سلام😍❤ اممم میدونم دوست دارید کلمو بکنید😅چون خیلی وقته قرار بود بزارمش ولی من دیر گذاشتمش..... ببخشید/\/\ بریم سراغ داستان😐❤
که یهو.... چشام سیاهی رفت و دیگه چیزی ندیدم....
(⏩فلش بک چند ساعت پیش⏩) علامت پرستار ناشناس¤: من باید مرینت رو بکشم....نباید بزارم زنده بمونهههه..... اون باعث شد من از خانواده تبعید بشم😢....من باید بکشمش....زندت نمیزارم مرینت میکشمتتتتتتتت......(⏸ترمز بگیر برگرد زمان حال⏸�) چند روزه که مرینت رو تعقیب میکنم... اون الان تو بیمارستانه....مرینت امروز میمیری....من میکشمت....میکشمتتتتت....وارد اتاقی که پرستارها اونجا لباساشونو عوض میکنن شدم... یه روپوش و دستکش برداشتم و پوشیدم...نقابم رو زدم تا کسی نشناسه...[°•°: عاشق نقابم😍] خوشبختانه اونجا یک چاقو بود اونم برداشتم و در جیبم گذاشتمش.. رزا : بنظرم دست از این کارت بردار ولش کن ولش کن بره....) ¤: نه نمیزارم.... اون داغونم کرد منم میخوام نابودش کنم....) و به سمت اتاق مرینت رفتم... در رو باز کردم کسی روی تخت مرینت نبود... دور و بر رو نگاه کردم که چشمم به مرینت خورد اون روی زمین افتاده بود....من اگه مرینت رو الان نکشم دیگه هیچگاه نمیتونم بکشمش.... چاقو رو از جیبم درآوردم....میخواستم در قلب مرینت فرو اش کنم که..... (:)(:)(:) از زبان سابین:] به طرف اتاق مرینت رفتم.... درو باز کردم که یهو یه پرستاری رو دیدم که دستش یه چاقو بود و میخواست اونو تو قلب مرینت فرو کنه.... با داد گفتم: چکار میکنی.....😠 آقای د.....) که یهو به من حمله کرد...میخواست چاقو رو به من بزنه که دستشو گرفتم و مقاومت کردم و داد زدم: آقای دکتررررررر........تاممممم......کمکککککککک) چاقو با قلبم فقط ۲ سانت فاصله داشت که یهو.....
هلش دادم... و پرتش کردم رو زمین... میخواست فرار کنه که دستاشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار و نقاب رو از روی صورتش برداشتم... چیییییییییییییی😳اون😳.... نه باورم نمیشه😳🥺 بعد از این همه سالها 🥺 اره خودشه🥺همینطور که بصورتش خیره شده بودم یهو هلم داد و فرار کرد منم همینطور تو شک بودم.. با صدای تام به خودم اومدم..به سرعت نور به سمت مرینت رفتم...خداروشکر اتفاقی براش نیوفتاده...فقط بیهوش بود...پرستارها مرینت رو روی تخت گذاشتن و معاینه اش کردن... دکتر گفت:چیزیش نشده ولی بدلیل فشار بیهوش شده....) تام:آقای دکتر کی میتونه مرخص بشه....؟) دکتر: میتونه فردا مرخص بشه...)تام: ممنون )
(*چند روز بعد*) از زبان مری:) هاااووووممممم(خمیازه) ساعت ۵ صبحه😐هیی خدا جدیدا سحر خیز شدم😂 لباسم رو برداشتم و رفتم دوش گرفتم.. یه نفس عمیق کشیدم... با اینکه ناراحت بودم ولی میخندیدم تا اطرافیانم غمگین نشن... تو این مدت هیچکسی شرور نشده بود... به این چند روزی که گذشت فکر کردم...چشم هامو روی هم گذاشتم و به صندلی تکیه کردم...یاد خواستگاری ادرین و کاگایم افتادم... یواش بدون اینکه کسی بشنوه گفتم: چرا🥺 چرا اینکارو با من کردی ادرین🥺چرا.....) و اشکی از گونم سرازیر شد...همینطور چشم هامو بسته نگه داشته بودم که یهو تیکی اومد و گفت: مرینت عزیزم از ساعت چند بیداری؟!) مری: ۵ صبح....) تیکی: الان میدونی ساعت چنده؟!) مری: ۵:۲۰ ؟! ) تیکی: 🤦🏻♀️نه الان ساعت ۸:۱۲ دقیقه اس😐) مری: چییییییییی😳😳😳واااییییییی دیرم شدددددد) لباسامو عوض کردم و کیفمو برداشتم و به مدرسه رفتم... ااا چرا کسی نیس😐نکنه تعطیله؟!....به گوشیم نگاه کردم... امروز یکشنبه است که.... پس چرا کسی نیس.... یه چیزی مشکوکه.... وارد کلاس شدم....
