امیدوارم خوشتون بیاد
دراکو گفت من نمیفهمم براچی اونا انقدر برات مهمن ؟ با اخم برگشتم نگاش کردم و گفتم امیدوارم باز منظوری نداشته باشی ولی بحث اینه که اگه اونا باور نکنن که طرف اوناییم قبل از ولدمورت م.ی.ک.ش.ن.م.و.ن !! دراکو گفت بسیار خب ولی از کجا معلوم اونا هاگوارتز باشن هوم؟ گفتم نمیدونم نباشنم دیر یا زود میان ................ دو روز تو راه بودیم که بالاخره رسیدیم به جنگل باید ازش رد می شدیم که برسیم به محوطه ی هاگوارتز اما الان شبه لیلیا گفت اگه الان بریم حتما یک بلایی سرمون میاد بنظرم بزاریم فردا صبح امشبو یک جا بمونیم پس نشستیم همونجا و اتیش روشن کردیم دستمو گذاشته بودم زیر چونمو به یک نقطه خیره شده بودم یهو لیلیا گفت ولی میدونین زندگی ملودی خیلی پیچیده بوده همش دروغ و دغل و دوری چجوری می تونی تحمل کنی من جای تو بودم خب ...... احتمالا الان نبودم! گفتم خب که چی بشه دیر یا زود م.ی.م.ی.ر.م بزار حداقل شده بدبختیشو بکشم زندگیم بی معنی نباشه...... میدونی من از اول میدونستم که زندگی سختی و خوشی داره هردوش با همن ولی شاید بیشتر یا کمتر من حتی اگه هزار بارم ب.م.ی.ر.م حقیقت زندگیم عوض نمیشه ترجیح میدم صبر کنم چون ..... زندگی به منم روز خوش نشون میده چه دیرتر چه زودتر
ژانیا گفت حق با توئه.... ارزششو نداره که به م.رگ فکر کرد لیلیا گفت اما ذهنیتت خیلی متفاوته من هیچ وقت نمی تونستم همچین چیزی به ذهنم راه بدم بنظرم هر کدوم ما اذیت شدیم فقط به سبک های مختلف ذهنیت هامونم خب تقریباً یکی نیست گفتم تو چی ؟ یا در واقع شما ها چی ؟ به لطف لیلیا کل هاگوارتز گذشته و همه چیه منو فهمیدن... خب ؟ خودتون چی ؟ لیلیا گفت من پیش والدینم بودم اما اونا از بچگیم امید داشتن که ولدمورت برمی گرده منو از همون موقع آماده می کردن شکنجه می شدم برای اینکه طلسم های ممنوعه رو یاد بگیرم روی خودم امتحان می کردن به جز آوادا کداورا اونو ..... روی موش نشونم میدادن ..... وحشتناک بود !! من از اولشم نمی خواستم ولی سرنوشته دیگه! دراکو گفت خب.... بچگی منم همچین با لیلیا فرق نداره منم پیش والدینم بودم ولی از بچگی با وحشت بزرگم کردن پدرم همیشه سعی داشت منو تبدیل کنه به یکی مثل خودش کنه ولی من نمی خواستم از بچگی منو ضد ماگل ها کرده بود می گفت ازشون نفرت داشته باش بهم چیز هایی و یاد میداد که متفاوتم کرد شدم یک پسر مغرور..... روز اول وقتی به پاتر پیشنهاد دوستی دادم می خواستم توجه پدرم و جلب کنم که بگه دنبال افراد خاص میرم ولی وقتی فهمید خیلی عصبانی شد کاری کرد از پاتر متنفر بشم و ..... بسه دیگه بیخیال!! ژانیا گفت خب من هیچ کدوم از این بلاها سرم نیومده چون از بچگی تفکراتم و خودشون ساخته بودن من حق انتخاب نداشتم نمی تونستم انتخاب کنم که کی باشم با خواسته های اونا زندگی کردم هرچی گفتن گفتم چشم... ولی این زندگی و گذشته داره آزارم میده و پشیمونم خیلیم پشیمونم! الکس گفت من توضیحی ندارم که بدم منم همینطوری بودم زندگی و انتخابام دست خودم نبوده ولی روزی که با ژانیا اشنا شدم خیلی حس خوبی داشت انگار که بالاخره خودم انتخاب کردم
