سیلام می خوام یه چند تا اعتراف کنم
رفته بودیم مسافرت به جزیره کیش( دو تا از خاله هم و یکی از دایی هام اونجا زندگی میکنن) رفتیم خونه خاله اولیم. چند روز بعدش تولدت خاله دومی بود من و پسر خالم( خاله اولی) رفتیم براش کادو بخریم من یه کیف پول گرفتم پسر خالم هم یه کتاب گرفت
اومدیم خونه تا وسایل هامون رو کادو کنیم من واسه خودم رو کادو کردم اما پسر خاله منگل تر از خودم بلد نبود واسه خودش رو کادو کنه. می خواستم واس اونم کادو کنم که گفت صبر کن یه کتاب دیگه براش کادو کنیم رفتیم کتاب حسنی نگو بلا بگو رو از کتاب های داداش کوچولوش برداشتیم و اونو کادو کردیم و دادیم بهش😐😐 بنده خدا خالم وقتی بازش کرد همینجوری خشکش زده بود
۲_ یه روز با دختر داییم با گوشی یکی دیگه زنگ زدیم به بابای دختر داییم یا همون دایی من وقتی جواب داد دختر داییم گوشی رو گرفت و صداش رو کلفت کرد و گفت ببخشید منزل اصغر آقا؟ باباش هم با کمال احترام گفت نه خیر اشتباه گرفتید😐😐 دختر داییم همون لحظه می خواست خودشو خفه کنه
هعییییی برو بعدی هنو هست
۳_ یه روز یه پیام تبلیغاتی برام اومد بعد من براش نوشتم هعییی ننه اونم چند روز بعد جواب داد تخم مرغ 😐😐😑😑
۴_ سه سال پیش با خالم رفته بودیم مسافرت اصفهان می خواستیم خونه اجاره کنیم تا اینکه یه خونه پیدا کردیم و بابام و مامانم رفتن خونه عه رو ببینن من و خالم و پسر خالم و شوهر خالم تو ماشین موندیم چند دقیقه بعد بابام زنگ زد بهم و گفت روی در ورودی چی نوشته منم گفتم نوشته ورود برای عَموم ممنوع است از پسر خالم هم پرسیدم گفتم درسته ؟ و اون که منگل تر از من بود گفت آره بقیه هم داشتن از خنده خفه میشدن که چند دقیقه بعد فهمیدم نوشته بود ورود برای عُموم ممنوع است✋😐
عالللی 😂😂😂😂💔💔
فقد اسلاید آخررر و کتاب حسنیی😂😂💔😂🙌
وایی😹😹💜💜
فقط آخری😹😹💜💜
اخرییییی😂😂😂😂
😂😂😂😂😂
واییییییییی😂 خیلیی خوببببب بوددددد😂😂😂😂😂😂😂
بدبخت دختر داییت😑💔
😂😂😂😂😂بهت حق میدم😂😂😂
😂😂😂😅😅😅
فقط آخرییییی😂😂😂