حرفی ندارم بگویم😐🧡 بریم بخونیم😁
خب از یه اسلاید قبل شروع میکنیم تا یادتون بیاد........چشمام رو بستم و فقط به اهنگ گوش دادم...با گفتن هر کلمش لحطاتم با ادرین میومد جلو چشمام...چرا اون لعنتی همش تو فکرمه🥺چرااا😭...همچی که خوب بود..یه شبه..همچی رفت رو هوا😭اخه مگه من چه گناهی کرده بودم😭....سرم درد میکرد...جشام رو باز کردم...بازم صورتم خیس خیس بود....صورتمو خشک کردم و یه لیوان اب خوردم......از زبان ادرین......نمیتونستم بخوابم...تو فکر این اتفاق ها بودم...همش اقصیر من بود🥺...پاشدم رفتم پایین تا یک لیوان اب بخورم...ابو که خوردم مریلا گفت:ادرین میشه داری میری بالا اینو ببری تو اتاق مرینت..اخه از ظهر که با غذا بازی کرده تا الان هیچی نخورده..._من؟...مر:اره دیگه...مر:باشه...یه سینی که چندتا کروسان توش بود رو داد بهم...سونی رو گرفتم و رفتم در اتاق مرینت...دستام داشت میلرزید...اروم در زدم و رفتم داخل..رو تخت خوابیده بود و پشتش به من بود...سینی رو گذاشتم رو میز کنار تختش.._مریلا گفت شام نخوردی اینو برات بیارم(با بغض)...چیزی نگفت...رومو کردم به در..._و متاسفم..میدونم کار امروزم فوق العاده احمقانه بود حال خودم دست خودم نبود با دیدن اون عکسا دیوونه شدم(خیلی سریع و با بغض گفت)..._معذرت میخوام میدونم کار خیلی اشتباهی کردم....جوابی نشنیدم...یه نفس عمیق کشیدم و حرکت کردم سمت در....+تاوان اشتباه تو داداشمه که الان روی تخت بیمارستانه...سرجام میخکوب شدم...دستمو مشت کردم و فشار دادم..._م..متاسفم...سریع از اتاقش اومدم بیرون و رفتم توی اون اتاق...در رو بستم و پشتش نشستم و اشکام سرازیر شد😭.....از زبان مرینت:بعد از اینکه رفت بیرون بغضم دووم نیورد و شکست...اروم هی اشک ریختم...گریم که تموم شد گرفتم با هزار بد بختی خوابیدم
از زبان ادرین:ساعت نزدیک ۳ بامداد بود...نمیتونستم بخوابم...بلند شدم و رفتم جاکت متیو رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون...بازیادم رفت چتر بردارم...مهم نبود...کلاه جاکت رو پوشیدم و دستامو کردم تو جیبم...اروم شروع کردم به قدم زدن...هوا سرد بود..خیلیم سرد...اما برام مهم نبود...توی خیابون رو به برج ایفل قدم میزدم...هیچکس نبود...روی یکی از نیمکت ها نشستم...بارون بند اومده بود..هوه نم بود..دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه...زندگیمو از هم پاشوندم..زندگی مرینت رو خراب کردم..به مارتین اسیب رسوندم..من چم شده بود..معلوم بود کار مرینت نبود..اون مارک کوفتی برای چی برگشت..من..باید قوی باشم...اشکام رو با پشت دست پاک کردم...باید مرینت رو برگردونم...اما..چجوری..با کاری که من کردم برگردوندنش خیلی سخته..باید حسابی از دلش در بیارم...بلند شدم و به برج ایفل نگاه کردم...چه خاطراتی با اینجا داشتم.
