های کویینم ^-^₭❥ اینم پارت چهارم ^-^❥ϟ امیدوارم خوشتون بیاد من تمام تلاشمو میکنم تا شما داستانامو دوس داشته باشین ツ❀ پس لطفا لایک کنین تا منم خوشحال بشم و انرژی بگیرم ^-^❣
موارد پارت قبل❢:آشنایی لان یونگ با مین یون و ماجرای پارتی ✎♡
《از خونه مین یون اومدم بیرون و داشتم پیاده میرفتم خونه که خوردم به یه نفر . سرمو گرفتم بالا تا ببینم کیه . جونگ میون بود . چشمام گرد شد . یه کاپیشن مشکی تنش بود و دستاش تو جیباش بود و داشت بهم نگا میکرد . 》☆:جج جونگ میون شی . اون چیزی که امشب.....●:اونجا داشتی چیکار میکردی ؟تو وضع مالیت خوب نیست و ....☆:خودم میدونم میدونم ...اما اونچیزی که الان دارین بهش فک میکنین اشتباهه من اصلا واسه خوشگذرونی نرفته بودم اونجا . ●:پس واسه چی رفته بودی ؟من مسخره تو نیستم که هر بار یه جور رفتار کنی . یه بار خودتو مظلوم نشون بدی و یه بارم تو پارتی ببینمت . ☆:گفتم واسه خوشگذرونی اونجا نبودم . ●:میشه بپرسم دیگه واسه چی میرن پارتی ؟☆:من واسه کارم اونجا بودم .●:چه کاری ؟☆:من ....نمیتونم بهتون بگم . ●:منظورت چیه که نمیتونی بگی . ☆:نباید در مورد کارم به کسی چیزی بگم . ●:منو مسخره کردی ؟میدونی اشتباه از من بود که از تو دفاع کردم و اونقد بخاطرش سرزنش شدم . ☆:اما جونگ ......《نذاشت حرفمو ادامه بدم و رفت . بهش گفتم نره اما به حرفم گوش نداد . میدونستم نباید برم 😢این دیگه چه اتفاقی بود 😢خیلی عصبی شده بودم و احساس حقارت میکردم 😢فردا کلاس فیزیک داشتیم چجوری باید میرفتم سر کلاس 😢کاری نمیتونستم با اتفاقی که افتاده بود بکنم . باید چی بهش میگفتم ؟من محافظ دختر رئیس جمهورم ؟قطعا اخراجم میکردن من واسه کارم زحمت کشیده بودم 😢نمیتونستم واسه اینکه یه نفر از دستم ناراحت نشه و واسه خودم همه چیزو بگم 😢تو راه به همه چیز فک کردم و چیزی به فکرم نرسید . وقتی رسیدم خونه و درو باز کردم مامانم رو کاناپه خواب بود . انگار منتظر من بوده . رفتم یه پتو آووردم و کشیدم روش . احساس کردم گلوم خشک شده و درد میکنه . رفتم و یه لیوان آب خوردم .آب که خوردم احساس کردم خیلی سنگینم و خسته . رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و خودمو پرت کردم رو تخت . به اتفاقایی که افتاده بود فک کردم . یعنی درست میشد ؟امیدوار بودم که حرفمو باور کنه اما مشکل بزرگتر این بود که اگه دختر رئیس جمهور اتفاقی واسش میوفتاد اخراجم میکردم . همچی تو هم شده بود و احساس میکردم مغزم نمیتونه این مشکلارو با هم حل کنه . سعی کردم بخابم تا یکم آروم تر بشم و بتونم یه راه حلی پیدا کنم . 》
《صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم . با بیحالی از جام بلند شدم و رفتم تو هال . مامانم خواب بود . این خیلی واسم عجیب بود چون مامانم همیشه زود از خواب بیدار میشد و منم بیدار میکرد . وقتی رفتم بالا سرم دیدم عرق کرده و تب داره . دستاش سرد بود . خیلی ترسیده بودم چه اتفاقی افتاده بود 😢سریع زنگ زدم به آمبولانس . حال مامانم خیلی بد بود مشکل قلبی داشت من فقط اونو داشتم 😢وقتی آمبولانس رسید سریع درو واسشون باز کردم اونا با برانکارد بردنش.