جیب های خالی ام پس از تو دیگر خالی نبودند، پر شدند از موشک های کاغذی که رویشان نوشته شده بو،عشق.موشک های کاغذی که ابتدا نامه بودند اما دستانم بهت نرسید و موشک شدند. تو چه دانی از بلایی که بر من آمد؟! از دست شکسته ایی که هزاران موشک اینگونه اش کرد، از حنجره گرفته ایی که حتی نتوانست بگوید چقدر عاشقتم،از ذهن قراضه ام که از فکر کردن بهت خسته اس،از قلبم دلتنگم،چه میدانی؟!! موشک ها را دیده آیی چه فکر کردی!
روزها خسته ام شب ها محو ستاره ها. اگر توهم به همان ستاره نگاه کنی چی؟باهاش صحبت میکنی؟احتمالا خیر،تو همدم داری برعکس قلب تنهای من. من ماندم و ستاره ها! وای ستاره ها!وای ستاره ها!وای ستاره ها! ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست مگر فرهاد نشدم که کوه کند مگر مجنون نشدم که جان داد چرا او مرا نخواست؟! از چه مینالم هنگامی که ستاره ها گوش ندارند؟ وای بر من که جز ستاره ها همراهی ندارم چه شد که او مرا نخواست؟چه شد که من ماندم و شما؟ کجاست آن خیال دور؟شما میبینیدش،ستاره ها؟ چطور بگم قلبم دیگه کشش نداره؟ موشک ها دیگر پرواز نمیکنند بهت برسند،خسته اند،تنها گوشه آیی افتاده اند و به ستاره ها خیره شدند،وقتی خوشحال دیدنت لبخندی زدند و ترجیح دادند در اعماق قلبم بمانند.مثل من. با تمام وجودم عذر میخواهم که قلبم درد میکند.
احمقم که آنقدر تنهام؟ حتما از بد بودن خودم است که تنهام،مگر آدم های خوب هم تنها میشوند؟ بدون تو بیش از حد تنهام! و این خیلی درد دارد که دیگر برایت مهم نیست،اینکه دیگر به دنبال موشک ها نیستی درد دارد،اینکه من ماندم و ستاره ها و موشک های کاغذی درد دارد.
ای ستارهها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشستهاید ای ستارهها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشستهاید آری این منم که در دل سکوت شب نامههای عاشقانه پاره میکنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره میکنم