سلام به همه یه خبر خوب این پارت داستان را به جای ۶ اسلاید طولانی ۸ اسلاید طولانی نوشتم امیدوارم لذت کافی را ببرید بفرمائید😊😘 و همچنان قرمز کردن قلب فراموش نشه ممنون😍
آنچه گذشت... وقتم داشت تمام می شد وقتی دیدمش حالم بهتر شد همه با تعجب نگاهم می کردند بعد از ۵۰ قرن از اون زاویه جذاب تر هم بود می خواهم امشب تیکی را بدزدم من زنده نمی مونم __________________________________________________ آلیا گفت باورم نمیشه😝 گفتم چه کنیم دیگه خودم هم باورم نمیشه🙄 گفت حالا که تو با اونی باید یه قهرمان هم بشی دیگه😆😉 گفتم چی نه چه ربطی داره😁🤔🤐 گفت باشه من دیگه برم آلانه که نگرانم بشن گفتم باشه خداحافظ آلیا: رفتم پایین پیش مادر مرینت تا براش تعریف کنم (در گوش آلیا گفته بود براش تعریف کنه) منو که دید گفت بشین دخترم من رفتم نشستم رو مبل و مادر مرینت گفت خواب...اممم...چی شد قذیه از چه قراره؟ منم ماجرا را برای مادر مرینت تعریف کردم و رفتم. سابین (مادر مرینت): تام که اومد برای اون هم تعریف کردم (نویسنده داستان: یه کلاغ چهل کلاغ🙄، فقط حافظ شیراز نمی دونه دیگه خدا به خیر کنه کت نوار: به تو چه اصلاً می خوام همه بدونن😑 و برای فردا یه نقشه ای دارم😆 نویسنده داستان: دیگه واقعاً خدا به خیر کنه، راستی من دیگه به جای اینکه یه ساعت بنویسم نویسنده داستان این علامت را می گذارم♡ باشه😊) اون خیلی خوش حال بود ولی من از خوش حالی اش نگران شدم😅 کت نوار: می خواهم فردا یه کاری کنم کارستون😁 ای خدا پلگ چرا این روزا این قدر میره بیرون من تنها حوصله ام سر میره😫 خیلی خواب برم به مرینت یه سر بزنم😊 مرینت: رفتم تو بالکن دیدم کت داره میاد خوش حال شدم و گفتم سلام کیتی گفت سلام پرنسس (در قسمت طراح شرور که کت نوار برای اولین بار مرینت را دید به او لقب پرنسس داد) پدر مادرت چی شد؟ یهو در بالکن باز شد مادرم بود تو دلم گفتم عجب حلال زاده ایه هداقل پدرم نبود که دوباره جَو گیر شه مامانم یه لب خند زد و گفت سلام😇 گفتم مامان😵😳 کت نوار گفت سلام خانم دوپن چنگ🙂 و دستم را بوسید و گفت خدا حافظ پرنسس و رفت لپام گل انداخت😳 مامانم گفت
خیلی خاب بیا شام بخور پرنسس🤓 گفتم باشه و رفتم سر میز شام پدرم گفت مرینت خاب راستش عمو چانگ (با عمو چنگ که تو یکی از قسمت ها بود اشتباه نگیرین این عمو چانگ است برادر عمو چنگ) مریض شده و خیلی حالش بده ما هم نمی توانیم بریم پیشش چون باید شیرینی پزی کنیم و کلی از قبل سفارش داریم گفتیم اگه میشه تو برو آخه هیچ کس نیست ازش مراقبت کنه گفتم خاب چرا بریجت نمیره؟ گفت چون پدر اون و عمو چانگ با هم قهر هستند گفتم خاب پیتر (پسر عمو چانگ) که اونجا هست اون نمی تونه ازش مراقبت کنه گفت متاسفانه نه چون پاش شکسته😔 من نمی دونستم چکار کنم مامانم گفت دخترم عمو چانگ ات ممکنه بمیره رنگم پرید و با ناراحتی قبول کردم😔 خیلی دلم برای کت تنگ میشه😭 شام خوردم و رفتم تو بالکن گفتم یکاش الان کت میومد یهو دیدم کت داره میاد (♡: عجب حلال زاده ایه😂) تا اومد پریدم بغلش گفت سلام پرنسس😉 گفتم سلام کیتی🥺 گفت چیزی شده گفتم من قراره فردا برم کانادا (♡: یادم رفت بگم عمو چانگ مرینت در کانادا زندگی می کنه) کت جا خورد و گفت چرا؟ گفتم چون مریض شده و کلاً ماجرا را تعریف کردم به ماه خیره شده بود معلوم بود خیلی ناراحته گفت چه مدت گفتم نمی دونم شاید ۲ هفته یا ۳ هفته😢 گفت چه ساعتی می خوای بری گفتم ساعت ۱ بعد از ظهر (کت نوار: نقشه ام به کل نابود شد😶) دیدم ناراحت تر شد رو به من کرد و گونه ام را بوسید و گفت قول بده زود بر گردی🥺 گفتم سعیم را می کنم😔 و بغلش کردم گفت منو محکم بچسب می خواهم ببرمت یه جایی