دنبالشون رفتم و ازشون پرسیدم که چه اتفاقی افتاده 😢》●:خانم قلب مادرتون کند میزنه ما اونو به بیمارستان منتقل میکنیم اما نگران نباشین . لطفا شماام همراهمون بیاین تا کارارو انجام بدیم . 《سوار آمبولانس شدم و بالای سر مامانم نشستم . دستاشو گرفتم احساس میکردم همه چی یه رویاست 😢چجوری این همه اتفاق بد افتاده دیگه تحمل ندارم 😢رسیدیم بیمارستان و مامانمو بردن داخل . وقتی مامانمو بردن و دکتر نگاش کرد گفت باید اونجا بمونه تا حالش بهتر شه 😢رفتم تا کارای موندنشو انجام بدم .اما پول کافی نداشتم 😢از خانمی که اونجا بود خواهش کردم تا بذاره مامانم بمونه 😢》☆:خانم لطفا من پولو واستون میارم 😢●:اما خانم ما نمی....☆:مطمئن باشین میتونم فقط یکم بهم زمان بدین خواهش میکنم😢●:باشه اما .....مادرتون نیاز به مراقبت بلند مدت داره وگرنه ....ممکنه قلبش از کار بیوفته . من فقط میتونم یه ماه بهتون زمان بدم که پولو پرداخت کنین و فقط این ماه نیسته . ☆:خدای من😢باشه ...باشه من پولو جور میکنم😢《از بیمارستان رفتم بیرون .ناراحتی داشت دیوونم میکرد نمیتونستم جلوی گریمو بگیرم اما دلم نمیخاست گریه کنم .😢مث این بود که زندانی شده باشم .بغض راه گلومو بسته بود . هر چقدر که میتونستم سریع دویدم و گریه کردم . دیگه هیچی واسم مهم نبود چیزای خوبی که داشتم همه داشتن نابود میشدن 😢اصلا چرا من؟😢مگه من چیکار کردم که باید اینهمه بلا سرم بیاد 😢تا خونه انقد دویدم که دیگه نمیتونستم نفس بکشم .درو که باز کردم و رفتم تو نمیتونستم درست نفس بکشم . زانو زدم رو زمین و گریه کردم .انقد گریه کردم که خوابم برد . با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم . ساعتو که نگا کردم بعد از ظهر بود . سریع از جام بلند شدم و تلفنو برداشتم . شمارشو که نگا کردم فهمیدم از همون خونه ایه که مامانم اونجا کار میکنه .》
●:الو .☆:سلام.●:سلام خانم کیم . چرا امروز نیومدین ؟☆:من...دخترشونم ...مامانم ...قلبشون مشکل پیدا کرده تا چند وقت ...نمیتونه بیاد 😢●:اوه واقعا متاسفم . اما ...خانم اینجا منتظرن من همکار مادرتم . ☆:من الان چیکار کنم ؟😢●:خب ...تو به جای مادرت بیا. ☆:ولی من ....●:ببین اگه نیای خانم ممکنه مادرتو اخراج کنه . ☆:خدای من باشه باشه 😢《گوشیرو گذاشتم .تا خاستم بشینم دوباره زنگ خورد فک کردم همکار مامانمه و برش داشتم .》☆:من میام نگران نباشین . ●:خانم کیم . 《همون مردی بود که برده بودم خونه مین یون . 》☆:خخ خدای من بله بله .●:چرا هنوز نیومدین ؟اینکارتون اصلا درست نیست میدونین که اگه دیرکنین ما میتونیم ....☆:بله بله من متاسفم من ...مادرم بیمارستانن واسه همین به مشکل خوردم 😢●:اوه متاسفم ولی شما باید بیاید شما عهد کردین . ☆:متوجهم دارم میام منو ببخشید . 《نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. از طرفی خوشحال بودم که اخراج نشدم اما از طرف دیگه واسه مامانم ناراحت بودم و گیج شده بودم چون نمیدونستم باید چیکار کنم . کجا باید میرفتم 😢نشستم روی مبل و یکم فکر کردم . تصمیم گرفتم برم مین مین یون و از اون لونا بخام که بجام بره اونجا ولی مطمئن نبودم قبول کنه ولی چاره ایم نداشتم . سریع لباسامو عوض کردم وتا خونه مین یون دویدم . دیگه نفسم بالا نمیومد . سریع در زدم و درو باز کردن . رفتم داخل و دیدم مین یون حالش کاملا خوبه و وایساده بود روبروم و یه لیوان قهوه دستش بود . 