سلام.اینم از پارت شش.اگه پارت قبل کم و چرت بود ببخشید.از تستچی میخوام رود قبولشون کنه.ممنون.لذت ببرید.
یک هو یک مرد قوی هیکل بازومو گرفت و از ساختمون پرتم کرد بیرون.بارون میومد و هوا سرد بود و هیچی یادم نمیومد.لرز کرده بودم و داشتم می لرزیدم.پاهام سرد شده بود و درد میکرد.سر درد شدیدی داشتم.بک هو پاهام سست شد و افتادم و غش کردم.
وقتی چشامو باز کزدم،توی یک اتاق پسرونه بودم.(راستی شما فک کنین لوکا چاقو نخورده استباه نوشتم لوکا چاقو خورده)یک هو یک پسره با موهای ابی و مشکی اومد داخل.خیلی جذاب بود.نگاه مهربونی داشت.اومد پیشم و گفت:سلام.به هوش اومدی؟خوبه.بیا این لباسا برای تو لباسات خیلی خیسن. بعد بلندم کرد و منو گذاشت کنار بخاری.لپام سرخ شده بود.رفت سمت در و گفت:من میرم بیرون توهم لباساتو عوض کن.راستی اسم من لوکاست...لباساتو که عوض کردی بیا پایین غذا بخور.
لباسامو عوض کردم ولی لباسه تو تنم زار میزد.برام تا رونم بود.تصمیم گرفتم بدون سلوار بپوشمش چون برام مثل پیرهن بود.موهام هم باز بود و وقتی لوکا منو دید،اومد پیشم.گفت:به نظر میاد که فراموشی گرفتی. بعد از پست بقلم کرد و گفت:ولی من حتی اگه فراموشی هم بگیرم هیچ وقت تورو فراموش نمی کنم. یه حس خوبی داشتم که انگار چند ساله این پسر رو میشناسم.بهش گفتم:میتونم برم حمام؟ گفت:البته. و منو به سمت حمام همراهی کرد.
بعد از اینکه حمامم تمام شد،شام خوردم.از لوکا پرسیدم:ک کجا ب باید ب بخوابم؟ گفت:روی تخت من .منم روی کاناپه میخوابم. گفتم:ولی...میتونیم با همدیگه روی تختت بخوابیم؟البته البته اگه تو بخوای. گفت:باشه من مسکلی ندارم. شب رو تو بقل لوکا خوابیدم و خیلی ارامش داشتم.
فردا صبح با لوکا رفتیم فروشگاه تا من لباس بخرم.یه عالمه لباس خریدم.هر جا می رفتیم،من از ترس اینکه دوباره دزدیده بشم،همش چسبیده بودم به لوکا و بازوش رو چسبیده بودم و همه به ما نگاه میکردن.بعد رفتیم پیش اندره و بستنی خوردیم.
همین طور توی خیابون قدم میزدیم که یک پفعه یه دختری اومد که یه حس تنفر انگار ازش داشتم دختره اومد جلوم و....
خیلی قشنگ بود💕💕💕💕