاری کرده بود؛ فردریک که خودش را با نوشیدنی های بار خفه کرده بود کل روز را خوابید، ناتاشا و شارلوت از استخر و استراحتگاه های ایستگاه لذت برده بودند، دریک کل روز را ورزش کرده بود، من و اسکار هم با بازی های رایانهای خودمان را سرگرم میکردیم که کاپیتان هوگارت از بلنگو های ایستگاه همهمان را به انبار فراخواند. هنگامی که به انبار رسیده بودیم، کاپتان هوگارت و ژنرال کامر درحال بحث سر موضوعی بودند که با رسیدن ما خاتمه یافته بود. و حالا، هردو داشتند ما را برای مأموريت نفوذمان – بهتر است بگویم خودکشیمان – آماده میکردند. یا دست کم؛ سعی در آماده کردنمان داشتند. «داشتم میگفتم. لحظهای درنگ کافیه تا دشمن فرصت شلیک به شما رو پیدا کنه. دشمن ما مخالف کل بشریته بنابراین ازش توقع رحم و انسانیت نداشته باشید، حتی اگه انسان باشه.» سپس رو به کاپیتان سری تکان داد. کاپیتان هوگارت جعبهای فلزی که روی زمین و پشت سر ژنرال بود را باز کرد. درون جعبه چند دست لباس نظامی مشکی، اسلحه های کمری نوترونی و کلاهی ایمنی بود که با وسواس و نظم کنار هم چیده شده بودند. همزمان که ژنرال یک ست از لباس ها را از
کاپیتان میگرفت سخنرانیاش را ادامه داد. «این لباس ها نسخهای برابر اصل با یونیفورم های اصلی دشمن هستن که برای ماموريت شما ساخته شدن. داخل یونیفورم ها چیپ هایی کار گذاشته شده که مانع از لو رفتن شما به عنوان عاملی بدون تراشه میشه، و اینطوری دوربین های نظارتی خطری محسوب نمیشن.» و بخشی از یقه لباس که به طور نامحسوسی برآمده بود را نشان داد. «اما همچنان برای عبور از نگهبانی ها نیاز به کارت شناسایی دارید.» سپس کارتی از جیب شلوار یونیفورم درآورد. «این کارت ها طوری ساخته شدن که با کشیدنشون توی صفحه قفل، اطلاعات لازم برای مهندس های ما ارسال میشه تا رمزگذاری مناسب در کارت آپلود و دسترسی به شما داده بشه.» با مکثی اضافه کرد: «هرچند به همین دلیل مجبورید کارت رو دوبار در دستگاه بکشید.» «نوبت بخش جالب ماجراست» کاپیتان هوگارت که برای اولین بار در طول جلسه صحبت میکرد یکی از اسلحه های لیزری را برداشت و ادامه داد. «اسلحه های دشمن مخصوص به خودشون طراحی شده، به همین دلیل تا حد ممکن نباید اون ها رو نشون بدید. اگه نگهبان ها اسلحه رو اسکن کنن میتونن بفهمن به شبکه لینک نیست و ماموریت شکست میخوره.» کاپیتان اسلحه را بالا گرفت. «اسلحه یه ضامن ایمنی داره که قبل از شلیک باید غیرفعال کنید.» سپس دکمهای را که پشت اسلحه قرار داشت فشار داد. نمایشگر روی بدنه بلافاصله روشن شد و نواری متشکل از سه رنگ سبز، زرد و قرمز را نمایان کرد. «این نمایشگر سطح انرژی اسلحه رو نشون میده. به دلیل ضعیف بودن منبع انرژیش، باید از تیراندازی بی جهت خودداری کنید.» سپس بدون آن که رو از ما برگرداند دستش را به پشت سر دراز کرد و ماشه را کشید. گلوله صاف به وسط هدف پشت سرش – که دست کم صد متر از او فاصله داشت – اصابت کرد. برای