قسمت نهم فصل چهارم...
مابقی اوقات باقی مانده در این خوشی با آنان سهیم شد. تا هنگامی که ساعت به ۲۱ رسیده بود، دور از بقیه دفترچه ای که به طرز عجیی هیچ یک از ماموران پلیس متوجه آن نشده بودند، چک می کرد. یک دفترچه تلفن ساده که کمک بزرگی به او می کرد. همان گونه صفحاتش را ورق می زد و با آدرس و شماره تلفن و نام هایی غیر آشنا رو به رو می شد فکر دیدار با لئو به ذهنش خطور کرد. هنوز وقت داشت تا به دیدن او برود.
برگه ها را تند تند ورق زد و پس از پیدا کردن شماره تلفن او و آدرسش تلفنش درون جیش خارج کرد و پس از نوشتن شماره گزینه برقراری تماس را زد. شماره هنوز کار می کرد و صدای بوق خوردن پیچید. بعد از کمی تماس وصل شد و صدایی خشک و بم طنین انداز شد. _الو!. فوری تلفن روی گوشش قرار داد و بعد از یافتن کلمات مناسب سر صحبت باز کرد._ الو سلام همراه لئو؟.
مرد با سوء من جواب داد. _بله بفرمالید، من لیلی لمینز هستم، دختر اندرسون لمینز هستم. لحظه ای سکوت در آن طرف خط برقرار شد و سپس صدای لرزانی از غم به گوشش خورد. _واقعا خودتی لیلی؟ دختر کوچولوی اندرسونی؟. از شدت غم درون صدای مرد به سختی احساس غم را کنترل کرد و جواب داد. _بله خودمم. مرد با صدایی حاکی از شگفتی و خوشحالی گفت:_خدای من باورم نمیشه زنده ای، نمیدونی چند ساله خبری ازت نداشتم حالت چطوره؟
مرد با صدایی حاکی از شگفتی و خوشحالی گفت:_خدای من باورم نمیشه زنده ای، نمیدونی چند ساله خبری ازت نداشتم حالت چطوره؟ کجائی؟. _من هنوز همون شهری ام که باید باشم، جایی که چیزی مهم به من بدهکاره. می تونم امشب ببینمتون؟. _اوه البته! چرا که نه. _خوبه پس با اولین تاکسی خودم می رسونم. هنوز همون آدرس قبلی هستید؟ _ بله، بله. _پس فعلا عمو لئو. از این حرف چیزی درون دل مرد شعله ور شد و با گرمی از او خداحافظی کرد _فعلا لیلی، منتظرتم. تماس را قطع کرد و نفسی عمیق کشید. حسی درونش نوید می داد که به هدفش نزدیک تر خواهد شد. به سمت در ورودی رفت و به چپ و راست خیابان برای یافتن تاکسی ای نگاه کرد. جیمز که متوجه او شده بود به سمتش رفت با عدم متوجه شدن او از حضورش«بووی»بلندی سرداد و باعث شد دختر از ترس کمی به هوا ببرد. و قلبش به تپش بیافتد. از واکنش او قهقهه ای بلند به سردی دریاچه ای یخ زده سرداد. دختر از خنده او اخمی کرد و با کف دست به بازوی او زد. جیمز از شدت ضربه او آهی ساختگی بیرون داد و بازویش را مالش داد. جیوز نگاهی به خیابان انداخت و پرسید. _چرا به بیرون نگاه می کنی؟ منتظر اومدن کسی ای؟ _نه منتظرم تاکسی پیدا بشه.
_می خوای بری خانه؟ بخوای می تونم برسونمت!. _نه تاکسی می گیرم. جیمز حالت چهره اش مغرورانه کرد و گفت:_ تا من هستم تاکسی چرا؟ با من تعارف نکن!. _نه جدی نیازی نیست جیمز، الان یه تاکسی گیر میارم. هم او برای پذیرش کمک از آن مغرور بود، هم جیمز زیادی لجباز و چسبنده برای آنکه بی خیال تصمیم او شود. _نوچ قبول نیست، تا وقتی می تونی با من مجانی بری چرا الکی باید پول بدی؟. از اصرار های مکرر او نفسش را کلافه بیرون داد و با چهره ای پوکر تسلیم درخواست او شد. _باشه زود باش!. جیمز در حرکتی سوئیچ ماشینش را در هوا پرتاب کرد و آن را گرفت. _من کاملا آماده ام. دختر در کافه را باز کرد و خارج شد و جیمز پشت سرش راه افتاد و او را به سمت ماشینش که کنار پیاده رو پارک شده بود، راهنمایی کرد. با سوئیچ درها را باز کرد و هر دو سوار شدند بدون اتلاف وقت ماشین را روشن کرد و موتور با صدای غرشی آرام روشن شد و نفس گرمش را از اگزوز به بیرون داد. پس از بستن کمریندها ماشین را حرکت داد و در شب به دل جاده یخ زده زد. پس از گذشتن کمی جیمز آهنگی کلاسیک به زبان روسی مطابق با سلیقه اش از رادیو ماشین پخش کرد. آهنگ تنها صدا، در سکوت کشیده شده میان آن دو بود.
دختر بالاخره سکوت را با درخواستش شکست. _من رو می تونی به یک جایی برسونی؟. جیمز در حالی که حواسش به رانندگی بود جواب داد. _البته فقط آدرس بگو. دفترچه را از جیب شلوارش خارج کرد و پس از یافتن آن صفحه آدرس را برای او خواند. _خیابان لوشکا کوچه شماره ۲ و پلاک شماره ۲۸. جیمز با دقت گوش سپرد و سری به نشانه متوجه شدن تکان داد.. *** همچنان رانندگی ادامه داشت و از چراغ های راهنمایی و خیابان ها عبور می کرد گهگاهی جیمز با موضوعی سعی در شکستن سکوت داشت و او برای آنکه با او همراه شود و نشان دهد به صحبت های او اهمیت می دهد، سری تکان می داد یا جوابی کوتاه می داد. در مجموع پس از ۳۰ دقیقه به همان آدرسی که می خواست رسیدند و ماشین را رو به روی خانه نگاه داشت. لیلی لحظه ای به تماشای نمای خانه از بیرون پرداخت. از خانه تنها یک خاطره مبهم داشت.
عالیییییییییی