چراغ ها خاموش بود... چراغ هارو روشن کردم یهو.....
همه باهم گفتن **تولدت مبارککککک**[°•°: منممممم اینطور تولدیییییی میخواامممممم😍😍🥺🥺🥺🥺🥺🥺😭 ♤: مگه سوپرایزت نمیکنن😐 °•°:همیشه میفهمم و سوپرایزشون خراب میشه😐😂 ♤:😐] اشک تو چشام حلقه زد... وااای باورم نمیشه🥺❤ الیا اومد طرف من همدیگرو بغل کردیم ازش تشکر کردم الیا: خواهش میکنم عزیزم ولی......) مری: ولی..؟) الیا: ولی این تولد رو من نگرفتم..) مری: چیییییی پس کی اینکارو کرد..؟؟!!!!) الیا به ادرین اشاره کرد و گفت: ادرین...) مری: ادرین😍وااااییییچه دوستیه😍...) وقت خاموش کردن شمع ها بود😍واااااایییییی عجب ذوقی کرده بودم😍 بچه ها شروع کردن به شمارش معکوس😍😍😍 که یهو گفتن ۱ منم ارزو کردم و شمع هارو فوت کردم.... وقت باز کردن کادو ها رسیددددد😍😍😍😍 اولین کادو از الیا بود.... بازش کردم... واااییی🤩🥺 دوتا گردنبند جا عکسی😍🥺 که تو هر دوشون عکسمونه 🥺🥺🥺 بغلش کردم و کلی ازش تشکر کردم...دومین کادو، کادوی ادرین بود... یه پاکت نامه بود... بازش کردم...بلیط برای وایکیکی😍😍[ °•°: یه منطقه تو هاوایی هست] ازش تشکر کردم به بلیط نگاه کردم چی دو روز دیگه پروازه... مری:ممنون ادرین ولی خان...) که حرفمو قطع کرد و ادری: من با خانوادت صحبت کردم اونها قبول کردن.... بعلاوه این همه بچه ها قراره بیان...) مری: واقعا؟!.... باشه میام) بعد از خوردن کیک و .... همه به خونه هاشون رفتن... داشتم به خونه میرفتم که یهو الیا رو دیدم.. الیا: هی دختر صبر کن... خوبی؟!) مری: خیلی حالم خوب نبود ولی با تولدی که گرفتین عالی شدم[°•°: شی ایز لاینگ😐]...) الیا: اوک....راستی..)[°•°: دارن گپ میزنن حالا شما یه چیزی تو ذهنتون تصور کنید😐....میسی😐] از الیا خداحافظی کردم و وارد خونه شدم...
از زبان سابین:) وااایییی اینجا کجاست چه زیباستتتتتت😍🤩 چه گل های خوشبویی.... چه جای قشنگی😍🤩 اون کیه.... به سمتش رفتم... سابین: اوه مرینت دخترم این تویی...) مری: س.. ل..ا..م.....م...م...ا) که یهو از دهنش خون اومد... و روی زمین بیهوش شد... یکی از پشت بهش چاقو زده اون خودش بود.... نهههههه مرییینتتتتتتتت..... مریینتتتتتتتت مری: مامان مامان بیدار شو من پیشتم....این فقط یه کابوسه بیدار شو....) چشم هامو باز کردم مرینت پیش من بود.. بغلش کردم... بی اختیار اشکام میریخت... خیلی میترسیدم این دختر بلایی سرش بیاره🥺 مری: مامان چیزی شده...؟!) سابین: نه دخترم چیزی نشده...) مری: ؟مطمئنی؟!) سابین:بله🙂 برو تو الان باید استراحت کنی من حالم خوبه....)مری: مامان مطمئنی حالت خوبه چون داد زدنات میگن حالت افتضاحه...)سابین: نه عزیطم حالم خوبه فقط یه کابوسی بود همین...) مری: اوک پس من میرم اتاقم چیزی خواستی صدام کن...) سابین: اوک....)مرینت رفت.... من باید به تام اطلاع بدم که برگشت و ممکنه مرینت رو بکشه.... به تام زنگ زدم....{تام:■ سابین:○} ○: سلام تام...) ■: الو سلام عزیزم بفرما چیزی چیزی خواستی؟!..) ○: تام باید یه چیزی بهت بگم.....) ■: چی.... بگو میشنوم...) ○: اون برگشته و قصد انتقام داره.....) ■: چییییییییییییی واییییییی باید مرینت رو برای چند روز از فرانسه دور کنیم....اون واقعا میتونه بهش اسیب برسونه.... ولی تو چطور فهمیدی برگشته...) ○: اون شبی که مرینت بیهوش بود و من رفته بودم پیشش...اون رو اونجا دیدم... نزدیک بود مرینت رو بکشه ولی من جلوشو گرفتم اخرین لحظه ماسکشو برداشتم... چهره اشو دیدم😢...)■: اوه خدای من ما باید هرچه زودتر مرینت رو از پاریس دور کنیم....) ○: ولی کجا؟!...)■: من چندتا وسیله بخرم زود میام... دیر نمیکنم... اگه برگشتم راجب این موضوع صحبت میکنیم...)○: اوک... خدانگهدار...) و گوشی قطع کردم....خیلی نگران بودم... صبر کن ببینم من اصلا یادم رفت امروز تولد مرینته... واایییی من چطور یادم رفت باید براش یه تولد کوچیک اینجا بگیریم.... به تام پیام دادم که زودتر بیاد...منم اماده شدم و به بازار رفتم تا برای مرینت هدیه بگیرم...
