
چهارمیش

۲۰ دسامبر ۲۰۱۸: مینهو، چترش را بست و وارد مغازه شد. زنگوله بالای در به صدا درآمد و حضور یک مشتری خیس را اعلام کرد. پسری که پشت پیشخوان بود تعظیم کرد: خوش اومدید. مینهو هم تعظیم کوچکی کرد و به کافه ای که درونش بود چشم دوخت. پسرک لپ های بزرگ و موهای فندقی رنگ داشت و پیش بند صورتی بلندش را روی هودی سفیدش بسته بود. مینهو به یکی از میزها رفت و نشست.

کافه وایب خوبی را به مینهو میداد اما خیلی شلوغ بود. دیوار های صورتی، کافی باری که تلاقی صورتی و خاکستری را نشان میداد و میز های چوبی کرم رنگ برای دو گوی عسلی مینهو خودنمایی میکردند. پسرک منو را به مینهو داد. مینهو از فرصت استفاده کرد و اسمش را از اتیکت روی پیش بندش خواند: هان جیسونگ. مینهو پرسید: ببخشید شما چند ساله اینجا هستین؟ _اممم.. من حدود دوساله اینجام.. چطور؟ درخواست مینهو برای خودش هم عجیب بود

+میخواستم.. اگر وقت داری.. یکم بیشتر باهم آها بشیم.. _پیشنهاد خوبیه.. امشب سرمون خیلی شلوغه اما سه شنبه ها کافه خلوت تر هست.. میتونیم سه شنبه هفته آینده همو ببینیم.. مشکلی نداره؟ + نه نه.. ممنون.. پسرک لبخند زیبایش را بی منت به صورت مینهو پاشید.. و چهره ای که سال ها لبخند نزده بود، اینبار چشمانش میخندید..

از آن شب بارانی به بعد، مینهو هر سه شنبه به دیدن جیسونگ میرفت.. آن دو خیلی به هم نزدیک شدن بودند. آن پسر جزو ادم هایی بود که در حلقه امن مینهو بودند. جیسونگ راضی بود از اینکه توانسته بود زندگی بی روحش را عوض کند. بالاخره تار عنکبوتی که قلب مینهو را دربر گرفته بود، نابود شد... :)

۲۵ نوامبر ۲۰۲۴: _بابا؟ +جانم؟ _میتونم یه سوالی بپرسم؟ تو بابامی درسته؟ +البته _پس مامانم کجاست؟.. مینهو بازهم از جواب این سوال طفره رفت.. دوست نداشت به شبی برگردد که زندگی اش را از دست داد.
دستم خورد
ای خدا
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زیبا های خاله نیلمآه
جیسونگ و مینهو هردوتاشون 👦 ان
و اون بچه هه رو به فرزن.دی گرفتن. بچه هه هم نمیدونه مامانش کی بوده و جنس.یتش چی بوده آخه قبل از یه سالگیش دیگه مامانشو نمیبینه اوکی؟؟
میشه لطفا یه ناظر تستامو بررسی کنه؟ ۳ یا ۴ روزه منتظرم :)
دلم میخواد بزنمت،آخهه
🤗🤗
@ɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ
زیبا های خاله نیلمآهجیسونگ و مینهو هردوتاشون 👦 انو اون بچه هه رو به فرزن.دی گرفتن. بچه هه هم نمیدونه مامانش کی بوده و جنس.یتش چی بوده آخه قبل از یه سالگیش دیگه مامانشو نمیبینه اوکی؟؟
______
خب جیسونگ کجاسسسس
مرددد متاسفانهه بچه هه یهو اون یکی باباش رفت از پیشش اونم نفهمید کوجا رفت
براچی خب رفتتت
ادامه ی اینو بنویسسس
خب مرد دیگه من چیکار کنمممم
نه اینا تک پارتیه نمیشه بیشتر بنویسم وانشاته
@ɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ
حیحی ممنون
______
بی احساس🚮🤧🤧🤧😭😭🥺💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖🛐🛐🛐🛐🛐
( ایموجیا قاطی و همه یک نوع احساس رو نشان میدهند و بیشتر به قلب توحه کنید لطفا🙏😂 به این🚮 هم توجه نکنید👌)
@ɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ
هعی عزیزم حقیقت تلخه..
______
حذفشون نمیکنیا:((
باشه 🫂
چه بگویم
آفرین:))
@ɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ
دارم به این فکر میکنم کل این داستان هایی که نوشتمو حذف کنم اصن..
______
شما گلت میکنی😘💔
هعی عزیزم حقیقت تلخه..
لیهو′
زیبآترازمـآهɴɪʟᴇ ᴍᴏᴏɴ@
| 21 دقیقه پیش
عه من😍
__________
عهه نخیرم شما نباید حذف کنی
میشه بپرسم که داستان درباره ی چیه ؟ موضوع ش چیه؟
داستانش از ذهن خودشه
و اینکه پین رو بخونن
و اینکه همشون تکپارتیه😦🌹
باشه
عالی
حیحی ممنون