》●:اوه لان یونگ اینجایی ؟چرا دیر کردی !؟☆:من....متاسفم واسه مامانم یه مشکلی پیش اومده بود . منو...واسه اتفاق دیشب ببخش لطفا 😢●:دیشب !؟مگه دیشب چه اتفاقی افتاده ؟☆:چچ چی ؟یعنی یادت نمیاد ؟●:نه !😕《مین یون یادش نمیومد که دیشب چه اتفاقی افتاده بود . تصمیم گرفتم دیگه در موردش صحبت نکنم تا یادش نیاد و از دستم ناراحت نشه . رفتم جلو تر و بهش تعظیم کردم و یه لبخند مصنوعی زدم . 》●:لان یونگ 😄☆:بله مین یون ؟●:بلدی گیتار بزنی ؟😄☆:آره بلدم .●:من خیلی گیتار دوس دارم میای بزنیم ؟😄☆:اوه بب باشه . 《پدرم عاشق گیتار زدن بود . قبل از اینکه تصادف کنه بهم یاد داده بود .مین یون دستمو گرفت و تا اتاقش دوید . رفتیم و تو اتاقش نشستیم . با اینکه حالم خوب نبود تصمیم گرفتم لبخند بزنم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده . با مین یون شروع کردیم به گیتار زدن ..اما یهو یادم اومد باید برم پیش لونا و ازش بخام به مین یون گفتم یه لحظه منتظر باشه تا برگردم . سریع رفتم پایین تویه اتاقی که شب قبلش اونجا لباسامونو انتخاب کرده بودیم . لونا اونجا بود . سریع رفتم پیشش. 》●:وای . خدای من ترسوندیم 😨☆:منو ببخش . من ...یه خواهشی ازت داشتم . ●:چه خواهشی ؟《بهش گفتم چه اتفاقی واسه مامانم افتاده . اونم قبول کرد که این کارو بکنه .》
●:ولی لان یونگ اگه من اینجا نباشم چجوری کارارو انجام بدم ؟☆:نگران نباش بعد یه مدت یه راه حل واسش پیدا میکنم لطفا الان برو ازت خواهش میکنم . مامانم نباید اون کارو از دست بده . ●:باشه من میرم اما ...نمیتونم مدت زیادی اونجا بمونم ....ممکنه اخراجم کنن . ☆:باشه ...باشه ازت ممنونم فقط چند ساعت اونجا باش زود میام . ●:باشه . 《لونا از اونجا رفت تا آماده شه و بره . منم سریع برگشتم پیش مین یون . 》●:کجا رفتی لان یونگ ؟☆:هه هیچ جا همینجا بودم . 《بهش لبخند زدم و نشستم کنارش . مین یون دوباره شروع کرد به گیتار زدن . مغزم خیلی شلوغ شده بود نمیدونستم باید چیکار کنم واسه همین یه لحظه حواسم پرت شد وبه مین یون گوش ندادم . 》●:یا لان یونگ . چرا گوش نمیدی ؟☆:بب ببخشید من فقط .....خب ...یکم ذهنم مشغوله . ●:واسه چی ؟اتفاقی افتاده ؟☆:خب راستش امروز مامانم ...قلبش مشکل پیدا کرد و حالش بد بود واسه همین بردنش بیمارستان .....اگه اون نره محل کارش ..،اخراجش میکنن و ما ...به پول اون کار نیاز داریم .●:واو خدای من منو ببخش.☆:چرا تو ؟●:در حالی که مادرت داره کارشو از دست میده تو اینجا مجبوری پیش من باشی .☆:نه نه اصلا اینجوری نیسته ...خودتو ناراحت نکن .●:لان یونگ . ☆:بله . ●:تو...میتونی بری . ☆:منظورت چیه ؟●:قول میدم جایی نرم تو برو اونجا تا کارو از دست ندی . ☆:ولی من نمیتونم .....●:هی گفتم برو دیگه بهت قول میدم . 《بعد ناخن کوچیکشو گرفت جلوم تا بهش قول بدم . با اینکه دبیرستانی بود اما ...شبیه بچه ها رفتار میکرد . نمیدونستم قبول کنم یا نه . اگه اتفاقی میوفتاد چی ؟اما اونجا کسای دیگه ایم بودن که میتونستن مواظبش باشن . فقط وقتی میخاست بره بیرون میتونستم کنارش باشم . انگشتشو گرفتم و قول داد .》●:حالا میتونی بری .😄☆:ولی ..تو مطمئنی ؟●:آره من بهت قول دادم . 