امیدوارم خوشتون بیاد
لیلیا اومد تو و انگار معذب بود گفت من........ متاسفم ولی حرفاتونو شنیدم با عصبانیت گفتم پس چرا اینجا وایسادی مرگخوارا بالان برو بگو گفت آروم باش !!! من ..... نمی خوام مرگخوار باشم...من می تونم کمکتون کنم قول میدم ولی شما هم قول بدین منو از اینجا خلاص کنین دراکو گفت چرا باید بهت اعتماد کنیم لیلیا گفت چون مجبورین ! یک تنهایی نمی تونین و دو گزینه ی دیگه ای ندارین گفتم واقعا ؟ می خوای کمکمون کنی؟ لیلیا سری تکون داد و گفت بهترین زمان فردا ساعت پنج صبح امشب ولدمورت نمیره صبح میره بین گفت و گو هاشون فهمیدم ما برای اینکه خارج بشیم باید پشت سر اونا بریم!..... من واقعا نمی خوام اینجا باشم با ناباوری رفتم سمتش و بغلش کردم گفتم ممنونم گفت من ساعت دو میام اینجا نقشه رو مرور کنیم و بعدش حرکت کنیم سری تکون دادم و اون از اتاق بیرون رفت برگشتم سمت دراکو که هنوز با ناباوری زل زده بود نشستم کنارش و زیرلب گفتم خلاص میشیم! نفسی کشیدم که یهو دراکو گفت از کجا معلوم میشه بهش اعتماد کرد ؟! هنوز لبخندم رو لبم بود گفتم نمیدونم ولی حس می کنم راست می گه منم شانسمو امتحان می کنم که یهو نارسیسا و ویونا با عصبانیت اومدن تو اتاق جفتمون درجا لبخندمون محو شد فک کردیم کارمون تمومه و لومون دادن ولی ویونا گفت چرا جلسات و شرکت نمی کنین!! لرد سیاه خیلی عصبانیه و همه چیو از چشم ما می بینه همین الان میاین سر جلسه ! نارسیسا هم حرفشو تایید کرد و گفت دراکو بیا بریم همین الان می دونم اگه نبرمت نمیای
ویونا هم یهو دست منو کشید و گفت بیا ! بزور بردمون سر جلسه و منو بین لیلیا و ژانیا نشوند و دراکو رو پیش الکس یهو چراغا خاموش شد و فقط شمع های روی دیوار ها روشن شد همه برگشتن سمت صندلی ولدمورت که تا چند ثانیه قبل از اینکه چراغا خاموش شه خالی بود ولی الان بود و شروع کرد به حرف زدن ؛ خب میبینم غایبامون حاضر شدن چشم غره ای به ما رفت و ادامه داد همتون میدونید جنگ بزرگی در راهه دامبلدور مرده !! مرگخوار های ما حواسشون به هاگوارتز هست مخصوصاً سوروس ولی اساتید هاگوارتز اروم نمیشن خودشون شروع می کنن مطمئن باشید تا شروع کنن جواب میدیم و در مورد پاتر هیچ کس نزدیکش نمیشه اون مال منه! بلاتریکس گفت سرورم بهتر نیست برای کشتنش یکیو طعمه کنیم ؟ ولدمورت گفت گزینه ای داری بلا ؟ و یهو همه ی نگاه ها برگشت سمت من بلا گفت پاتر اینو دوست داره مطمئنا بخاطرش میاد تا اینو گفتن دراکو سرشو گرفت بالا و منو نگاه کرد گفتم همچین چیزی نیست خودتونو خسته نکنین بلا گفت اگه همچین چیزی نبود هم بازم کشته میشه !!! یکی از روش هامون فقط تویی! چیزی نگفتم چون به هر حال میدونستم تا اون موقع اینجا نخواهم بود که بتونم کمکشون کنم جلسه تموم شد همه پاشدن دراکو اومد سمتم و گفت جدی؟ گفتم چی جدی ؟ توی مدتی که من نبودم با پاتر بودی ؟ گفتم اگه منظورت اینه که کلا پیش اونا بودم اره و خودتم دیدی ولی اگه منظورت چیز دیگه ایه خودت از ذهنت پاکش کن
