خوب بریم برای پارت 4 🍁
همه در حال جر و بحث بودن که اون هیولا بهشون رسید دیپر : الفرار ! فورد : استنلی بچه ی اون هیولا رو ول کن ! استنلی : عمرا ! اصلا من برای چی با شما اومدم ؟! فورد : به این دلیل که جلوی اون نور عجیب رو بگیریم ! دیپر : راستی اصلا اون نور کجاست ؟! استنلی : جیم زده درست همون کاری که ما باید بکنیم ! فورد : دقیقا اما بدون اون بچه ! ، همه داشتند با جر و بحث فرار میکردند که یهو به یه بن بست رسیدند دیپر : اینجا که بن بسته ! -اینجا دیگه اخر خطه 👻 دیپر : این کوتوله اینجا چیکار میکنه ؟! کوتوله : اون تروداکس ناماده هست پس کارتون تمومه 😁 استنلی : ناماده ؟ خو چرا بهش نمیآیند نر ؟! کوتوله : خو نامادست دیگه استنلی : خو بهش بگو نر !! 😠
کوتوله : خوب بابا همتون با هم بگین عر ! 😂 استنلی : الکی برای من شعر نباف !! / در همین حین صدای تروداکس نزدیک و نزدیکتر میشد ، کوتوله : خیلی دلم میخواست بیشتر با هاتون حرف بزنم اما دیگه باید برم شمبوس گمبول بیا بریم شمبوس گمبول : شمبوس گمبول ! ، اون کوتوله ها داشتند میرفتن که هیولا به شمبوس گمبول خیره شد ، میبل : اون گیاه خواره مگه نه ؟! . یهو هیولا شمبوس گمبول رو خورد 👻 همه : آآآآ 😫 ، هیولا سرش رو برگردوند و به استنلی خیره شد استنلی : بچت مال خودت نخواستیم 😑 اما هیولا باز هم داشت جلو تر میومد ، اون جلو اومد و جلو اومد جوری که میشد نفسش رو حس کرد 😫😯
هیولا تا چند لحظه به انها زل زده بود فورد : ( خیلی آروم ) باید آروم باشید ! بعد هیولا کمی انها را بو کرد و کمی ان طرف تر ضربه ای به یکی از صخره ها زد و انها را فرو ریختن دیپر : نگاه کنید همون نور ! نور نگاهی به دیپر کرد : حرف نزنی نمیگن لالی !!! بعد از کمی مکث : میشه مثل دوتا ادم متمدن مذاکره کنیم ؟ و بعد هیولا یک غرش خیلی بلند کرد جوری که همه دستاشون رو روی گوش هاشون گذاشتند نور : خب انگار نمیشه اه ولی الان اصلا رو مودش نیستم در نتیجه باس بگم... االلففرراارر !!! ، راستی شما هم با من میاین ؟ فورد : از کجا بدونیم میشه بهت اعتماد_ استنلی : مجانی ؟ نور : مجانی ! استنلی : عسلیا بزنین بریم !!
فورد : صبر کن !! / ولی هیچکس به حرفش گوش نمیداد 😂 در نتیجه فورد هم مجبور شد دنبال اونا بره ، بعد از چند دقیقه دویدن : فورد : برنامت برای فرار چیه ؟! نور : اممم.اینکه.فرار.کنیم.؟! فورد : یعنی هیچ نقشه ای برای فرار نداری ؟! نور : چرا دیگه همین الان یه نقشه کشیدم اینکه فرار کنیم 😁 فورد : کارمون ساخته_ست 😐 نور : آه باشه..بفرما ! / نور یه دروازه ی عجیب درست کرد ؛ دیپر : این دیگه چیه ؟ نور : راه فرار ؛ بفرمایید تو فورد : از کجا بدونیم میتونیم بهت_ بعد نور همه رو پرت کرد تو دروازه نور : همیشه باید کارو واسه ادم سخت کنن اه کلا مشکل دارن ! 😑
« پیش دیپر و بقیه » : اهههههه !!! ( در حال سقوط ) میبل : اممم دیپر الان 5 دقیقه-ست داری داد میزنی میشه بس کنی ؟! استنلی : داری مرد بودنتو زیر سوال میبری عسلی ؛ وایسا ببینم تو اصلا مگه مردی ؟😂😂 فورد : اینقدر مزه نریز استنلی استنلی : دو کلام حرف از مادر عروس 😂 میبل : عروسی کیه ؟! استنلی : عروسی فورد دیگه 😂 میبل : مبارکه ! 😍 فورد : اره اره تو خوبی ؛ باید بفهمیم که چطوری از این تونل بی انتها بریم بیرون همه بگردین دنبال یه چیز عجیب استنلی : باشه نابغه 😒 / و بعد برای شوخی خودشو زد به فورد ؛ و وقتی این اتفاق افتاد همون جرنالی که دیپر توی جنگل پیدا کرده بود از کت فورد افتاد بیرون دیپر : خودشه شاید توی این جرنال یه چیزی درباره این تونل باشه !
فورد : ببین دیپر نمیخوام ناامیدت کنم ولی من تا حالا همچین چیزهایی ندیدم پس اگه این جرنال من باشه نباید همچین چیزهایی توش باشه استنلی : منظورت چیه که "اگه جرنال من باشه" ؟! این یکی از اون سه تا کتاب مسخرته که درباره ی ابشار جاذبه نوشتی ؛ و الان هم یکیشون به طرز شگفت انگیزی اینجاست !؟ میبل : راستی دیپری تو گفتی این کتاب رو از کجا پیدا کردی ؟ دیپر : راستش وقتی تو جنگل داشتم دنبال شما میگشتم چشمم خورد به این جرنال ؛ اولش گفتم غیر ممکنه ولی وقتی به ابشار جاذبه که به طرز شگفت انگیزی دوباره درست شد فکر کردم گفتم هیچی غیر ممکن نیست !!