لحظهای نفس همهمان در سینه حبس شد؛ حتی تقریبا مطمئن بودم زمزمه شدن واژه "پشمام" را از دهان اسکار شنیدم. ژنرال کامر دوباره به حرف آمد. «و آخرین بخش، کلاه ایمنی.» و به کلاه سیاه در جعبه اشاره کرد. «این کلاه وسیله ارتباطی شما با ماست و با دوربینی که داره به ما اجازه میده شما رو درون مقر فرماندهی دشمن راهنمایی کنیم.» درحالی که همگی اطلاعات جدید را پردازش میکردیم ژنرال شروع به توضیح دادن نقشه کرد. «از اونجایی
که روزانه شهاب سنگ های زیادی با کلونوس برخورد میکنن، شما با یه اتاقک کوچک که در رادار شبیه به شهاب سنگه به داخل صحرای نزدیک مقر فرماندهی کلونوس سقوطی کنترل شده خواهید داشت. به محض نزدیک شدن به مقر فرماندهی، به ما اطلاع میدید تا با حمله پیشدستانه قوای دشمن رو در طرف دیگه سیاره متمرکز نگه داریم و منتظر میمونید تا عمده نیرو ها از مقر تخلیه بشن. بعد به ساختمان نفوذ میکنید و پروفسور رو از اونجا خارج میکنید و روی سقف ساختمان منتظر میمونید تا سفینه نجات شما رو از محل خارج کنه. سوالی هست؟» دریک مانند همیشه دستش را بلند کرد. «بله آقای کرکل؟» «سفینه نجات چطور قراره از وسط مقر دشمن ما رو نجات بده؟ درسته اکثر نیرو هاشون تخلیه میشه ولی پدافند های خودکار که روشن میمونن.» ژنرال توضیح داد. «زمانی که شما با کارت های شناسی جعلی در ها رو باز میکنید، ماموران ما میتونن وارد سیستم دشمن بشن و با ایجاد اختلال در کارکرد پدافند ها، زمان لازم برای فراری دادن شما رو بخرن.» دریک سری تکان داد. ژنرال نگاهی گذرا به جمع انداخت و وقتی کسی سوال دیگری نپرسید اضافه کرد: «مرخصید.» سپس، خودش و کاپیتان از انبار خارج شدند. همگی بجز فردریک که دوباره ایستاده خوابش برده بود به سمت جعبه ها حرکت کردیم. ناتاشا که وسط راه متوجه خواب بودن دوباره فردریک شده بود، برگشت و پسگردنی محکمی به او زد. فردریک با یک آخ تیز اعتراض کرد و همزمان که گردنش را میمالید گفت: «چرا میزنی؟» ناتاشا با اخم جواب داد: «چون دلم خواست.» و برایش شکلکی درآورد. شارلوت ست لباس ها را یکی یکی بینمان تقصیم کرد. دریک همانطور که اسلحهاش را بررسی میکرد گفت: «امیدوارم لازم بشه از این جیگر استفاده کنیم، تاحالا با یه اسلحه لیزری کار نکردم.» همه بجز فردریک که رفت به ادامه خوابش برسد جای خلوتی از انبار را پیدا کردیم تا لباس هایمان را تن کنیم. وقتی دوباره دور هم جمع شدیم، نمی توانستم چشم از شارلوت بردارم. شارلوت از آن دسته آدم هایی بود همیشه خوب بنظر میرسیدند. مهم نبود چه پوشیده باشد؛ در نظر من