از زبان مرینت:) بعد از اینکه تکالیفم رو انجام دادم لباسمو پوشیدم و رفتم هوا خوری...مامانم رو دیدم داشت با پدرم صحبت میکرد...برای همین یه نامه نوشتم و نامه رو روی میز گذاشتم هدفونم رو برداشتم و آهنگ بی احساس از اسطوره شادمهر[°•°:بچم عین من عاشق آهنگه بی احساسه.... اگه تا حالا نشنیدید حتما برید بشنویدش چون عالیه...] و باهاش زمزمه میکردم...^_^گفتی خیالِ تو راحت🎼 هرجا که باشی میام سایه به سایه ات🎼منم بهش کردم عادت🎼الآن چند وقته که دوری🎼رفتی از پیشم بهم گفتی که مجبوری🎼مثل من کی میشه واست؟🎼در و دیوارِ این خونه🎼میریزه رویِ سَرم بعدِ تو دیوونه🎼اینا رو یادم میمونه🎼یکی یکی میچینم آجرای خاطره هامونو میبینم🎼فاصلم از تو چه دوره ، از تو چه دوره 🎼از تو چه دوره🎼بی احساس ، دیدی گفتم ته این رابطه بُن بسته🎼گفتم قلب سنگیت از هیچی نمیترسه🎼بی احساس:( بغض گلومو چنگ میزد با بغض و اشک ادامه دادم...:لعنت به اون شب که تو گفتی من دیگه بر نمیگردم🎼لعنت به اون شب که تا صبح گریه میکردم🎼گفتی که از پیشت:( دیگه نتونستم... پاهام تحمل وزنمو نداشتن... یهو افتادم دست هامو روی چشم هام گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن.... [°•°: منم این قسمت آهنگ رو خیلی میدوست و همیشه وقتی به این قسمت از آهنگ برسم بغض میکنم🥺💔]همینطور داشتم گریه میکردم که حس کردم یکی داره به من زنگ میزنه... گوشیمو برداشتم مامانم ۵ بار زنگ زده بود... بهش زنگ زدم....{♡:مری ○: سابین} ♡: ا....الو) ○: مرینت حالت خوبه دخترم چرا جواب نمیدی نگرانت شده بودنم...) ♡: حال..م خوبه م..مامان) ○: مرینت...) ♡: ب...بله) ○: چیزی شده؟! چرا صدات یجوریه...؟!) ♡: ن...نه حالم خوبه... مامان بعدا باهات حرف میزنم....) ○:ول...) که گوشی قطع کردم... حالم خیلی بد بود...
از روی زمین پاشدم... لباسامو تکون دادم و راهی خونه شدم... وارد خونه شدم یه سلامی کردم و به اتاقم رفتم... لباسامو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم و با گوشیم ور رفتم... تو اینستا داشتم میچرخیدن که.....
ممنون که خوندی عزیزم❤🖤
عه امروز تولد منم هست ;-; 💔
خیلی قشنگ بود ♥️
آجی چه شده میخوای بری؟
بوگو چرا
نرو
ای بابا من چرا همش از دنیا بی خبرم😐😐
😂😂😂نمیخوام برم
آها اوک خیالم راحت شد😐😹
نظراتو خوندم هیچی نفهمیدم گفتم بپرسم😐😹😹💜
های گایز میراکلس قسمت 5 فصل 4 اومده اخه من پیداش نمیکنم
نه هنوز نیومده
عالی بود پارت بعدپلیز
میسی😊💜
عالی بید عاجو💜💜
میسی😊💜
عالی بود لطفا پارت بعدی رو زودتر بزار😘😘😘
مرسی❤
چشم🤍
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بودددددد 💖
مرررسییییی❤🤍❤
ترخدا زود بزار خــــــــــیــــــــلی دیر گذاشتی
اره میدونم جدیدا درسام بد جوری سنگین شدن و امتحانای ترم دومم شروع شده برای همین من اصلا وقت نمیکنم بیام تستچی
ولی چشم حتما بعدی رو یکم زودتر میزارم
عالی بود بعدی رو زود تر بزار
به داستانای منم سر بزنید
مرسی🤍💜
چشم
عالی بود
مرسی عزیز❤