امیدوارم خوشتون بیاد
دستشو کنار زدم و اومدم کنار ولی همچنان به دیوار تکیه داده بودم با دستم دنبال دستگیره می گشتم تا اومدم در و باز کنم دستمو کشید کنار و گفت نشنیدی لرد چی گفت؟ شده تا صبح پیشم می مونی ..... دستشو کوبید به در و ادامه داد ولی بیرون راه نمیری! گفتم یعنی چی یعنی الان مجبورم اینجا بمونم؟ گفت اوهوم رفت عقب سمت تختش و ادامه داد شرمنده که مجبوری یک شب نفرت انگیز و با یکی از دلایلی که این بلا ها سرت اومده بگذرونی! خودشو انداخت رو تخت و به دیوار خیره شد اومدم یک تست بکنم که شاید بتونم یهو بدوم و برم بیرون ولی در قفل بود! گفتم پسره ی لعنتی تو کی در و قفل کردی! لبخندی زد و گفت خب می خوای چیکار کنی؟ یهو در اتاق خورد دراکو با اکراه اومد سمت در و بازش کرد الکس و ژانیا بودن دراکو گفت شما دیگه چی میگین ژانیا گفت حرف نزن برو کنار ببینم و اومدن تو الکس گفت فهمیدیم ولدمورت چی گفت گفتیم ما هم بیایم دور هم باشیم دراکو اخمی کرد و با اکراه دستشو انداخت تو جیبش و گفت بفرمایین بعدم رفت خودشو انداخت رو مبل و پاهاشو انداخت رو میز ژانیا دست منو کشید و گفت بیا دیگه بعدم انداختم رو مبل که بشینم خودشونم نشستن و گفتن یه بازی! .... یک سنگ و میزاریم رو میز به نوبت از هم سوال می پرسیم کسی که جواب میده چوبشو میزاره رو جسم اگه جسم سبز شد یعنی راست میگه ولی اگه قرمز شد داره دروغ میگه ..... حله ؟ هممون قبول کردیم اول من باید از الکس می پرسیدم با چشم اره به دراکو نگاه کردم و گفتم این پسررو بیشتر دوست داری یا ژانیا ؟ یهو جفتشون زل زدن بهش الکس اب دهنش و قورت داد و گفت ژانیا ! نور قرمز شد ژانیا بالشت و کوبید تو کمرش و دراکو خندید و مشتشو زد به مشت الکس چند بار نوبتی چرخید که دراکو باید از من می پرسید
با مکث به چشمام خیره شد و گفت هنوزم ...... نفسی کشید و ادامه داد دوستم داری ؟ فقط با ناباوری به هم خیره شدیم بعد از این سوال فضای اتاق به شدت سنگین شد ژانیا و الکس سکوت مطلق بودن و فقط مارو نگاه می کردن چوب دستیمو گذاشتم روی سنگ نمیدونستم چی بگم چون خودمم نمیدونستم یا خودم فکر می کردم نمیدونم پس گفتم نمیدونم! نور قرمز بود ژانیا گفت چیزه.... دوباره باید جواب بدی اخه..... جواب نمیدونم بود و نور چوبتم قرمز بود نفسم سنگین بود دوباره چوبمو گذاشتم رو سنگ و چشمامو بستم و گفتم نه ! ولی نور قرمز بود ! یهو بلند شدم و بدون مکث از اتاق رفتم بیرون چون وقتی در و برای ژانیا و الکس باز کرد قفلش نکرد رفتم توی حیاط پشت عمارت و به دیوار تکیه دادم و اروم خودمو کشیدم و نشستم قلبم تند میزد چون بالاخره جوابمو فهمیده بودم نفسام سریع بود سرمو گذاشتم رو زانوم و با گذر زمان فهمیدم هوا داره روشن میشه که یهو صدای در عمارت اومد که داشت باز میشد سرمو برداشتم و نگاه کردم ولدمورت بود داشت با مرگخوارا میرفت بیرون نمیدونم چرا ولی پاهام یهو پشت سرشون رفت و از عمارت تونستم بیام بیرون دنبالشون رفتم عجیب بود که نفهمیدن دنبالشونم یهو رسید به جایی وسط جنگل یک در بین درختا در و باز کرد نمی تونستم برم تو پس از بالا نگاه کردم با دیدن کسایی که اون تو بودن وحشت زده شدم تمام مغازه دارایی که سال اول وسایلمو ازشون خریده بودم اونجا بودن وقتی کوچه ی دیاگون نابود شده قطعاً کسایی که اونجا بودن هم دست ولدمورت بودن