حتی گونی سیبزمینی هم از زیباییاش نمیکاست. حالا، در لباس سرتاپا سیاه نظامی و موهای دماسبی، حسابی دلربا شده بود. «هی رفیق خیلی داری ضایعبازی در میاری.» اسکار با ابرویی بالا رفته توجهم را به خودش جلب کرد. «چرا خیلی راحت ازش نمیخوای باهات بیاد سر قرار؟» با لحن تمسخرآمیزی گفتم: «الان وسط جنگیم اونوقت برم ازش بخوام باهام بیاد سر قرار؟ حس نمیکنی اینجوری بیشتر خودمو ضایع میکنم؟» اسکار شانهای بالا انداخت و با طعنه جواب داد: «بهتر از اینه که انقدر بهش زل بزنی. بعدشم همین که وسط جنگیم احساساتش رو تحت فشار میذاره و اگه واقعا ازت خوشش بیاد بخاطر اینکه نمیدونه فردا چی میشه قبول میکنه.» دیگر چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم. میدانستم حق با اوست و بهانه هایم صرفا از سر ترس بود. آخر که بود که از درخواست کردن نترسد؟ «وقت بخش خوب ماجراست.» دریک توجهمان را به خود جلب کرد. «تمرین تیراندازی!» از آنجایی که انبار ایستگاه فضایی بینالمللی بزرگ و تقریبا همیشه خالی بود، اکثر اعضای مقاومت از آن برای تمرین تیراندازی و عبور از موانع استفاده میکردند و همیشه پر از آدم بود. اما امروز بخاطر ماموریت پیشرو، تقریبا کل مأموران درحال خوشگذرانی بودند و هیچکس حال و حوصله تمرین کردن را نداشت. هیچکس بجز ما. همراه با اسکار و دریک به ته انبار رفتیم تا آدمک های هدف را آماده کنیم. درحالی که روی زانو نشته بودم و با سیمکشی های آدمک ور میرفتم، اسکار کنارم آمد. آرام رو به من گفت: «هی میشه یه لطفی در حقم بکنی؟» درحالی که داشتم با تنظیمات حرکتی یکی از آدمک ها ور میرفتم پرسیدم: «چه لطفی؟» نگاهی به دریک که کمی دورتر داشت با آدمک دیگری کار میکرد انداخت تا مطمئن شود حواسش به ما نیست. «میدونم موفق میشیم، اما اگه نشدیم....» دست در جیبش کرد و گردنبندی که گوزن چوبی کوچک و دستسازی از آن آویزان بود را بیرون آورد. «این رو بده به پسرم.» با خوشحالی و حیرت پرسیدم: «پسرت؟! داری بچه دار میشی و هیچی بهمون نگفتی؟» اسکار انگشت اشارهاش را جلوی بینیاش گرفت تا ساکتم کند. بعد با
صدایی زمزمهوار ادامه داد. «نمیخوام فعلا ذهن بقیه رو درگیرش کنم ولی بعد ماموریت بهشون میگم.» لحظهای خیره نگاهش کردم، بعد گردنبند را از دستش گرفتم و در جیب خودم گذاشتم. با لحنی امیدوارانه گفتم: «ما قطعا موفق میشیم. گردنبد رو هم نگه میدارم چون دست خودت باشه خرابش میکنی.» هردو نگاهی به هم انداختیم و بعد شروع کردیم به خندیدن. بعد از انجام آخرین تغییرات لازم، اهداف حالا کاملا آماده بودند. هر سه نفرمان به عقب و پیش دختر ها برگشتیم. شارلوت و ناتاشا داشتند نازل محدود کنندهای سر اسلحه ها میزدند تا از شدت شلیک هایشان کاسته شود و دیگر کشنده نباشند. یکی از اسلحه های آماده را برداشتم و به سمت هدف گرفتم. سنسور ها، اسلحه را تشخیص دادند و هدف را به تکان خوردن وا داشتند. 