سلام من آمدم با پارت دوم داستان تاریخ تولد 🙂 راستی من نمی دونم چرا اسم داستان رو گزاشتم تاریخ تولد 🤔 درونم : حتما دلیلی داشته 😐 حالا تو برو داستانو ادامه بده اونم معلوم می شه 😑
من روی تختم دراز کشیده بودم و با گوشیم ور می رفتم که نفهمیدم چجوری شب شد 🌒 از روی تخت بلند شدم و به آقای مدیر زنگ زدم که اونروز قبل رفتنم شمارشو گرفتم 📞 جواب داد... مدیر : الو من : سلام آقای مدیر مدیر : سلام من : ببخشید من کی بیام به اون آدرس؟ مدیر : 1 ساعت دیگه من : اها چشم فقط من باید چمدون بیارم؟ مدیر : بله چون فعلا اونجا ماندگار هستید 😊 من : اها بله چشم 😇 و بعد چمدونم را آوردم و بازش کردم که لباسامو جمع کنم..... بعد که لباسام و وسایل شخصیمو جمع کردم به حمام رفتم و موهامو نیمه خشک و شانه کردم بعد این لباس را پوشیدم 👆 کمی آرایش کردم و به طبقه پایین رفتم..... مامانم : دخترم کجا می ری چمدون بستی؟ من : مامان شما که می دونید من پلیسم 😐 پس حتما الان ماموریت دارم که دارم می رم 😐 مامانم : باشه ولی مراقب خودت باش 😘 من : باشه مامانی 😘 بعد از در خروجی خارج شدم و یک تاکسی گرفتم و به اون آدرس رفتم 🚕 البته من می تونستم با ماشین خودم برم ولی چون اون جا پارکینگ ندارم نبردم 🙂
به ویلای خیلی بزرگی رسیدم 🏡 از تاکسی پیاده شدم و به راننده گفتم : شما چند دقیقه اینجا منتظر بمونید. راننده : چشم بعد به سمت در رفتم و دیدم یک ماشین داره میاد که بعد از چند دقیقه جلوم وایساد و راننده توش پیاده شد و گفت : سلام خانم لی. من که دیدم مدیره سلام کردم و گفت : چمدون نیاوردید؟ 😥 من : چرا توی تاکسیه 🙂 مدیر : اها پس برید بیاریدش تا من زنگ بزنم 😊 من : چشم بعد که رفتم چمدونم رو آوردم و ب گشتم که دیدم یک پسر خوشتیپ جلو در وایستاده و نگام می کنه 🤨 پسره : سلام. چمدون رو بدید من بیارم 🙂 من : ممنون خودم میارم 😊 پسر : نه میارم 😇 منم چمدون رو دادم بهش که سریع رفت داخل و منم پشت سرش رفتم دیدم آقای مدیر و اعضا نشته اند و پسره چمدون رو گزاشت توی یکی از اتاقا و آمد نشست. منم نشستم و آقای مدیر گفت : من و اعضا قبلا درباره شما صحبت کردیم و فقط معرفی شما مونده..... بعد رو به اعضا ادامه داد : ایشون خانم لی یون هستند و قراره به صورت مخفی از شما محافظت کنند ولی از طرفی باید به شما نزدیک باشن و تازه توی دوتا چیز استعداد دارن یکی این که به غیر از محافظت می تونن مجرم رو پیدا کنن و ایشون می تونن انواع پهباد هارو کنترل کنه. البته خودشون و هم کاراشون انواع پهباد ها را دارند ☺️...... بعد موبایل مدیر زنگ خورد و با دستش گفت ببخشید و دستش را تکان داد و رفت 👋 من : آم سلام 😁 اعضا : سلام 😅 من : ببخشید من آرمی نیستم برای همین شمارو خوب نمی شناسم می شه خودتون رو معرفی کنید؟ بعد شروع کردن به معرفی خودشون..... جونگکوک : من جونگکوک هستم و اعضا منو کوک یا کوکی صدا می زنن و تو هم می تونی منو همین صدا بزنی 🙂 راستی من تو رو قبلا ملاقات کردم 😉 توی کمپانی بیگ هیت 🏢 من : بله یادم میاد 😊 وی : من وی هستم ولی چون تو آرمی نیستی منو تهیونگ یا ته ته صدا کن ☺️ جیمین : من جیمین هستم کیوت گروه ☺️..... بعد کمی کیوت بازی کرد 😚 و بقیه هم اسماشون رو گفتن.....
