با صدای بسته شدن در خونه از خواب بیدار شدم بابام اومده بود خونه و داشت صدام میزد با سر درد از تو تختم بلند شدم قبل اینکه از اتاقم برم بیرون جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم ی نگاهی به صورتم انداختم پوست صورتم مثل گچ دیوار سفید شده بود زیر چشام گودی افتاده بود و چشامم بخاطر گریه کردن قرمز بود انگار این حالت دیگه عادی شده بود برام دیگه سعی نکردم حالمو مخفی کنم با همون حالت از اتاقم رفتم بیرون به بابام سلام کردم ولی سریع یه سمت دستشویی رفتم تا آبی بزنم به صورتم قبله اینکه کسی متوجه بشه که گریه کردم
بعد از شستن صورتم با حوله ی بنفشی که کنار در بود صورتمو خشک کردم و خودمو تو آینه نگاه کردم صورتم بهتر شده بود حس کردم وقتشه و میتونم برم پیش بابام هنوزم یکم قرمزی چشام بود ولی توجه نکردم بهش از دستشویی اومدم بیرون داشتم میرفتم سمت اتاقم که بابام دوباره صدام کرد به سمت بابام رفتم و دیدم نشسته رو مبل راحتی جلویه تلوزیون مثله همیشه داشت تلوزیون نگاه میکرد.
رفتم سمتش و نشستم کنارش انگار بابام از حالت صورتم متوجه ی حاله درونم شده بود ولی به رویه خودش نیاوردو بغلم کرد وقتی اون بغلم کرده بود هر لحظه نزدیک بود گریم بگیره دوباره اما جلوی خودمو گرفته بودم چون نمیخواستم جلو بابام گریه کنم
نمیخواستم دوباره دلیل تمام ناراحتیامو براش بگم چیزی درست نمیشد فقط من حالم بدتر میشد برای همین چیزی نگفتم و سکوت کردم
این پیام فقط جهت حمایت از شما میباشد🥲🖤
چرا ناراحته؟ چرا آخه؟
دارم از فضولی می.میرم
به بهههههههههه 🤭🤝
جونننن❤️