کت نوار: گفت باشه و منو چسبید من از قبل برج ایفل را تزئین کرده بودم با شمع و گل پر پر شده یه شاخه گل رز قرمز دادم به مرینت و ماه را تماشا کردیم سرش را گذاشت رو شونه ام من هم سرم را گذاشتم روی سرش یکم ماه را تماشا کردیم و بردمش خونشون و از هم خدا حافظی کردیم و من رفتم خونه /فردای آن شب ساعت ۱ بعد از ظهر (زمان رفتن مرینت)/ مرینت: من چمدونم را بسته بودم عجیب بود خود عمو با ماشین اومد دنبالم از مادر و پدرم خداحافظی کردم و داشتم می رفتم که یکی دستم را گرفت برگشتم دیدم کت نواره پریدم بغلش اونم بغلم کرد و گفت زود برگرد مای پرنسس (پرنسس من) و از هم خدا حافظی کردیم و همو بوسیدیم (♡: دوست دارم قیافه مادر، پدر و عمو چانگ مرینت را اون لحظه بوسه ببینین🤣 چشم هاشون داشت کم کم از هدقه در میومد🤣 یه چیز تو مایه های این:🤩😶🤐😲😵) و من رفتم بولو ماث: چند روزه دارم فکر می کنم اما امروز وقت عمله رفتم بیرون خوب شد به موقع رسیدم جلوی ماشین مرینت را گرفتم و مرینت را کشیدم بیرون و یه خنده شیطانی کردم و کت نوار را صدا کردم😈 کت نوار وقتی مرینت را دید رنگش پرید گفتم یا میراکلست یا مرینتت مرینت: نمی دونستم چکار کنم نمی توانستم با میراکلس کفشدوزک تبدیل بشم یهو یاد میراکلس موش افتادم و گفتم مولو دتس کوییکی (مولو دندون ها تیز) و تبدیل به مولتی موس (موش متحد) شدم خودم را آزاد کردم و با کت با بولو ماث جنگیدیم حالا این وسط موقع تبدیل من نادیا شاماک و آلیا فیلم می گرفتند همین الان هم فیلم می گیرن اخبار: گیج نشید این فقط اخباره من نادیا شاماک هستم و زنده از جنگ بولو ماث و کت نوار و گویا دوست دخترش که قهرمان شده گذارش می کنم مرینت: بعد یکم جنگ گفتم مولتی تون (موش از هم گسسته) و تبدیل به چند تا نسخه کوچیک از خودم شدم خود اصلیم به بقیه نقشه رو گفتم (نقشه: کت نوار و همه نسخه های کوچک من به غیر از ۲ تا شون حواس بولو ماث را پرت کنن و من اصلی و اون دوتا مخفیانه بریم روی بولو ماث من اصلی برم رو سرش بپر بپر کنم و همون موقع که بولو ماث می خواد من اصلی که رو سرشم را بگیره اون دوتا نسخه من میراکلس ها را بر دارند) نقشه را اجرا کردیم و دقیقاً همون موقع که می خواستن میراکلس ها را بر دارند هاک ماث مُچِمون را گرفت و نتونستیم هر دو میراکلس را برداریم فقط تونستیم میراکلس طاووس را برداریم بعد یکم دیگه جنگیدن وقت من داشت تمام می شد و باد بزن بولو ماث هم گرفته بودیم یهو بولو ماث رفت و گفت ماموریت انجام شد 😈 یهو یاد میراکلس باکس افتادم گذاشته بودمش تو چمدون تو ماشین برگشتم دیدم همه چیزم از تو چمدون ریخته بیرون و میراکلس باکس نیست😨 یهو یاد یه چیز دیگه افتادم ای وای نهههه
