
ژانر: فانتزی،علمی تخیلی،معمایی درباره دستان: درباره دختری به اسم سی سی است که قابلیت سفر در زمان دارد و متوجه اتفاق عجیبی در گذشته می شود
مامان:سی سی پاشو الان دیرت میشه من:الان به زور دل از تختم میکنم یونیفرمم رو می پوشم و با تمام سرعت میدوم میرسم به مدرسه و میرم سر کلاس معلم میاد داخل امروز یه شاگرد جدید داریم من با خودم میگم:چه عالی اوف الان یه پسره و میاد دقیقا پیشم میشینه معلم:ادی بیا داخل ادی:من اسمم ادوارد ه دوستام منو ادی صدا می زنن معلم:خیلی خب ادوارد برو اونجا پیش سی سی بشین ادوارد: لطفاً من رو ادی صدا کنید معلم: خیلی خب کافیه برو پیش سی سی بشین میاد و پیشم میشینه ادوارد:من ادواردم منو ادوارد صدا کن من یه چشمغره بهش میرم و میگم ...
∆©®به هر حال خوش بختم سی سی زنگ که میخوره میرم تو حیاط یک دفعه صدای گریه میشنوم میرم سمت گریه یه دختر که به نظر 22 ساله باشه رو دیدم یک دفعه یه پسر هم سن و سال خودش اومد و کنارش زانو زد و گفت سارا من چند روز دیگه به زمان خودم بر می گردم واکنش من....
∆صدام رو نمیشنوه عجیبه دوباره تکرار می کنم اما بازم نمیشنوه ®اما دستم از دختره رد میشه خدایا این خیلی عجیبه ∆©®یک دفعه همه چیز محو میشه ادوارد:سی سی! سی سی کجایی ؟ بعد سر و کلهاش جلو روم سبز میشه من : سوال نپرس و میرم وقتی بر می گردم خونه مستقیم میرم تو اتاق و در رو میبندم مامان:سی سی بیا پایین الان من:مامان بزار لباسم رو عوض کنم وقتی در رو باز می کنم دوباره همون دختر و پسرن و دارن با شادی دنبال هم می دویدن چشمام رو بستم و دوباره باز کردم اونا دیگه اونجا نبودن میرم پایین پدرم پایین بود من:برای همین صدام کردی مامان من میرم و بر میگردم تو اتاقم و کنار پنجره دراز می کشم بابا:دخترم ببین من متاسفم من میدونم نباید از مادرت جدا می شدم و من همینطور گریه می کردم من میگم......
∆©® همینطور که بابام گریه می کنه از خونه میره بیرون مامان: عزیزم چرا این کار رو کردی اون میخواست دوباره برگرده من:لازم نکرده من نمیخوام مامان: عزیزم هم من و هم تو میدونیم که دلت میخواد اون برگرده و میدونم الان ناراحتی پس تنهات می زارم بعد دوباره اون دختر جلوم ظاهر میشه که یه پیر مرد توی دستاش هست پیرمرد خونیه و دختره داره گریه می کنه و داد میزنه پدر پدر نرو و بر می گردی به خونت واکنشت چیه؟
∆خیلی دیره پدرم رفته ∆©®تازه میفهمم که واسه همه چیز دیره صبح روز بعد فقط توی تختم دراز کشیده بودم و گوشیم توی دستم بود و هی به پدرم زنگ می زدم و پیام میزاشتم و گریه می کردم که زنگ خونه خورد با تمام سرعت از راه پله ها پایین رفتم و در رو باز کردم پستچی بود یه نامه بهم داد و رفت به نظرت از طرف کیه؟
از طرف بابا بازش کردم توش نوشته دخترم من رفتم کالیفرنیا احساس گناه می کنم ولی تو راست میگی فایده ای نداره امیدوارم ته دلت منو بخشیده باشی خداحافظ واکنش من......
∆©® بخاطر فشار زیاد غش می کنم و وقتی بهوش میام ادوارد کنارمه من چی میگم....
∆©®در خونه تون نیمه باز بود منم فکر کردم اتفاقی افتاده برای همین اومدم داخل و دیدم غش کردی خوبی؟ من میگم....
∆©®میگه میدونم حالت خوب نیست منم همینطور پس من درکت می کنم....
میشه بگی چی شده همه چیز رو برام تعریف کن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (8)