فردا صبح از زبان مرینت:با نور حورشید که خورد به صورتم بیدار شدم...زو تختم نشستم و چشمامو مالوندم...بالشتم خیس خیس بود...یعنی تو خوابم گریه میکردم؟..بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم...یه لباس مناسب پوشیدم و نشستم رو تختم و گوشیمو چک کردم...چشمم خورد به کروسان هایی که دیشب ادرین اورده بود...بی تفاوت بلند شدم و رفتم پایین...+سلام...مر:عه بیدار شدی؟سلام...لبخند زدم...ادر:بهتری؟...+اره خوبم...الییس:خانم صبحانه حاضره...همگی رفتیم صبحانه(ادرین نیست)صبحانه رو که خوردم رفتم اماده شدم(یه لباس استین کوتاه مشکی با یه شلوار جذب لی)و رفتم سمت در...مر:کجا میری...+بیمارستان...مر:خب وایسا ماهم بیایم...+من پیاده میرم شما هم بیاین زود...مر:باشه...کفشمو پوشیدیم و پیاده حرکت کردم...داشتم با خودم حرف میزدم که تیکی گفت:مرینت اونجا رو...موهامو زدم پشت گوشم و به جایی که نیکی گفته بود خیره شدم...مارک عوضی اونجا وایساده بود...نگاه پر از نفرتمو بهش انداختم...از کنارش رد شدم و بهش طعنه زدم...مارک:هه😏...وایسادم ولی رومو بر نگردوندم...مارک:ارزش عشقتورو داشت؟😏..اونم وقتی با چندتا عکس چرت ولت کرد😏....+مطمئن باش بیشتر تو ارزششو داشت...اومدم حرکت کنم که مچ دستمو از پشت گرفت...اعصابم خیلی خراب بود...+چته!؟...مارک:مرینت اون لیاقت تو رو نداره...+توهم نداری...مارک دندوناشو به هم فشرد...دستمو کشیدم و رفتم...این احمق خودشو به نفهمی میزنه یا نفهمه😐...اما..ادرین واقعا لیاقت عشقمو داشت؟لیاقت خودمو داشت؟...نمیدونم نمیدونم...خود درگیری داشتم...به خودم اومدم دیدم جلو در بیمارستانم...رفتم داخل...مطمئنن اتاقشو عوض کرده بودن چون دیشب تو اوژانس بود...+ببخشید اتاق مارتین ویلسام کجاست؟...منشی همینطور که سرش تو برگه بود گفت:نسبتی باهاش دارید؟...+خواهرشم...تا اینو شنید سریع سرشو اورد بالا و بلند شد...منشی:وای خانم ویلسام شرمنده شمارو نشناختم اتاقشون 81B هستش....لبخندی زدم و گفتم:ممنونم...رفتم سمت اتاق مارتین...درو باز کردم...+سلام به داداش کله شق خودم...ما:سلام جغ جغک...+هییی...مت:علیک سلام...+عه سلام😅...رفتم و نشستم کنارشون...ما:ابمیوت کو؟...+گرانه بچه😐اون برای قدیم بود چیز میز ارزون بود کمپوت و ابمیوه میوردن...ما:خیبی بیشعوری😂....مت:خدایی هیچی نخریدی؟...+ته سالن یه بوفه کوچیک زدن قربون دستت حتما اب پرتقال باشه...ما:منم اب پرتقال میخوام...مت:وایسا ببینم چیشد!؟😐....+گدا بازی در نیار....مت:بیشعورا😐...متیو پاشد و رفت تا اب میوه بگیره...ما:راسنی مرینت...به مارتین نگاه کردم...ما:ماجرای تو و ادرین....+ماجرایی نیس و نخواهد بود...دوباره بعضم گرفته بود...ما:اما...بعصم داشت میشکست...+مارتین لطفا تمومش کن...ما:باشه هرجور راحتی...در همون لحطه متیو اومد و ابمیوه سمتمون پرت کرد....+الحق که بزغاله ای😐...مت:جای تشکرته؟😐....+خیلعخب حالا ممنون...مت:خواهش😐