تیکی هم توی اون جعبه بود چون ملکه شده بود یا توی جعبه بود یا بیرون می گشت کت رفت دنبال بولو ماث من هم وقتم تموم شد و دوباره مرینت شدم حداقل نادیا شاماک رفت دنبال بولو ماث و اینجا نیست که اخبار بگیره مامان و بابا و عموم اومدن دورم /همان روز شب/ امشب اولین شبی هست که از کیتی دورم با همین یه شب دلم براش تنگ شد😢 از طرفی هم پیتر یه جوری نگاهم می کنه حالا اون به درک من میرم تو خیابون طرفداران کت نوار بر سر من آوار می شوند😑 یا یه جوری نگاهم می کنند انگار ارث باباشون را خوردم😐 من بیچاره بدون پیشی کوچولوم😭 با خودم گفتم حداقل تیکی رو دارم که یهو یادم افتاد تیکی هم تو جعبه پیش.... وایسا من چطور یادم رفت ببینم کت نوار به کجا رسید وایسا الان می فهمم رفتم و توی گوشیم اخبار را آوردم (یه نکنه مرینت اخبار زمان جنگ کت را آورد نه اخبار همون ساعت) اخبار: اوه نه حالا کت نوار تنهاست و تقریباً در دام بولو ماث تصویر اخبار: بولو ماث کت نوار را با استفاده از چند تا میراکلس گیر انداخته بود داشت میراکلس کت نوار را بر می داشت (کت نوار از کتا کلیزم در اول جنگ با بولو ماث استفاده کرد و الان هیچ راهی نداره) و وقتی بولو ماث میراکلسش را برداشت چیزی که می دیدم را باورم نمی شد آ....آ...آد....رین کت...نواره🤯😨😲 حالا از اون با تعجب تر این که بولو ماث گفت چی...پسر....من....پسر من تمام مدت جلومو می گرفته و اصاش از دستش افتاد و آدرین گفت پ...د...ر😧 نادیا گفت کت نوار همون آدرین آگراست مدل معروف پاریسی است و پدر ایشان گابریل آگراست طراح مد معروف پاریس حاک ماث و بولو ماث هستند🤐 /فردا/ (♡: می دونم می دونم الان می خواین خفه ام کنین که هی داستان را می برم جلو😅) چشم هایم را باز کردم تو بغل یکی بودم گفت مرینت حالت خوبه گفتم مرینت من مرینتم من کی هستم تو کی هستی اینجا کجاس؟؟؟؟؟ یهو دست و پاشو گم کرد و داشت جفتمون را مینداخت که خدا را شکر دیوار نجاتمان داد
ولی در این حالت قرار گرفتیم😑☝️ (♡: دوستان اینا مرینت و آدرین هستن ها آخه گفتم شاید چون سیاه سفیده و کیفیتش بده متوجه نشید) بله و در این حالت قرار گرفتیم😡 یهو انگار یه چیزی ترکید که باد ترکیدنش محکم به ما خورد و محکم تر خوردیم به دیوار و من لِه شدم (♡: دوستان در همون وضعیت به دیوار فشرده شدن و مرینت یکم لِه شد و لب های مرینت و آدرین محکم به هم خورد) و لب های من و اون پسره محکم خورد به هم یه جوری که من گفتم الان فَکَم میشکنه بعد پسره رفت عقب و من افتادم زمین پسره اومد بغلم نشست و گفت مرینت خوبی گفتم شما کی هستین آخه یکی نبود بگه تو اصلاً می دونی خودت کی هستی (♡: نگران نباش من هستم میگم، تو اصلاً می دونی خودت کی هستی؟🤭) بعد یه موش قرمز اومد بیرون و یه موش سیاه (♡: اون دوتا موش نیستن دیوونه تیکی و پلگن) تیکی: تا چشمام رو باز کردم یکی محکم منو بغل کرد من نمی شناختمش اما مثل من بود (♡: اون پلگه تیکی جان هر چند در حال حاظر شما صدای من را نمی شنوید😑) گفت تیکی حالت خوبه گفتم چی اسم من تیکیه؟ ♡: آدرین به مرینت گفت مثل اینکه تو و کوامیت حافظه تون رو از دست دادین مرینت گفت خواب قبل از اینکه من و اون چیزی که الان گفتی حافظه مون رو از دست بدیم چی شد؟