گفتم خب با چیزهایی که شنیدم مثل اینکه اونقدرام وضعم بد نبوده همون بهتر که ویانا نبود فقط یک مشکل دارم اونم اینکه هیچ خاطره ای ندارم یعنی ساخته شدن همشون........ تقریباً هممون ساکت بودیم نزدیک طلوع خورشید بود چشمام بسته شد و خوابم برد ولی در جا پلکام باز شد هوا روشن شده بود بلند شدم و بقیه رو بلند کردم دوباره راه افتادیم بعد از دو ساعت کل جنگل و تا هاگوارتز طی کردیم و با نمای قلعه رو به رو شدیم ولی این دفعه مثل قبل نبود آسمون تاریک و ابری به نظر میومد و نیروی تاریک از توش حس می شد تا جلوی در قلعه رفتیم مرگخوارا اومدن سمتمون گفتن شما اینجا چیکار می کنین هممون آستینامونو دادیم بالا و گذاشتن بریم تو همه جا پر مرگخوار بود ..... سعی می کردم یک آشنا ببینم که برام توضیح بده که با پانسی رو به رو شدم تا همو دیدیم اخمی رو ابرومون نشست دراکو گفت از شروع شد یهو گفت دراکو با تو چیکار می کنه فک می کردم جدا شدین گفتم لابد نشدیم دیگه دستشو کشیدم پشت یک دیوار و گفتم یکبارم که شدهرت و پرت نگو و یک چیزی بگو که بدرد بخوره.... تو قلعه چه خبره ؟ گفت اوففف..... من که مشکلی ندارم برام مثل همیشست برو از یکی بپرس که اسلیترینی نیست! گفتم معلومه ! چرا باید بخوام حرفای چرت و پرت تورو بشنوم ذاتا یک دروغ گویی بعدم رامو کشیدم رفتم مجبور شدم برم سمت راهروی گریفیندور
برای اینکه برم تو خوابگاهشون ژانیا و الکس قرار شد مراقب بیرون در باشن دراکو رفت پیش اسنیپ و لیلیا هم پیش الکس و ژانیا موند به رفتم تو همه با دیدن من جا خوردن بعضیها گفتن این کیه بعضی ها هم گفتن این یکی از اسلیترینی هاست باید بره بیرون!! که یهو سر و کله ی نویل پیدا شد گفت ملودی ! رفتم سمتش و گفت می خوام کمک کنم هیچ قصدی ندارم قرار نیست به کسی اسیبی برسه یک جنگ بزرگ در راهه ولدمورت داره میاد سمت هاگوارتز یعنی قراره که بیاد شایدم کلکه نمیدونم ولی. باید هری و ببینم!!!! نویل گفت باشه ! بهت اعتماد دارم باهام بیا دنبالش رفتم یهو از توی تابلویی وارد یک تونل شد و چند دقیقه ی بعد برگشت ولی پشت سرش هری ، هرماینی و رون بودن بی مقدمه هرماینی بغلم کرد جا خورد بعد از حرفایی که توی عمارت زد توقع نداشتم گفت ممنونم... اگه نمی بردیم سمت هری و رون تا الان مرده بودم! هری گفت چی شده ! گفتم ولدمورت می گفت که با اولین حمله شروع می کنه ولی بنظر من دروغه اونا دارن میان یک جنگ بزرگ تو راهه باید آماده باشید ! همشون جا خوردن که انقدر یهویی داره شروع میشه و شروع کردن به نقشه ریختن
از زبان دراکو : رفتم سمت دفتر دامبلدور جایی که الان مال اسنیپ بود به در خیره شده بودم که یهو خودش باز شد رفتم تو اسنیپ نشسته بود یک گوشه و به بیرون زل زده بود رفتم کنارش نشستم و گفتم خب ! ببینم تو که طرف اونا نیستی نه؟ اسنیپ فقط نگاه کرد ولی بعد گفت دراکو تو خوب میدونی که من به ارباب وفادارم ولی .... میدونم که تو و دوستات تو این قلعه این..... جلوتونو نمی گیرم ولی باید قبول کنین ممکنه اخرش خیلی بد تموم شه ... پوزخندی زدم و تکیه دادم و گفتم واقعا؟ دیگه بدتر از اینکه ولدمورت برسه به بالاترین جایگاه ؟ جوری که همه رو نابود کنه؟ صورتمو بردم جلو و اروم گفتم دیگه نمیشه کاری کرد یک جنگ سخت قراره شروع بشه هیچ کسم نمیدونه که زنده بیرون میاد یانه و اینکه کی می بره می تونه سرنوشت همه رو عوض کنه بلند شدم و رفتم سمت در و گفتم و یک چیز دیگه ... من چشمای یک ادم غمگین و خوب میشناسم ولی دلیلش و فقط خودشون میدونن شاید تو هم یک روزی به درد و غم توی چشمات اعتراف کردی !
سریع پارت ۲۲ رو بنویس
چشم🙃
مثل همیشه عالییییییی بود
منتظر اداه هستم💜🧡💜🧡
به به
مالفوی هد
مایل به فرند؟
حتما💖