استنلی : خب راستش اینی که گفتی با منطق های عجیب اینجا جور درمیاد ؛ حالا جناب دانشمند توضیح بده منظورش از اون حرفی که زد چی بوده ؟ فورد : خب راستش اگه از روی ظاهر قضیه نگاه کنی این یکی از جرنال هایی هست که من نوشتم اما مطالبی که من توی جرنال ها نوشتم در اصل تجربیات و نتایج تحقیقات من بوده و من نه تا حالا تروداکس دیدم و نه دربارشون شنیدم ! پس در نتیج_ اصلا دارین به حرف هام گوش میدین ؟ استنلی : ببینم این که یکی از شوخی های مسخرت نیست هست ؟! فورد : منظورت چیه ؟
دیپر : عمو فورد وقتی شما داشتید حرف میزدید صفحات این جرنال به طور مداوم باز میشد !! میبل : شاید باد بوده ؟! دیپر : خواهری اینجا هیچ بادی نیومده پس باید دنبال یه دلیل منطقی تر باشیم !! « دقایقی سپری شد » دیپر : فهمیدم !!! میبل : اینکه چطور مخ یه پسر رو بزنم ؟! استنلی : خودم یادت میدم عسلی !! فورد : دیپر تو ادامه بده 🤨 دیپر : خب راستش وقتی کتاب رو پیدا کردم داشتم با خودم فکر میکردم که کجا هستم که یهو صفحات کتاب ورق خوردند و عنوان « دنیای سایه ها » را برای من اورد ( و همون لحظه صفحات کتاب همون عنوان رو اورد ) میبل : فکر کنم بهتره دیگه شکر خام نخورم ؛ ولی خو خوشمزست !!
فورد : جالب شد !! استنلی : دقیقا ! 😄 ( استنلی * : بوی پول به مشامم خورد 😁 ) دیپر : فکر کنم باید اینجوری راه فرار از اینجا را پیدا کنیم !! فورد : باید بفهمیم اسم این جایی که توش هستیم چیه !! میبل : ولی چجوری ؟! اخه اینجا ممکنه هر اسمی داشته باشه مثل دروازه ی به ناکجا اباد !! یا مثلاً دروازه ی تاریک اخه خیلی تاریکه !! / و یهو صفحات کتاب تغییر کردند و عنوان « دروازه ی تاریک » رو نشون داد !! دیپر : خواهری تو یه نابغه ای !! میبل : خودم میدونستم !! استنلی : وقتشه جناب دانشمند راه فرار جور کنه اونم زود !! فورد : باشه ! خوب اینجا نوشته که هیچ راهی برای خروج از دروازه ی تاریک وجود نداره !! دیپر : یعنی چی !! باید حتما یه چیزی باشه !!
استنلی : باید یه چیزی به عنوان راه فرار جایگزین وجود داشته باشه یا یه همچین چیزی درست مثل همون دفترچه های تو که توشون خاطرات مسخرتو مینوشتی !! / و بعد صفحات کتاب به فهرست خاطرات تغییر کردند دیپر : عمو فورد شاید یه چیزی درمورد این دروازه توی قسمت خاطرات باشه !! میبل : امتحانش ضرر نداره !! فورد : باشه ؛ خوب ببینم بزار از اینجا شروع کنیم... « بعد یه مشت خاطرات چرت و پرت » : فورد : خب این اخریشه بزار ببینم : بعد از اینکه ماتیلدا رو عصبانی کردم برای فرار دروازه ی تاریک رو امتحان کردم ولی نیم ساعت داشتم سقوط میکردم ! ولی خوب بعد تلاش های بی نتیجه با استفاده از جادوی مکان تونستم به یه جای دیگه برم و نجات پیدا کنم ! واقعا خوشحالم که همچین جادویی وجود داره !!
استنلی : حله دیگه مگه نه ؟! فورد : تقریبا ؛ اول باید بفهمیم جادوی مکان چجوری انجام میشه ! دیپر : خوب بزار ببینم..نوشته که به مکان مورد نظر فکر کنید و این کلمات رو تکرار کنید نکته : اگر چند نفر هستید دست های هم رو بگیرید / بعد همه دست های همدیگر رو گرفتند و کلمات را تکرار کردن : سیکاب استورد یعساق فرتید رامبل !! ( استنلی : خب عسلیا این داستان ادامه دارد ولی تا اون موقع به نظرتون وردی که جناب دانشمند پیدا کرده کار میکنه ؟! 😬 )
عااالی
عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییی 😍
وااااای 😭به شدت بده 😭 برای من هم یه سه چهار باری اتفاق افتاده😖😢🙀(╥﹏╥)
فقط اگه دوباره برات اینجوری شد نزنی تبلت یا لپتاپ رو مثل من و میبل به فنا بدیااا 😂
😆😆 باشد نمی کنم😂😂
بله کاملا حق داری به جمع رد داده ها خوش اومدی 😂😂😂
# رد دادگان 🔫😁
خیلی عالی بود🤩🤩
زووود پارت بعد رو بنویس
و به نظرم کاملا حق داری😑😑👍🏾👍🏾
💙💙💙
فکر کنم حرفت رو ناظران اثر گذاشته و تستی که قرار بود حداکثر 3 روز دیگه منتشر بشه همین الان منتشر شد 😐
راستش قرار نبود اینجوری بشه ، قرار نبود...😓
کامل درکت میکنم
خیلی بده 😑
داستانم عالی بوددددد
ممنون 😘