آدرین گفت: بولو ماث یک سنتی مانستر (هیولای آموکی) با قدرت انفجار ساخت و یکی را آکوما تیز کرد که قدرت پاک کردن حافظه را داره. /چهار سال بعد/ تیکی: پلگگگگگگگگگگگ از روم بلد شووووو😡 پلگ گفت بلند نمی شم ببینم چکار می خوای بکنی😈 می خواستی اون کار رو نکنی😠 (♡: سلام حتماً الان که این را می خوانید من توسط چند خواننده دیگر بخاطر اینکه چهار سال رفتم جلو مردم ولی حالا برگردیم /چند دقیقه قبل/ من گفتم چند دقیقه قبل ها نگفتم چهار سال) پلگ خواب بود گفتم بذار یه شوخی ای باهاش بکنم و یه بسته آرد برداشتم و ریختم رو سرش سه متر از جا پرید رفت آرد هایش را پاک کرد دوباره اومد تو اتاق اخماش تو هم بود بدبخت حق داشت آخه ساعت ۲ شب بود😶 در اتاق را قفل کرد یکم ترسیدم گفتم پلگ جونم چرا در را قفل کردی عزیزم😰 بدون هیچ حرفی اومد سمتم و بغلم کرد و بلندم کرد و گذاشت رو تخت و خودش هم اومد کنارم خوابید نفسی کشیدم و تو دلم گفتم خوبه کاریم نداشت خطر از بیخ گوشم گذشت که پلگ گفت فردا به حسابت می رسم و اومد روم خوابید (♡: خواب اومدیم همون موقع) و خوابید منم که نمی تونستم کاری کنم از خستگی خوابیدم😞. من بیدار شدم ساعت نه صبح بود و پلگ هنوز رو من خواب بود گفتم پلگ لطفاً از روم بلند شو کل بدنم درد می کنه دیدم یه چشمش رو باز کرد و دید واقعاً خسته ام و بلند شد ولی من حال بلند شدن نداشتم و منو بلند کرد و برد سر میز صبحونه خوردیم و گفت حالا نوبت تلافی کار دیشب که باهام کردیه گفتم مگه اینکه کل شبو روم خوابیدی تلافی نبود گفت نه😈 گفتم لطفاً پلگ می بینی که خسته ام🥺 گفت منم دیشب خسته بودم😠 گفتم ببخشید دیگه این کار را نمی کنم🥺 گفت دیگه کار از کار گذشته😌😈 گفتم باشه خواب می خوای چی کار کنی یکم فکر کرد و گفت آها فهمیدم و من رو با طناب بست خیلی ترسیدم گفتم پلگم لطفا🥺 می خوای چیکار کنی گفت می فهمی بعد رفت بیرون و با یه گونی آرد اومد خیالم راحت شد گفتم فقط می خواد آرد بریزه رو سرم که رفت دم پنجره و گونی را انداخت پایین تازه فهمیدم توی اون گونی شیرینی های مورد علاقه ام بود آخه چرااا😭 بعد اومد منو باز کرد و چسبوندم به دیوار و پلگ: تیکی را چسبوندم به دیوار و لب هایم را به لب هایش نزدیک کردم خواستم ببوسمش لب هایمان خیلی به هم نزدیک بود ولی کاملاً همو لمس نکردن رفتم عقب و نبوسیدم و رفتم بیرون
/چهار سال قبل/ بانیکس: نباید این اتفاق میوفتاد (♡: دوستان این از همون جایی هست که گفتم چهار سال بعد) یه دریچه به زمان جنگ بولو ماث و کت نوار باز کردم و کت نوار را آزاد کردم خداحافظی کردم و رفتم تو دریچه ام و دوباره زمان را نگاه کردم و دیدم درست شده و هیچ هویتی به غیر از مولتی موس فاش نشده.و رفتم به یک روز بعد دیدم بولو ماث شکست خورده و خانم امیلی اگراست زنده شده. مرینت: مادر آدرین خیلی مهربونه از وقتی بولو ماث و هاک ماث را شکست داده ایم خیلی سرم خلوته و رابطه ام با کت هر روز بهتر و بهتر میشه حالا بولو ماث و هاک ماث را شکست دادیم فکر نکنم بد باشه هویت هم رو بدونیم امشب می خوام هویتش را بفهمم و هویتم را بفهمه و کت اومد سلام کردم و گفتم کت می خوام یه چیزی بهت بگم گفت بگو پرنسس من گفتم کت حالا که بولو ماث و هاک ماث را شکست دادیم.....اممم خواب....من...می خواستم....هویت واقعی ات را بدونم😕 کت اومد نزدیکم و من چسبیدم به دیوار نفس هایش را حس می کردم گفت پرنسس من قول میدی وقتی فهمیدی کی هستم هم رفتارت با من عوض نشه؟ به چشم های هم ظل زده بودیم یکم رفتم جلو تر و گفتم کت تو هر کی که باشی اینو مطماً باش من دوستت دارم و همو بوسیدیم و در هین بوسه کت به خودش تبدیل شد زیرچشمی نگاه کردم و دیدم اون...