بعد که همه خودشون رو معرفی کردن جین گفت : یون تو بلدی غذا درست کنی؟ یون : بله ولی خیلی خوب درست نمی کنم 😁 جین : اهوم پش فعلا آشپز منم 😁 یون : مگه شما آشپزی بلدید؟ جین : بله من آشپز گروهم 😆 یون : اها.... من شاید آشپزیم خوب نباشه ولی توی تزئین کردن خیلی خوبم 💝 جین : پس امشب تو صفره رو بچین 😉 یون : حتما 😊 بعد تا جین غذا رو درست می کرد به اتاقش رفت و وسایلش رو توی کمد گزاشت 🧥 داستان از زبان جونگکوک : یون به اتاقش رفت و منم به رفتنش نگاه کردم 👀 اون خیلی زیبا بود 😍 اون موهاشو دم اسبی بسته بود و جلوش چتری بود 😍 ( نویسنده : موهای منم در حال حاضر این شکلیه 🙂) اون بدن فوق العاده ای داشت و لاغر بود 😍 قلبم داشت تند تند می زن که..... ته ته زد پشتم و گفت : عاشق شدی؟ من : وات د فاخ؟ 😐 چی می گی تو؟ 😑 ته ته : همین که شنیدی 😐 من : معلومه که نه 🙄 ته ته : قلبت یک چیز دیگه می گه 😐 داره صدای دویدنش میاد 🤣 من سریع دستمو گزاشتم روی قلبم و رفتم. ته ته کمی داد زد در حدی که فقط من بشنوم : یا میای می گی یا می رم به یون می گم 😏 من سریع برگشتم و اونو بردم توی اتاقم و گفتم : باشه!.... آره راست می گی من عاشق یون شدم چون خیلی زیباست 😍 ته ته : بزار یه چند روز بگزره از آمدنش 😐🙄 من : اولین بار نیست که می بینمش 🙃 ته ته : ای کلک 😌 کجا ها دیدیش؟ من : موقه ای که به کمپانی آمد دیدم منشی پارک داره به سمتش می دوه و تعادل نداره و یون یک جاخالی خیلی زیبا داد و منشی پارک خورد تو دیوار 😂 از اون موقه عاشقش شدم 😍 ته ته : واو 😍 جین از طبقه پایین داد زد : شام آماده است و هرکی هرکجا که هست خودش رو برسونه 😬 پسرا رفتن پایین و دیدن یون داره میزد می چینه و دیدن میز با گل و شمع و دستمال تزئین شده 😍
جین غذارو آورد و تا چشمم به صفره افتاد برق زد و گفت : واو یون من تو رو دست کم گرفته بودم ولی اولین باره غذا با گل و شمع روشن ووو می خوریم 😍🤤 یون : منم اولین بارمه که غذای شمارو می خورم 😉🤤 بعد همه خندیدن 😂 جین که غذارو گزاشت سر صفره به یون نگاهی کرد و گفت : یون تو با این لباس بیرونی ها راحتی؟ 🤨 یون : ام نه الان می رم عوضشون می کنم 😁 بعد یون به اتاقش رفت و این لباس را پوشید 👆
داستان از زبان یون : سر صفره نشستم و چون گرسنم بود شکمم صدا داد و چون جین کنارم نشسته بود شنید و گفت : یون اول تو بکش فکر کنم خیلی گرسنته 😄 داشتم از خجالت آب می شدم و سرمو انداختم پایین 😶 جین برام کشید گفت : بخور و نظر بده 😉 منم یه تستی کردم و داد زدم : عالیههههههه 😍 جیمین که سمت راستم نشسته بود ترسید و از روی صندلی افتاد 🤕 من : وای ببخشید 😰 جیمین حالت خوبه؟ جیمین بلند شد و گفت : آره ممنون 😊 بعد همه شروع کردیم به غذا خوردن 🍽️ ...................................... بعد از غذا و جمع کردن صفره ووو
نامجون خواست یه چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد. نامجون : سلام منشی پارک منشی پارک : سلام. نامجون من زیاد حرف نمی زنم فقط فردا ساعت نه با اعضا و خانم لی یون بیا کمپانی نامجون : بله چشم و بعد قطع کرد... نامجون آمد و به همه گفت که فردا ساعت 9 باید بریم کمپانی و بعد گفت : برین بخوابین که فردا زود بیدار شید 🙂 و بعد همه رفتیم و خوابیدیم 💤 ( دوستان منحرف نشید هرکی رفت توی اتاق خودش 😐)
عالی بود آجی 😘😘
بعد از ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سال چشمون خورد به داستان پلیسیییی🥳
خیلیییی عالییییه ادامه بده👌💜😍
فقط ی سوال، لی یون نیمه ی گمشده ی کدوم یکی ع اعضاس؟؟؟🙂