یهو یکی از پشت یقمو گرفت فک کردم ولدمورته ولی تا نگاه کردم با اسنیپ روبهرو شدن گفت اینجا چیکار می کنی! زبونم بند اومده بود مطمئنا الان تحویلم میداد یهو ولم کرد و گفت همین الان برگرد ! من هنوز وایساده بودم که یهو صدای مرگخوارا اومد اسنیپ گفت زود باش!!!! یهو شروع کردم به دویدن به سمت عمارت از بین درختا رد می شدم و پشت سرمو نگاه نمی کردم فقط می دویدم رسیدم به در دستمو گذاشتم روش یهو خودش باز شد رفتم تو حواسم بود کسی نبینتم رفتم پایین سمت اتاقی که بهم دادن در و باز کردم دراکو رو تختم نشسته بود در و بستم رفتم کنارش نشستم اومد چیزی بگه که گفتم دیگه از این سوالا ازم نپرس ! چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین بعدش گفت ولی جوابمو گرفتم ...... گفتم تو واقعا می خوای مرگخوار باشی؟ سرشو گرفت بالا و گفت منظورت چیه ؟ معلومه که نمی خوام هیچ کدوممون نمی خوایم... بیخود و بی جهت دستشو گرفتم و گفتم باشه من دوست دارم قبول پس کمکم کنین .... باید از اینجا بریم دراکو ! گفت کجا ؟ هوم؟ بنظرت راهی داریم؟ اگه بود تا الان رفته بودم پشت سرمم نگاه نمی کردم! گفتم هست!!! ولی باید..... یهو صدای جیغ و داد از بالا اومد صدا ها اشنا بود یک صدای ناله هم میومد دراکو گفت این دیگه چیه ؟ رفتیم سمت بالا یک پسر کج و معوج بود با هرماینی و رون !!! اونم قطعا هری بود ولی چهرشو تغییر داده بود هرماینی وسط زمین افتاده بود و داشت جون میداد بلاتریکس دست دراکو رو کشید و گفت این پسررو میشناسی؟ پاتره؟ خوب دقت کن دراکو!!! دراکو بغض کرده بود
گفت نه ..... نمیشناسم! دراکو هم فهمیده بود خودشه ولی نگفت دویدم سمت هرماینی گفتم چیکار می کنین!!! هرماینی ! خوبی ؟ خواهش می کنم چشماتو باز کن ! اروم باز کرد ولی یهو دستمو کشید کنار با صدایی که به زور میومد گفت حق داشتم ازت بدم بیاد تو هم مثل اونایی ! اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد یهو ماجرایی پیش اومد غیر منتظره هری و رون ورد پرتاب می کردن یهو دابی سر و کلش پیدا شد و شروع کرد به دفاع از هری بلا کفری شده بود گفت چطور جرئت می کنی روبه روی اربابت به ایستی دابی با اخم گفت دابی خیلی وقته اربابی نداره و کاری کرد لوستر بیفته رو بلا هرماینی کشیدم اینطرف و رسوندمش سمت هری و رون و فاصله گرفتم یهو بلا لوستر و کنار زد و گفت نزدیک بود منو بکشی و خنجری سمت دابی پرتاب کرد ولی دابی با یک بشکن ناپدید شد ولی خنجر هم وارد شد ! دیگه کسی متوجه چیزی نشد! دراکو دستمو گرفت و برد و گفت بگو چجوری از این جا بریم! لبخندی زدم و نشستم هرچی دیدم و براش تعریف کردم گفت خب ؟ برفرض ازادشون کردیم کجا ببریمشون گفتم معلومه دیگه!هاگوارتز! ....... یک جنگ بزرگ در انتظار همست گفت خب اینجوری که از چاله میندازیمشون تو چاه گفتم خب باید همه دفاع کنن اگه نیومدنم نیومدن ولی ازاد میشن ولی ما باید بریم هاگوارتز
دراکو گفت باید با الکس و ژانیا هم صحبت کنیم یهو در اتاق خورد و سر و کلشون پیدا شد با خنده گفتن خب میبینیم دوباره به هم رسیدین! گفتم بشین بابا مسخره و گفتم باید کمک کنین جفتشون گیج نگاه کردن و گفتن چی ؟ کل ماجرا رو تعریف کردیم و گفتم هستین دیگه؟ یهو بارون گرفت و هوا ابری و تاریک تر از همیشه قیافه هاشون در هم رفت و گفتن...... متأسفیم...... ولی ما از وضعمون ناراضی نیستیم! منو دراکو با تعجب نگاشون می کردیم ژانیا بلند شد و گفت ما طرف شما نیستیم ولی خیانت هم نمی کنیم به هر حال دوستیم خب لوتون نمیدیم! گفتم دوست بودیم ! ... بیرون ! همونجا وایساده بودن گفتم سریع !!!! از اتاق رفتن بیرون نشستم و گفتم لومون میدن بدبخت شدیم که یهو در اتاق باز شد.....
مثل همیشه عالییییی
منتظر بعدی هستم
💖
واو