ابمیوه رو باز کردم و شروع کردم به خوردن...وقتی تموم شد سطل زبانه رو هدف گرفتم و زارت پرت کردم خورد به هدف...یهو در باز شد و اریک و مریلا و ادرینا اومدن...سلام دادیم و اوناهم اومدن نشستن...همه داشتن حرف میزدن که اریک گفت:پیس پیس...+هوم...اومد کنارم نشست طوری که بقیه نفهمن...اریک:مرینت ..م.مارک دم در بیمارستانه...+وای😥...سرمو کردم میون دستام...+دیگه خسته شدم......از زبان اریک......در همون لحظه گوشیم زنگ خورد..ادرین بود...اریک:سلام..._سلام اریک یه کمکی ازت میخواستم...اریک:بفرما..._میتونی بیای کنار رود سن؟...اریک:باشه الان میام..._ممنونم فعلا...اریک:فعلا...اریک:متسفم مرینت من باید برم...سرشو بلند کرد...+ممنونم اریک...یه لبخند زدم و بلند شدم...از بچه ها خداحافظی کردم و از بیمارستان رفتم بیرون...اینو و اونور رو نگاه کردم ولی مارک نبود...اون مارک عوضی با زندگی اینا چیکار کرد...واقعا از دستش عصبی بودم...ادرین جای برادرم بود و همون قدر دوسش داشتم....حرکت کردم سمت رود سن...وقتی رسیدم دیدم ادرین روی نیمکت نشسته........از زبان ادرین......به اریک گفتم بیاد چون میخوام درباره چجوری برگردوندن مرینت باهاش صحبت کنم...باید هرکاری که میشه رو بکنم...حلقه مرینت رو از جیبم اوردم بیرون و بهش نگاه کردم...لبخند تلخی زدم که دستی روی شونم احساس کردم...اریک بود...سریح حلقه رو گذاشتم تو و بلند شدم..._س.سلام اریک...اریک:سلام ادرین خوبی؟..._هی:)....اومد و نشستیم رو نیمکت..._راستش خب...چجوری بگم...میدونم کار خیلی احمقانه ای کردم اون شب وخیلی حیلی پشیمونم و میخوام از مرینت و همه عذرخواهی کنم اما نمیدونم چجوری میخواستم ازت کمک بگیرم...اریک:خببب ببین خودت بیشتر مرینت رو میشناسی بهتره اول باهاش یکم حرف بزنی بعدم توی یه مهمونی سوپرایزش کنی و یه هدیه فوق العاده براش بگیری...هدیه؟چه هدیه ای؟مرینت همه چیز داره اما...اما عاشق همستره😍اره خودشههه...اریک:ادرین چیشد؟..._هدیش جوره یچیزی که عاشقشه..اما حرف زدن؟انقدر ازم متنفر شده که نمیخواد نگام کنه...اریک:نه ادرین..توی هیچ عشقی نفرتی وجود نداره اینو مطمئن باش...سرمو بردم جلو بین دستام..._نمیدونم اریک...دستشو انداخت دورم...اریک:ادرین..میدونم عاقبتش خوشه...سرمو بلند کردم و به اریک نگاه کردم..._ممنونم اریک تو این مدت او فقط درکم کردی و پشتم بودی واقعا مممنونم تو مث برادرم میمونی...لبخندی زد و گفت:من و برادر خودت حساب کن من واقعا میخوام تو و مرینت دوباره باهم باشید...اریک واقعا مهربون بود...درست مث داداشم..._خیلی ممنونم...یهو گوشی اریک زنگ خورد...یه نگاه به صفحه گوشی کرد...اریک:اوهرمث اینکه باید برم...باهم بلند شدیم..._بازم ممنون...اریک:خواهش میکنم خدانگهدار...دوید سمت ماشینش_خدانگهدار...یهو سرشو برگردوند و گفت:راستی ادرین
در ماشین رو که باز کرده بودروبست...رفتم کنارش..._چیشده؟!...سرشو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید...اریک:امروز این پسره مارک رو جلو بیمارستان دیدم...مکثی کرد و ادامه داد:به مرینتم گفتم اما انگار قبلا اونو دیده بود..به هرحال گفتم شاید باید بدونی🙂...دستمو مشت کردم و دندونام و بهم فشردم...این پسره اشغال چی از زندگیم میخواد...اریک:ادرین اروم باش...دستمو اشفته روی موهام کشیدم..._ممنونم اریک...لبخند زد و سوار ماشینش شد و دوتا بوق زد و رفت....رفتم یه ابمیوه گرفتم و نشستم رو نیمکت و خوردم......از زبان مرینت......توی بیمارستان بودم که الیا زنگ زد...+الو...الیا:سلام مرینت کجایی؟...+سلام بیمارستانم چطور؟...الیا:از اخبار شنیدم چیشده الان حال برادرت چطوره؟....+خوبه حداروشکر...الیا:میخوام هرچی سریع تر ببینمت....+چیشده؟...الیا:فقط میخوام ببیمت همین الان بیا برج ایفل...+اما اخه...الیا:زود...و قطع کرد...وا این چش شده....مر:چیشده؟...+الیا بود گفت میخواد ببینتم..یسر میرم پیشش و زود میام...