'چشمت رو ببند و یه نفس عمیق بکش.' ماشه را کشیدم. گلوله لیزری صاف به وسط هدف خورد. شارلوت که تحت تاثیر قرار گرفته بود پرسید: «از کجا تیراندازی یاد گرفتی؟» درحالی که نشانه اسلحه را تنظیم میکردم جواب دادم: «پدرم. توی ارتش بینکهکشانی بود.» با صدایی کشید پرسید: «بود؟» سکوت کردم. وقتی مکثم طولانی شد، سرانجام اسکار پیشدستی کرد و مرا از جواب دادن به سوالی که از آن متنفر بودم نجات. «توی "حادثه 11 سپتامبر جدید" فرمانده یکی از گروهان اعزامی بود. خودت هم که میدونی ادامهاش چی شد.» شارلوت نگاه دلسوزانهای به من انداخت و دیگر چیزی نپرسید. حادثه 11 سپتامبر جدید دقیقا ماننده نسخه قدیمش بود، با این تفاوت که میزان تلفاتی فاجعه بار تر داشت. 11 سپتامبر 2108 تروریست های سیاره یاغی آسکالیس با همسایهشان سیاره سولانور وارد جنگ شدند. مقامات سولانور درخواست کمک ارتش بینکهکشانی را کردند، یاغی ها هم با کوبیدن یک سفینه اتمی به ناوگانشان، کل قوای اعزام شده را نابود کردند. سقوط لاشه سفینه به داخل سولانور، باعث کشته شدن ده ها هزار نفر از شهروندان شد. کشتار آنقدر وسیع بود که شورای عالی کهکشان دستور
انهدام کامل سیاره آسکالیس را صادر کرد. سیاره با بمب ابرهیدروژنی کاملا نابود شد اما این جان های از دست رفته را جبران نمیکرد. با خشم دوباره ماشه را کشیدم؛ گلوله دوباره به مرکز هدف خورد. بقیه هم از من پیروی کردند. شارلوت پس از چند دقیقه نشانه رفتن، بالخره شلیک کرد. گلوله با فاصله زیادی از هدفاش رد شد. دوباره و دوباره شلیک کرد اما فقط توانست فاصله خطا رفتنش را کمتر کند. آرام کنارش رفتم و گفتم: «بذار کمکت کنم.» درحالی که پشت سرش ایستاده بودم و دست خودم را تکیه دستش میکردم، آرام در گوشش زمزمهکردم: «چشمات رو ببند و سه تا نفس عمیق بکش.» شارلوت چشمانش را بست و پیروی کرد. با همان صدای آرام ادامه دادم. «حالا خوب به هدف نگاه کن. الگوی حرکتش، سرعتش، فاصله، اندازهش. بذار مغزت همه اطلاعات رو راجبش پردازش کنه.» او هم با دقت هدف را بررسی کرد. «حالا آروم درحالی که یکم بالاتراز نقطهای که میخوای بزنی رو هدف گرفتی، دنبالش کن. تصور کن اسلحهت خودش داره دنبال هدف میره و بذار مغزت سرعت دستت رو با سرعت حرکت کردنش تطبیق بده.» دستاش آرام هدف را دنبال کرد. «حالا محل آینده هدف رو نشونه بگیر و شلیک کن.» شارلوت کمی مکث کرد تا نشانه بگیرد و بعد شلیک کرد. گلوله با فاصله کمی از مرکز هدف برخورد کرد. او که انگار خودش هم غافلگیر شده بود، نگاهی به من کرد و با هیجانی که تا به حال در چهرهاش ندیده بودم گفت: «دیدی چیکار کردم؟» با لبخند گرمی جواب دادم: «عالی بود! خیلی توی تیراندازی استعداد داری.» هر دو برای چند ثانیه به هم نگاه کردیم. دریک که داشت نشانه میگرفت با صدای بلندی توجهمان را جلب کرد. «آهای مرغ عشقا، با نگاهتون همو خوردید.» شارلوت با خجالت رویش را برگرداند و دوباره مشغول نشانهگیری شد. سر جایم بر میگشتم، اسکار دستانداختن هایش را شروع کرد؛ درحالی که شخصی خیالی را در هوا گرفته بود، ادای بوسیدن را درآورد. ناتاشا که متوجه او شده بود نخودی خندید و وقتی از