😄《از جام بلند شدم تا برم . پایینو که نگا کردم لونا داشت . از مین یون خدافظی کردم و رفتم پایین و به لونا گفتم نره . 》☆:وایسا لونا.●:لان یونگ چیشده !؟☆:نرو من خودم میرم . ●:منظورت چیه کجا میخای بری ؟تو نمیتونی بری . ☆:من به مین یون گفتم اون قول داد جایی نمیره . ●:تو چجوری به اون اعتماد کردی و میخای بری ؟☆:من به اون اعتماد نکردم به تو کردم لطفا اجازه نده جایی بره و تا خواست بره به این شماره ای که بهت میدم زنگ بزن . من سریع میام اینجا . ●:.....باشه ..ولی باید مواظب باشی هر اتفاقی افتاد سریع بهت زنگ میزنم . 《شماره اون خونه ای مادرم توش کار میکردو به لونا دادم و سریع از اونجا رفتم . 》
《تمام تلاشمو کردم تا سریع بدوم . وقتی رسیدم احساس کردم دیگه نمیتونم پاهاپو حرکت بدم . خیلی خسته شده بودم 😩سریع در زدم . از صداش متوجه شدم همکار مامانمه . 》☆:منم لان یونگ . ●:اوه تویی ؟زود بیا تو زود باش .《درو باز کرد و رفتم تو . داخلو که دیدم خشکم زد . اون خونه خیلی بزرگ و قشنگ بود . سریع به خودم اومدم و رفتم داخل . هر قدمی که جلو تر میرفتم بیشتر از اون همه چیزایی که اونجا بود تعجب میکردم و بهت زده شده بودم . رفتم داخل و یه خانم تقریبا مسن اومد جلوم . 》●:سلام لان یونگ . ☆:اوه سلام خانم ....●:اسمم پارک مین هی است . ☆:خوشبختم خانم پارک . 《تعظیم کردم و لبخند زدم . 》●:زود باش لان یونگ امروز سرمون خیلی شلوغه پسر خانم قراره امروزبیاد اون خیلی مشهوره و کمتر اینجا میاد فقط یه هفته اینجا میمونه باید خیلی خوب کارامونو انجام بدیم . ☆:اوه باشه باشه متوجه شدم . 《یهو یه صدای بلند اومد که داشت میگفت خانم کیم . خانم کیم شما کجایین . 》●:لان یونگ صدای خانمه داره دنبال مادرت میگرده . ☆:خدای من😨چی باید بهش بگم؟😨●:فقط...《تا خواست حرفشو ادامه بده یه خانم با لباسای شیک اومد و وایساد جلومون 😨》خانم :ببخشید شما کی هستین ؟☆:سس سلام خانم من کیم لان یونگ هستم من دختر خانم کیمم . خانم:دخترش ؟خودش کجاست ؟☆:اگه راستشو بخاید مادرم مریض شده و ...من بجاش اومدم . خانم :اوه متاسفم ..لان..اوممم☆:لان یونگ هستم خانم . خانم :لطفا خانم صدام نکن من مین هو جین هستم . ☆:خخ خیلی خوشبختم خانم مین . ●:خب ...خوبه ...امروز قراره پسرم بیاد لان یونگ پس بهتره حسابی کار کنی 😊☆:چچ چشم خانم مین . 《وقتی رفت یه نفس راحت کشیدم و از خانم پارک پرسیدم باید چیکار کنم . ما کل خونرو گرد گیری کردیم و بقیه که تو آشپز خونه بودم غذارو آماده کرده بودن و منتظر پسر خانم مین بودیم . وقتی که آخرای کارم بود و داشتم گرد گیریرو تموم میکردم خانم پارک اومد پیشم . 》
●:لان یونگ . ☆:اوه بله خانم پارک . ●:اینو بگیر . 《یه گوشی تو دستش بود . 》☆:این ...برای چی ؟●:من باید بتونم باهات در ارتباط باشم لطفا بگیرش . ☆:اما ...●:زود باش . فقط حواست باید به یه موردی باشه . ☆:اون چیه ؟●:نباید اونجا بری .☆:کجا ؟چرا ؟؟●:از حیاط پشتی .منم نمیدونم ولی خانم میگه به غیر از برای کاراتون از اون حیاط رد نشین و وقتی دارین کار میکنین تویه خونه باشین امشب بهش تاکید کرد . ☆:اوه بب باشه . 《گوشیرو ازش گرفتم . یه گوشی لمسی بود . محافظ نداشت .