اریک:بیا...سوییچ روپرت کرد سمتم...+نه ممنون خودم میرم...مر:اخرین باری که خودت رفتی برای هفت پشتمون بسه😑...+خب..باشه ممنون...فعلا خداحافظ...از اتاق مارتین زدم بیرون و رفتم دم در بیمارستان...هنوز اون پسره اینجا بود...بدون دیده شدن رفتم سوار ماشین شدم و کمربندمو بستم...گوشیم زنگ خورد...مامان بود...+الو سلام مامان....مامان:وای مرینت سلام الان اخبار رو دیدیم حال مارتین چطوره؟...+خوبه فردا مرخص میشه...مامان:وای خدارو شکر همه خوبید؟...+اره خداروشکر....مامان:راستی مری دوست بابات فوت شده همونی که دخترش قرار بود برای طراحی بیاد...متاسفانه اونا توی پاریس نیستن و توی مارسی هستن..دخترشم امروز برگشت مارسی ماهم چند روز برای تسلیت میریم اونجا...+باشه مامان...مامان:خداحافظ دخترم...+خداحافظ مامان...گوشیو قطع کردم و نفس عمیق کشیدم...اومدم ماشین رو روشن کنم که در ماشین باز شد و یه نفر سوار شد..دوباره مارک بود...+از ماشین من گمشو بیرون...مارک:با ادب تر بودی😏....+نشنیوی چی گفتم(با داد)...مارک:به حزفام فکر کردی؟...+حرفی نبوده که بخوام فکر کنم الانم میری پایین یا پلیس بیاردت پایین...مارک:هه😏باشه...پس ترجیح میدم فکر کنی😏....+ازت نظر نخواستم...در ماشینو باز کرد و رفت پایین و در رو بست...ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم ولی قبلش یه چشمک زد😬...با حرص ماشین رو روندم و رفتم برج ایفل...الیا پایین برج ایفل وایساده بود...ماشینو پارک گردم و رفتم پیشش...+سلام الیا...الیا:سلام دختر خوبی؟...+ممنون..الیا دستمو کشید و برد طبقه بالای برج ایفل
رفتیم و روی میزو ندلی طبقه اخر نشستیم و دوتا هاتچاکلت سفارش دادیم...الیا:مرینت..میخوام یچیزی بپرسم که امیدوارم اشتباه باشه..تو و ادرین...پریدم تو حرفش و گفتم:نه..متاسفانه کاملا حقیقت داره...دستشو کرد تو موهاش و به همشون ریخت...الیا:چی میگی دختر..اخه چرا؟به چه دلیل...دوباره بغض اومد تو گلوم...+ل..لطفا از خودش بپرس..دیگه نمیخوام بهش فکر کنم...الیا بلند شد و اومد بغلم کرد...الیا:مرینت تو مثل خواهرمی واقعا میخوام کمکت کنم اما اگه نمیخوای یاداوریش کنی باشه دیگه اصرار نمیکنم...منم بغلش کردم...اون ودقعا مثل خواهرم بود...از بغلم جدا شد و گارسون سفارشمون رو اورد...+خب راستش(همچیو گفتم)...الیا:وای دختر چرا ماجرا مارک رو بهم نگفتی؟...+فکر کردم رفته و برای همین هیچی نگفتم...الیا:از دست تو...+امروزم جلو بیمارستان دیدمش..مث اینکه اینبار قرار نیس بره...الیا:معلومه که قرار نیست الان که از ادرین جدا شدی اون همینجوری نمیذاره بره..تازه به هدفش رسیده...سرمو بردم عقب و کلافه دست کشیدم تو موهام...+حالا باید چیکار کنم؟....الیا:باید با ادرین باشی درست مثل قدیم...+چی میگی الیا اون پسره ا...الیا:اوکی اوکی فهمیدم خب حداقل تظاهر کنید لازمه مرینت...نفسمو با حرص دادم بیرون...الیا:به ادرینم ماجرا رو میگم اوکی؟...+باشه...هاتچاکلت هامون رو خوردیم و بعد الیا رو رسوندم در خونه نینو اینا و حرکت کردم...گوشیمو برداشتم و به مریلا زنگ زدم...+الو سلام...مر:سلام...+بیمارستانید بیام دنبالتون؟...مر:نه اومدیم خونه...+پس کی پیش مارتین موند...مر:متیو دیگه...+اون خستس من میرم اونجا...مر:چیزه...نمیشه جابه جا بشید دکتر گفت باید ثابت بمونه...+وا یعنی چی...مر:نمیدونیم ماهم...+اوکی پس الان میام...گوشیو قطع کردم و حرکت کردم سمت خونه...
