خب گایز اینم فیک دوم من امیدوارم خوشتون بیاد 💜
💜𝑝𝑎𝑟𝑡 ¹💜 گایز من کیم یونا (شخصیت ا/ت هستم) یه دختر قد بلند با موهای مشکی ۱۸ سالمه و دورگه ژاپنی/کره ای هستم مادرم ژاپنی و پدرم کرهای بود بعد از فوت پدر و مادر تو یه تصادف به سختی تونستم خرج خودم رو دربیارم و یه بلیط برای آمریکا بگیریم...به خاطر درس خوبی که دارم خیلی راحت میتونم بورسیه بگیرم...
.... همهی وسایلمو جمع کرده بودم فکر نکنم چیزی مونده باشه پرواز فردا ساعت ۱۰ صبحه ، گرفتم خوابیدم که صبح بتونم زود بیدار بشم و اماده بشم... نصف شب بد جوری تشنهام شده بود و از پله ها پایین اومدم و به اشپز خونه رسیدم ، یه لیوان اب برداشتم تا بخورم که یه چیزی رو میز نهارخوری داخل آشپزخونه نظرمو جلب کرد
دیدم قاب عکس خانوادگی مون رو میزه با دیدنش گریم گرفت دلم خیلی برای پدر و مادر تنگ شده بود وقتی نبودن من خیلی سختی کشیدم حتی خدمتکاری هم شدم اگر اونا بودن هیچ وقت انقدر سختی نمیکشیدم..دلم خیلی برای بغل کردن اون ها تنگ شده.. قاب عکس و محکم بغل کردم و زدم زیر گریه طوری که اصلا یادم رفته بود برای چی اومدم اشپز خونه.... اونقدر گریه کردم که همونجا خوابم برد...
دیدم قاب عکس خانوادگی مون رو میزه با دیدنش گریم گرفت دلم خیلی برای پدر و مادر تنگ شده بود وقتی نبودن من خیلی سختی کشیدم حتی خدمتکاری هم شدم اگر اونا بودن هیچ وقت انقدر سختی نمیکشیدم..دلم خیلی برای بغل کردن اون ها تنگ شده.. قاب عکس و محکم بغل کردم و زدم زیر گریه طوری که اصلا یادم رفته بود برای چی اومدم اشپز خونه.... اونقدر گریه کردم که همونجا خوابم برد...
فردا صبح ساعت ۸ : نور از پنجره آشپزخونه میخورد به چشمم و تونستم به زور چشمامو باز کنم فهمیدم صبح شده دویدم سمت گوشیم که ببینم ساعت چنده دیدم گوشیم شارژ نداره زودی زدمش شارژ و روشنش کردم باورم نمیشه ساعت ۸ صبح بود و من هنوز اماده نشدم رفتم تو اشپز خونه و قاب عکس و برداشتم گزاشتم تو چمدونم ... بعدش یک راست رفتم حموم و یه دوش یه ربعه گرفتم.. اومدم بیرون و موهامو با سشوار خشک کردم دیدم ساعت ۸:۳۰ شده .. خب خوبه اونقدرم بد نیست .. موهامو گوجهای بستم و رفتم سمت کمدم.. یه لباس گشاد دارک همراه با شلوارش برداشتم و پوشیدم همیشه لباس های دارک میپوشم به خاطر همین تو دبیرستان بهم میگفتن •dark still• لباسامو پوشیدم و باندانا مشکی مو دور موهام بستم..رفتم جلوی اینه و یکم به صورتم رسیدم .. تازه ساعت ۹ شده بود و خوشبختانه از خونه ما تا فرودگاه راه زیادی نبود
تصمیم گرفتم یه چیز سرپایی بخورم که تو فرودگاه گشنم نشه و بتونم اونجا یکم درباره فرهنگشون بخونم .. رفتم پایین تو آشپزخونه: از کابینت نون تست و نوتلا برداشتم و یه نسکافه برای خودم ریختم تا یکم سرحال شم مثل همیشه تنها بودم .. توهمین فکرا بودم که چشمم به ساعت افتاد ساعت ۹:۳۰ بود زودی بلند شدم و چمدون و گوشی مو برداشتم و از خونه زدم بیرون ..
خدای من تو ترافیک گیر کردم..باورم نمیشه حالا دیگه عمرا بتونم به پرواز برسم ... این مرده هم که عین لاک پشت میره ...یونا : ببخشید میشه تند تر برید من عجله دارم ...پیرمرد : دخترم عجله کار شیطونه ...یونا : من پرواز دارم لطفا ...پیرمرد : باشه دخترم .... اخ کمرم اونقدر نشستم تو ماشین درد گرفت اووف (نفسمو با شدت بیرون دادم) بالاخره رسیدم تو فرودگاه✈️: وقتی رسیدم دیدم ساعت ۱۰:۱۵ دویدم رفتم پیش کارکنای فرودگاه ولی بهم گفتن موتور هواپیما خراب شده و منتظرن تا درست بشه خیالم راحت شد و رفتم نشستم تا موتور هواپیما درست بشه ... تصمیم گرفتم یه چرخ تو توییتر بزنم که یهو....
عالی بود
حتماً ادامه بده