اون....آدرینه🤯 می خواستم ازش جدا شوم که یاد قولم افتادم یکم بعد خودش ازم جدا شد هنوز تو تعجب بودم و تو چشم هاش خیره شده بودم که یهو نگاهم به آلیا افتاد که برای لیدی بلاگش بخش زنده می گرفت😵😱 آلیا گفت باورم نمیشه من هم که چشمام چهار تا شده بود دویدم دنبالش که گوشی رو ازش بگیرم اما فهمید و در رفت حالا چکار کنیم😰 تبدیل به لیدی باگ شدم و دست آدرین را گرفتم و بردمش برج ایفل که کسی نباشه آدرین هم غافل گیر شده بود و با تعجب بهم نگاه می کرد منم هنوز کامل از تو شک در نیومده بودم توی یویو ام بخش زنده آلیا را نگاه کردم یا خدااااا ۱۲۶۹ نفر توی بخش زنده اش بودننننن😱😭 آدرین دوباره کت نوار شد یه چیز دیگه ای که توجه منو جلب کرد این بود که از تبدیل من هم فیلم گرفته بود حالا همه هویت ما را می دونن😭 /چند روز بعد/ پلگ: تیکی را دعوت کردم بریم بیرون اون هم قبول کرد اما نمی دونم چرا باهام سرد بود گفتم حبه قند حالت خوبه گفت نه خوب نیستم گفتم چی شده گفت فرض کن من دارم با یکی نامزد می کنم اینو که گفت خیلی حالم بد شد یعنی تیکی یکی دیگه رو دوست داره خودم رو جمع و جور کردم و گفتم برای چی؟
گفت برای اینکه من الان همون حال رو دارم و ادامه داد چرا بهم نگفتی گفتم چی رو؟ گفت اینکه با پالن (کوامی زنبور) بودی رنگم پرید 《/یکی دو ساعت قبل/ تیکی: تو جعبه کوامی ها بودم همه دورم جمع شده بودن یهو یکی از کوامی ها گفت باید یه وزیر یا مشاور داشته باشید سرورم. از ایده اش خوشم اومد بعد از صحبت کردن با کوامی ها سس (کوامی مار) را صدا زدم اومد و گفت سلام سرورم مشکلی پیش اومده بهش پیشنهاد دادم وزیرم شود و اون هم قبول کرد در همون لحظه پالن اومد و گفت پادشاه قلب من کجاست چرا نیومده (منظورش پلگه) انگار یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد پالن گفت حالت خوبه تیکی😰 (دوستان پالن کوامی بدجنسی نیست اتفاقاً کوامی خوبی هست) گفتم آره خوبم ببخشید من برم و از جعبه خارج شدم پلگ منو دعوت کرد بیرون و من هم رفتم》تو چشمای تیکی اشک جمع شده بود دیگه نتوانست تحمل کنه و با گریه رفت من رفتم دنبالش تو یه بن بست گیر افتاد چند نفر اومده بودن دور ما آخه منم رفتم جلوی تیکی وایسادم تو چشماش نگاه می کردم اشکش رو پاک کردم و دستم را گذاشتم سمت راست صورت تیکی و خیلی آروم بوسیدمش تیکی: منم با اینکه ازش ناراحت بودم ولی همراهیش کردم و بعد از هم جدا شدیم یهو یادم اومد چند نفر دورمون جمع شده بودن (♡: چند نفر که چه عرض کنم چندین و چند نفر که دو نفر از اونها مرینت و آدرین بودن) یهو نگاه مردم به مرینت و آدرین افتاد و بدبختا فرار می کردن چون اگه گیرشون میوردن تا شب باید امضا و جواب سوالاتشان را میدادند🤭 پلگ: تیکی هنوز ناراحت بود بهش گفتم تیکی لطفاً بذار برات توضیح بدم هیچی نگفت منم شروع کردم به توضیح دادن و حس کردم یکم آروم تر شد ولی بدون هیچ حرفی رفت منم رفتم خونه آدرین. تیکی: تبدیل به کوامی شدم و رفتم تو جعبه کوامی ها و با سس درد دل کردم و ازش کمک و مشاوره خواستم اون هم گفت به نظرم باید یه فرصت دیگه به پلگ بدی از اونجایی که من __________________________________________________ آنچه خواهید دید... باورم نمی شه🤯😱
خیلی باحاله 😍😍👌
مرسی😍
عالییییییییییییی بود
خیلی ممنون🤩❤😍