بعد از چند دقیقه رسیدم...کلید انداختم و در رو باز کردم و رفتم داخل...+سلام...مر:سلام...ادر:سلام...اریک:سلام...رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم...دینگ دینگ....گوشیم رو برداشتم....الیا پیام داده بود...《ساعت ۴ برو برج ایفل》...جواب دادم ممنون...میدونستم به ادرینم گفته بود...هوففف...موهامو بستم و رفتم پایین...ادرینا و مریلا داشتن نهار میپختن....+الیس کوش؟...مر:حال مامانش بد شده رفت مرخصی...+اوه راستی مامان زنگ زد گفت پدر اون طراحی که قرار بود بیاد فوت شده و میرن مارسی برای تسلیت...مر:مارسی چرا ؟....+مث اینکه اونجا زندگی میکنن...مر:اوکی حالا بیا کمک...رفتم کمکشون و یه نهار خوشمزه پختیم...سفره رو که پهن کردیم ادرینم اومد...بی تفاوت نشستیم سر میز و نهار خوردیم بعدم رفتم تو اتاقم...#مرینت....+بله...#هیچی ولش...با لبخند بهش نگاه کردم...یهو لیسا و لانگ و نیلی سریع اومد تو اتاق...+یچیزی هست به نام در که باید قبل از ورود بهش بکوبن و با اجازه وارد بشن😐....نیلی:باشه حالا...یهو لانگ اومد یچیزی در گوش تیکی گفت و باهم رفتن بیرون😐اینا هم یچیشون هستا😐....رفتم یه تاپ و سلوارک پوشیدم و کرفت رو تختم خوابیدم😴
با صدای الارم گوشیم بیدار شدم...بلند شدم و ساعت رو نگاه کردم..هوف ساعت ۳ بود...بلند شدن و دست و صورتمو شستم...رفتم اماده بشم...یه لباس قرمز با شلوار جذب مشکی و یه کفش هلوگرامی شیک پوشیدم...موهامم بافتم...ساعت یک ربع به ۴ بود...سوییچ رو برداشتم و رفتم پایین...مر:به به تیپ کردی کجا میری؟...+بیروننن...مر:اوکی😐....رفتم تو پارکینگ و ماشینم رو روشن کردم و حرکت کردم سمت برج ایفل...بعد از چند دقیقه رسیدم...ماشینو پارک کردم و رفتم طبقه بالای برج ایفل...ادرین روی یه صندلی نشسته بود و سرش پایین بود...رفتم و نشستم رو بروش...سرشواورد بالا...لبخند تلهی زد...+الیا بهت گفت؟..._اره...+خب پس میدونی چیکار کنیم؟..._تقریبا...چند لحظه سکوت حکم فرما بود..._مرینت...رومو کردم بهش..._خواهش میکنم...منو ببخش..لاقل درکم کن....چشاش پر از اشک بود...دلم به حالش سوخت..البته بیشتر به حال خودم...بغضم گرفته بود...سرمو انداختم پایین..._باور کن نمیتونم..بی تو نمیتونم...دارم روانی میشم...این دوروز اندازه دوسال گذشت🥺😭...یک قطره اشک از روی چشمم افتاد روی دستم..._مرینت به من نگاه کن...نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم...._خواهش میکنم منو نگاه کن(یکم بلندتر)...سرمو گرفتم بالا...باچشمای پر از اشک به چشمای اشکی اون زل زدم...._تو این مدت که باهم بودی ازت چیزی نخواستم لی الان میخوام...میخوام که منو ببخشی..میخوام دوباره باهام باشی🥺....اشکام رو با پشت دستم پاک کردم و بلند شدم...پشتمو کردم بهش..با صدایی پر از بغض گفتم:بخشیدمت..از همون شبی که عذر خواهی کردی بخشیدمت..اما برای برگشتن...مکثی کردم و ادامه دادم:باید بهم زمان بدی....با صدای ترکیبی از بغض و خوشحالی گفت:و..واقعا بخشیدیم😃 🥺....لبخند زدم و سرمو تکون دادم...+خدانگهدار...و رفتم سمت ماشین...سوار شدم و حرکت کردم سمت رود سن.....