رفتم تو اتاق و نشستم رو تخت ساعت یک بود که دراکو اومد تو و گفت لیلیا دیر تر میاد چون مامانش داره باهاش صحبت می کنه سری تکون دادم و به بیرون خیره شدم اومد دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت معذرت می خوام برای همه چی... حق سرزنش ندارم خودم ول کردم گفتم دیگه مهم نیست خب ؟ الان فقط باید از اینجا بریم و بغلش کردم گفتم دلم برات تنگ شده بود لیلیا اومد تو و گفت ولدمورت داره الان میره بدویین!! که با دیدن ما یکم چهرش درهم رفت ولی سریع رفتیم بیرون از در عمارت که خارج شدیم دیگه دنبالشون نرفتیم تا همه چی اروم بشه بعد از دو ساعت گفتم پاشین باید بریم اونا رو ازاد کنیم وقتی رسیدیم جلوی اون در مطمئن شدیم که کسی نیست اروم در و باز کردیم ولی کسی نبود از پله ها رفتیم پایین ولی هیچ کس نبود گفتم یعنی چی امکان نداره ! یهو یک صدایی اومد چوب دستی هامونو درآوردیم و با احتیاط حرکت کردیم دراکو گفت وایسین یک در دیگه ام بود با پا زد که در باز بشه و با کسی که دیدیم هممون گفتیم لونا ؟!!! گفتم تو اینجا چیکار می کنی گفت وای خداروشکر که شمایین منو گرفته بودن لطفاً منو از این جا ببرین گفتم پس بقیه کجان گفت اینجا رو چند ساعت پیش تخلیه کردن گفتم وای نه دستشو گرفتم و گفتم باید سریع بریم شاید فهمیدن می خوایم بیایم شایدم تلست سریع از اونجا اومدیم بیرون و رامونو گرفتیم که بریم هاگوارتز داشت صبح می شد داشتم جلو راه میرفتم و تو فکر بودم که یهو لیلیا نشست و گفت من خسته شدم یکم بشینین به اندازه ی کافی دور شدیم که پیدامون نکنن
نشستیم کنار هم سرمو به درخت تکیه دادم و با چوب رو زمین چیزی می کشیدم گفتم لیلیا تو وقتی منو گرفتی نقشه ی خودت بود یا بهت گفته بودن گفت خب دیالوگ ها مال خودم بود ولی اینکه همه دایره ببندن و اینا نقشه ای بود که اونا ریخته بودن و واقعا پشیمونم متاسفم گفتم مهم نیست کی میدونه شاید اگه تو اینکارو نمی کردی منو دراکو اشتی نمی کردیم انگار از حرفم یکم ناراحت شد و به دراکو نگاه کرد که کنار رودخونه نشسته بود گفت اره شاید.... بعد از یک ساعت دوباره حرکت کردیم تا یک جایی همه چی اوکی بود ولی یهو دیدیم از پشت سرمون صدا میاد برگشتیم و نگاه کردیم یهو از پشت بوته یکی افتاد بیرون و گفت عه ژانیا هل نده دیگه ! الکس بود و یهو ژانیا هم پشت سرش دراومد هممون با تعجب نگاشون می کردیم گفتم شما دارین مارو تعقیب می کنین؟! ژانیا گفت تعقیب کجا بود دختر اگه بدونی به چه بدبختی ای از اونجا اومدیم بیرون ما خیلی پشیمونیم اومدیم بهت بگیم میایم که دیدیم نیستی منو دراکو لبخندی زدیم و گفتیم شما دیوونه این الکس پرید پیش دراکو و آرنجشو گذاشت رو شونش و گفت خب بریم دیگه داریم وقت تلف می کنیم الاناست که بفهمن نیستیم
راه افتادیم که بریم گفتم الان اگه بریم هاگوارتز چجوری از بین مرگخوارا رد شیم لیلیا گفت راحته علامتمونو نشون میدیم و میگیم ولدمورت فرستادمون دراکو گفت اسنیپم با من شک نمی کنه اگرم کرد به لرد نمیگه گفتم پس میمونه بچه های مدرسه اسلیترینی ها احتمالا طرف ماان ولی بقیه ی گروها حرفمونو باور نمی کنن ژانیا گفت خب اونشم با تو اون موقع که ما نبودیم تو کلا پیش گریفیندوری ها بودی دیگه میشناسنت میدونن احتمالاً آزاری نداری منو الکسم در مواقع خاص حواس همه رو پرت می کنیم گفتم پس فقط داریم یک مورد اگه هری و هرماینی و رون بهمون اعتماد نکنن همه چی بدون برنامه ریزی پیش میره و جنگ سخت تر !
عالیههههه خیلی خوب بود رمانتتت
پارت بعدددد
ممنونم عزیزم 💖
🫶🏻🩷🤍