
سلام! ادامه ی داستانو براتون آوردم. امیدوارم داستان عالی ای بشه. با تشکر از ناظر عزیز منتشر کننده بریم سراغ ادامه.
این قسمت: در گذشته چه اتفاقی افتاد؟ * * * * * * * حدود ۳۰۰۰ سال پیش کسانی زندگی میکردند که به آنها زنیت گفته میشد. زنیت ها قدرت های جادویی زیادی داشتند و بر بقیه موجودات فرمانروایی میکردند اما یک روز آخرین پادشاه و ملکه ی زنده ی باقی مانده دو شاهزاده ی خود را برای متولد شدن در ۳۰۰۰ سال بعد به زمین فرستادند تا امیدی برای دنیا باشند. زنیت ها دارای خونی بودند که به آن خون خاص گفته میشد و بخاطر همانها معروف شده بودند. خون خاص قابلیت درمانی داشت و دارنده ی آن خیلی دیرتر از بقیه زخ* مهایش خوب میشدند. همین باعث هجوم ومپایر های زیادی به آن منطقه شده بود و باعث از بین رفتن آخرین پادشاه و ملکه ی زنیت ها شده بود اما کسی نمیدانست که شاهزاده های دوقلو هنوز زنده اند. پادشاه و ملکه ی زنیت طوماری از این اتفاق ها و راز های زنیت ها را در مدرسه ی شاهزاده ها گذاشته اند که گفته شده شازده های واقعی روزی می آیند و آنرا باز میکنند تا اسرارش پدیدار شود. اما تاکنون چنین اتفاقی نیفتاده و هنوز هم که هنوز است آن طومار دست نخورده، منتظر صاحبان حقیقی خود است. اما آن صاحبان چه کسانی هستند؟.......
از زبون نویسنده: حدودا ۳ روز از اومدن نورا گذشته بود و.... معلم ویکتور: خب بچه ها! درس امروز هم تموم شد. شاید اون شاهزاده ها شما باشید. وقتی معلم رفت توی کلاس بلبشو شده بود و مثل همیشه دعوای دو تا..... ناکلز: صد درصد من شاهزاده ی زنیت ام. نه این خرخون عینکی! تیلز: اولا که من عینک ندارم دوما مودب باش سوما تو درست بده حسودیت میشه😝😝😝 ناکلز: الان حالیت میکنم. داشتن دور کلاس میچرخیدن که صدای داد ینفر اومد. روژ: ساکت شیییییین! خیر سرم دارم بلخره با نورا حرف میزنم ! میخوام ببینم چی میگه. نورا: روژ... عصبانی... نشو.... اشکال... نداره. روژ: نگران نشو. خودم ترتیب اینارو میدم. شدو: دعوا نکنین. شماها هیچکدوم زنیت نیستین. اگرم یه زنیت وجود داشته باشه اون منم. سیلور و سونیک: اععععع! رو چه حساب؟! شدو: مشکلی دارین؟!😎😎 که نگاهش به نورا افتاد و خیره شد. نورا هم نگاش کرد و حسابی خجالت کشید. بقیه: اوووووووووو! یه خبراییه.🥳🥳 سیلور: داداش کی عروسیتونه؟ بگو ماعم بیایم. نورا مث موشک از کلاس زد بیرون. امی که تازه اومد از دسشویی: من میرم دنبالش. ببینم، باز چه گ* ندی زدین؟ تیلز: هیچی! هی... اون کی بود؟ رفتش دنبال نورا. یچیز خیلی سریع دنبال نورا رفت. نورا آبی به دست و صورتش زد و گفت: باید برگردم کلاس. _: تو جایی نمیری خدمتکار من! نورا خیلی سریع برگشت درحالیکه چشماش داش از ترس بیرون میزد. نورا: تو.. تو.. اینجا... چیکار... میکنی؟ _: اوه. زخ* می که رو گلوت گذاشتم هنوز باعث میشه لکنت بگیری. نورا: برو.. نمیخوام... ببینمت.. تو....
پایان پارت 2..... بای👋👋👋👋👋
اسلاید اضافه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود ادامه بده🥲🩷💚
خواهش میکنم گلم. ادامه سه روز دیگه مینویسم ولی معلوم نیست کی منتشر بشه.
پارت دو بزاررررر
پارت دو منتشر شده گلم
هه مرسیییییییییییی