کنارش رد میشدم با صدای آرامی ادای شارلوت را درآورد: «آه مایکل، عشق من...» چشمانم را در حدقه چرخاندم و سر جایم برگشتم. دوباره اسلحهم را بالا گرفتم و مشغول تیراندازی شدم. پس از حدود یک ساعت تمرین، همگی خسته شدیم. درحالی که ناتاشا و شارلوت اسلحه ها را سر جایشان میگذاشتند تا دوباره شارژ شوند، من و دریک رفتیم تا هدف ها را خاموش کنیم. دریک خودش را به من نزدیک کرد و گفت: «هی رفیق، تو از شارلوت خوشت میاد مگه نه؟» از سؤالش شکه شدم. «منظورت چیه، همه از شارلوت خوششون میاد.» چشمانش را در حدقه چرخاند. «خودت میدونی چی میگم.» آهی کشیدم. پس از چند ثانیه مکث بالخره تسلیم شدم و اعتراف کردم. «باشه ازش خوشم میاد.» دریک با لحن ازخودراضی گفت: «میدونستم.» به آدمک ها رسیدیم. خم شدم تا اتصالات را قطع کنم. دریک هم کنارم آمد و دنباله حرفش را گرفت: «خب پس چرا ازش نمیخوای باهات بیاد سر قرار؟» «چرا امروز همه گیر دادید به روابط عاطفی من؟» دریک سوالم را نادیده گرفت «برای شام ازش بخواه باهات بیاد بیرون، منم کمکت میکنم؛ توی روابط تجربه زیاد دارم.» درحالی که آخرین اتصالات را هم قطع میکردم گفتم: «حالا چرا الان؟ چرا بعد جنگ ازش نخوام؟» «خیلی زود دیر میشه. تو هیچوقت از آینده خبر نداری.» سرش را پایین انداخت، انگار که خاطره دردناکی را در ذهنش مرور میکرد در سکوت به سمت باقی جمع حرکت کردیم. همه از انبار خارج شدیم. درحینی که در راهرو پیش میرفتیم دریک که انگار غرق در فکر بود، گفت: «یه چیزی اینجا جور در نمیاد.» اسکار پرسید: «چه چیزی؟» پس از مکث کوتاهی جواب داد: «اگه ماموریت ما مخفیه، پس چرا ژنرال جلوی همه اعلامش کرد؟ حتی اسم های ما رو هم معرفی کرد. نمیترسن یکی به دشمن خبر بده؟» همگی در فکر فرو رفتیم. پس از چند ثانیه ناگهان از حرکت ایستاد. همگی به سمتش برگشتیم؛ چهرهاش در هم رفته بود انگار که چیز ترسناکی را فهمیده باشد. شارلوت که نگران شده
بود پرسید: «چی شده؟.» درک با لحنی لرزیده گفت: «ما قرار نیست ماموریت مخفی رو انجام بدیم.» با تعجب پرسیدم: «قرار نیست؟» درک که انگار هر لحظه بی قرار تر میشد ادامه داد. «بهش فکر کنید؛ کل ماموریتشون رو بلند اعلام میکنن تا همه بشنون، حتی اسامی مامور هایی رو که قراره ماموریت رو انجام بدن اعلام میکنن. مامور هایی که انتخاب کردن هیچکدوم نظامی و نخبه نیستن.» شارلوت که دوزاریاش افتاده بود اعلام کرد: «چون ما طعمه هستیم!» ناگهان، همه چیز منطقی بنظر میرسید. انتخاب ما توسط آرتمیس، همکاری ارتش با لژیون و نگاه پر از ترحم ژنرال؛ ما گوسفندان قربانی برای پیدا کردن جاسوس های احتمالی در مقاومت بودیم. ناتاشا فریاد زد: «فرد!» همگی مانند موشک از جا دویدیم و به سمت خوابگاه حرکت کردیم. راهرو ها را یکی پس از دیگری پیچیدیم تا سرانجام به بخش خوابگاه وارد شدیم. درک که اول از همه به اتاق فرد رسیده فود، درجا خشکش زد. وحشت از چهرهاش میبارید. همگی به اتاق رسیدیم و صحنهای که او را شوکه کرده بود دیدیم. پیکر بی جان فرد روی زمین افتاده بود.
عالییی بود
مرسیی❤
پارت ۵ پارت ۵
در دست نوشتنه😂❤
اولین مشاهده
اولین لایک
اولین کامنت
عالییییییییی
دم شما گرم😂❤