...از زبان ادرین:از خوشحالی داشتم بال در میوردم😍اون...منو بخشید...واقعا قلبی از طلا داره😍اما...گفت نمیدونه میخواد باهام باشه یا نه🙁😔..نه من کاری میکنم که برگرده😍اره😍...اشکام را با دستم پاک کردم و به قطرات اشک روی دستم خیره شدم.....از زبان مارک:مرینت رو تعقیب کردم...رفت برج ایفل...وایسا ببینم اون کیه...ا..ادرین😨..اخه چرا!؟...تموم نقشه هام بر باد رفت..حالا چیکار کنم🥺تمام این مدت...این همه نقشه و صبر😭..باید یه کاری کنم......از زبان ادرین.....بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم پایین...اوف دوباره بارون گرفت..هوا پر از ابر شد و یکمی تاریک شد...کلاه هودیمو پوشیدم و رفتم پایین و قدم زنان رفتم سمت خونه...یعو صدای قدم پا پشت سرم شنیدم...برگشتم اما هیچی نبود...رومو برگردوندم سمت جاده که...یه پسر که کلاه سیوشرتش رو روی سرش کشیده دیدم...لبخند شیطانی زد و سرشو گرفت بالا...م.مارک😬...دستامو مشت کردم...سعی کردم بی توجه بهش رد بشم چون بی محلی بهترین کار بود..میدونم مرینت سمت مارک نمیره(خب عقل کل پس چرا توی خونشون همچیو ترکوندی وقتی میدونستی با مارک نمیره🔫😑)...کنارش رد شدم و بهش طعنه زدم و رفتم...مارک:ولت کرد نه😏...وایسادم..._نه ...مارک:هه باشه😏...لبخندی زدم و برگشتم سمتش..اونم روشوکرد طرفتم..._داری حسودی میکنی..اونم به شدت😏....مارک:دقیقا به چیت😒...+به اینکه مرینت عاشق منه و بعد دعوامونم نیومد با تو😏...حسابی حرص کردم...دستمو کردم تو جیبم..._برو دنبال کیس خودت🙂...با این حرفم حرص از صورتش رفت قیافش تو هم رفت...انگار بغض کرد...شونمو بالا انداختم و حرکت کردم سمت خونه...چه بارونی...وقتی رسیدم مث موش ابکشیده شده بودم..._سلام...ادر:بازم که خیسی....خندیدم گفتم:تیشرت دیروز متیو هست😅...ادر:از دست تو برو لباستو عوض کن بیا عصرونه...رفتم توی اون اتاق تا لباسام رو عوض کنم که یهو
خب خب تموم شد🙂 میریم برای چالش😄 برای چالش حتما باید اول لایک کنی و بعد بری اسلاید بعد🙃☺
مرینت شدمممممم
یوهووووووووووو💟💟
صد در صد مارتین
اوم ببخشید دیر خوندم هری پاتر بودن مغز رو متلاشی میکنه آخه دلو به سمت خودش میکشونه نمیشه ازش دست کشید دوباره هر ۸ تا قسمتش رو دانلود کردم دارم میبینم
و طعنه به صحبت کردن با کنایه میگن فکر کنم منظورت تنه بود یعنی به کس دیگه خودتو بکوبونی
اره منظورم همون بود
آجی کجایی میخوام بیام بدزدمت😐😂😂😂😂
وا جرا اجی😐😂
نمد😐😂
🔫😐
یه بار دیگه عکست را بذار من ندیدمت😭😕
😐😂باشه
Merinet
| 5 ساعت پیش
اون ماجرا داره😂
ممنون
آقا آجی ما که اینطوری گفت مطمئنم قراره ما رو تا مرز سکته ببره بعد برگردونه😐😂
معلومه😌
زیادی خوشین😐😂
هعیییی 🔫😐
😆😂
عااااااالی
خب میسی عجقم
خیلی خوب بید
بوسی بوسی بای
چ لوس شدم من:)))) خب خدافیظ
مرسی 😂😍😘
Merinet
|8 ساعت پیش
ممنونم اجی😍
یا خدا چی نوبت منه😐
خدایی بیدار بودی😐😂
آره بیدار بودم صبح سر کلاسم خواب موندم 😂❤
من الان داشتم سحری میخوردم😆
این پیامه چرا اینجوری شد 😂💔
😂😂
ندانم🔫😐
واییییی آجی جونمممممم بالاخرههه اون صورت ماهت رو دیدم😃❤❤❤❤❤❤
😅😍😘
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بودددددد 💖
آجیل تروخدا بهم بریم مرینت و آدرین🥺🥺🥺🥺🙏🏻
تو پارت بعد میفهمید😉
چالش ملینت😍😍😍(بچهها این اشتباه تایپی نیست خودم نوشتم)
وای چه حوب😍