دودل بودم که باید اینکارو میکردم یا نه . کار گردگیریرو تموم کردم اما یه حس عجیب داشتم . دلم میخاست برم . عزممو جذب کردم و آروم رفتم از خونه رفتم بیرون قبلا اونجا بودم و همه جاشو میشناختم . . اونجا چیز خاصی نبود . آروم داشتم دور و برمو نگا میکردم که یهو صدای یه پسرو پشت سرم شنیدم 😨》●:هی .ببخشید ...☆:وای خدا 😨ششش ساکت باش هیچی نگوووو😨《سریع رفتم دسشو گرفتم و بردم تو خونه . جایی که میرفتیم تو به اتاق مامانم راه داشت و یه جورایی میشه گفت بخش خدمتکارا بود . 》●:هی چرا اینجوری میکنی ؟☆:شش کسی نباید بفهمه که من اونجا بودم 😨《هوا تاریک بود و صورتش درست معلوم نمیشد .اما یه حس عجیبی نسبت بهش داشتم انگار قبلا دیده بودمش . 》●:چرا نباید کسی بفهمه ؟☆:خانم گفتن کسی نباید بره اونجا ولی من...خب کنجکاو شدم ببینم چه شکلیه😳تت تو ام اینجا خدمتکاری ؟●:من ؟خدمتکار ؟😂《وقتی اینو گفتم یه جوری خندید انگار داره مسخرم میکنه . 》☆:هی داری به چی میخندی 😠●:به تو 😂☆:بس کن . 😠《پسره دیگه نخندید اما دستشو از دستم کشید و گفت :》●:من اینجا خدمتکار نیستم و مث تو قایمکی ام نیومدم الانم باید برم . ☆:هی نرو کجا ......《تا خواستم حرفمو ادامه بدم رفت . با خودم گفتم پسره چقد خود خواه بود . سریع از اونجا رفتم پیش خانم پارک .》●:وای لان یونگ کجا بودی بیا اینجا . پسر خانم رسیده همیشه پذیراییایی مثل اینو مادرت انجام میداد زود باش . 《بهم یه سینی داد که لیواناش خیلی شیک بودن .توش قهوه بود . اونو سریع گرفتم و یکم قیافمو مرتب کردم . رفتم دم اتاقی که توش بودم و در زدم و بهم اجازه داد برم داخل .سرمو انداختم پایین و رفتم داخل . قهوه رو گذاشتم جلوشون و خانم مین شروع کرد به معرفی من . 》●:پسرم این دختر خانم کیمه همون خانمی که گفتم خیلی کمکم میکنه اما الان متاسفانه حالش بده پس دخترش اومده اسمش لان یونگه . بهش تعظیم کردم ولی تا سرمو گرفتم بالا خشکم زد 😨همون پسری بود که پایین دیدمش 😨اما این اولین گندم نبود این پسره همونی بود که تویه اوتوبوس افتاده بودم روش😨》●:لان یونگ این پسرمه اسمش مین یونگیه 😁
خب پارت سوم همینجا تموم میشه ^-^ღ امیدوارم خوشتون اومده باشه ^-^❀ لطفا لایک کن تا انرژی بگیرم و زود تر پارتارو بذارم ^-^❣ و فالو کن تا بقیه داستانو از دست ندی این داستانم قراره خیلی جذاب باشه ^-^ƸӁƷ ❢
جرررررررررررررررر
خاک تو سرت 😐
خیلی قشنگ مینویسیییییی 😢😢😢😢😢
این حجم از استعدا غیر قانونیههههههه 😹
اهم😐
بله 🤐
ارامش خودمونو حفظ کنیم 😌
بسی زیبا مینویسی جون دل 😍
عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
*وی معتاد داستان های تو شده و دارد دونبال پارت های قبل میگردد🧑🦯
خوشحالم خوشت اومده😻❤❤❤❤
چه باحاله^-^
میس^-^♡
عااااالی پارت بعد لطفا😭😭😭
باوش همین امروز میذارم صف بررسی😹💔
سلام عاجو خوبی
مثل همیشههه عالیی بوددد 😍😍😍😍😍
میسی عاجو😻❤
عللی بود عجی مثل همیشه ♥️
عاجی من از تستچی میرم 💔
هر وقت میام کلی نت ازم میره 💔
و داره به درسم ضربه میزنه 💔
دوست دارم 💔
همیشه تو رو یادم میمونه 💔
خدانگهدار ♥️
میس عاجو😻❤
حیم عاجو لطفا نرو خواهش میکنممممم😢😢😢😢😢💔💔💔
کمتر بیا خب😢😢😢💔💔💔💔
منم دوست دارم ولی نرووووو😢💔💔💔
عالی عاجی جونم نمدونم چرا افسردگی گرفتم 😐😐
میس عاجو^-^♡
حیم منم داره نابودش میکنم ولش بخند همه چی بهتره😹💔