سلام دوستان من اومدم با پارت دهم از داستانم امیدوارم این پارت زیبا باشه براتون .... . خلاصه مغزتو نخورم بریم سراغ داستان ... . کپی ممنوع
آنچه گذشت : بلند شدم خداروشکر هنوز وقت دارم برای آماده شدن .. .سوفیا : جاستین زیاد دلش برای مارینت تنگ شده بود ؟ .. .الیا : خانم بوسدیه میخواد بره بیمارستان فکر کنم بچه اش میخواد به دنیا بیاد .. . خانم مندلیف : امروز یک دانش آموز جدید داریم معرفی میکنم زوئی داسیلوا ... . گفت : عزیزم بیا بریم بیرون چون هم مامان من اجازه میده هم بابای تو تا موقعی که کلاسمون شروع بشه ... . سریع لباس راحتی پوشیدم و گفتم : واااااااااای تیکی جونم کمک 😲😲 .. .. مرینت : تا نیم ساعت دیگه آدرین و کاگامی میرن شمشیر بازی خوش به حالشون با هم وقت میگذرونن 😔 مرینت : نخیرم میخوام سورپرایز بشی ... . فعلا من کار دارم ، کاری نداری ؟ .. ...گفتم : تیکی مصاحبه رو که یادت نرفته ... .😉 تیکی خال ها روشن 🐞 ... .. وقتی پلگ پنیرشو خورد پلگ پنجه ها بیرون 🐾 .. ..تو لیدی باگ خواهد بود ......... ........... و نور سفید همه جارو فرا گرفت .........
بعد از اینکه نور سفید کم نور تر شد یهو استاد که نشسته بود افتاد منو کت نوار رفتیم بالای سرش گفتیم : استاد ، استاد ... . تا اینکه کم کم چشماشو باز کرد و کوامی ها سریع قایم شدن 🙁 استاد فو : واااا چه دختر خانم خوشگلی و چه آقا پسر خوشتیپی ☺️ چه لباس های قشنگی 😍 کت نوار : وااااااات ؟ من که همینطور کپ کرده بودم ، ویز که پشت من بود گفت : وقتی نگهبانی ، از نگهبانی دست میکشه حافظشو از دست میده 😔 استاااااد دلمممم برااااتون تنگگگگ میشههههه . ... . من درحالی که سرم رو انداخته بودم پایین ، سرم رو بلند کردم و گفتم : آقا خیلی از دیدن شما خوشبختم اما کمی فکر کنید منو یادتون نمیاد ... . استاد فو : متاسفم خانم جوان اما اولین باری هست که شما دو تا رو میبینم .. ..🙂 کت نوار : تلاش نکن بانوی من هیچی یادش نمیاد 🙁 .. . استاد فو : چه خانم خوشبختی نمیدونم چرا فکر میکنم شما دو تا زوجین ، شما واقعا بهم میاد 😃 کت نوار : اوهوم ما واقعا بهم میایم 😀
لیدی باگ : کتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت 😡 کت نوار : ببخشید باگابو 😅 استاد فو : شما خیلی باحالین ☺️ لیدی باگ : ممنون استا.. . منظورم آقای فو من شمارو پیش یک خانمی میبرم شما با ایشون میرید لندن استاد فو : خانم قابل اعتمادیه لیدی باگ : آره حالا خودتون ایشون رو میبینید 🙃 از زبان کت نوار : ساعت رو نگاه کردم ساعت نه بود باید میرفتم خونه گفتم : بانوی من من دیگه باید برم اگر کار نداری من برم ؟ لیدی باگ : نه کارت ندارم پیشی کت نوار : خداحافظ آقای فو ، خداحافظ باگابو استاد فو : خداحافظ مرد جوان 😊 لیدی باگ : کتتتتتتتت 😤 و سریع از اونجا دور شدم چون اگه دست بانوم به من میرسید جنازه ام به خونه میرسید نزدیک های خونه شدم و گفتم « پلگ پنجه ها داخل 🐾 رفتم و زنگ زدم رفتم خونه دیدم خونه ساکته که یهو ناتالی از اتاق بابام اومد بیرون و گفت : سلام آدرین به موقع اومدی میخواستیم شام بخوریم راستی پنیر هایی که سفارش داده بودی رو آوردن جلوی در اتاقت گذاشتم .🙂
گفتم : ممنون ناتالی😊 ، نگهبان بیا پنیر هارو بزار داخل اتاق و با نگهبانم رفتیم بعد از اینکه پنیر هارو گذاشت توی اتاقم پلگ سریع اومد بیرون و گفت : اخجووووووون پنیرررررررر برررررررری و حمله کرد سمتشون 😐😐 منم رفتم پایین تا شام بخورم .. .. .. از زبان لیدی باگ : کت نوار که رفت گفتم : آقای فو شما امشب اینجا بخوابید فردا دختری به اسم مرینت دوپن چنگ میاد و شمارو میبره پیش اون خانمی که گفتم . استاد فو : چرا خودت نمیای ؟ لیدی باگ : چون من کار دارم اون دختر یکی از بهترین دوست های منه ، من بهش اعتماد دارم 🙂 و بعد استاد فو قبول کرد منم کمکشون کردم تا کمی وسایلشون رو جمع کنن و از استاد خداحافظی کردم رفتم خونه ی خودمون و شام خوردم ... . فردا از زبان آدرین : داشتم صبحانه میخوردم با مدلین و کاگامی آخه بزرگتر ها زودتر صبحانه خورده بودن و رفته بودم شرکت اگرست مدلین گفت : وای چقدر استیک و تخم مرغ خوردم
پاشد صندلیشو درست کرد یک کم از آب پرتغال داخل لیوانش خورد و گفت : خب آدرین اگه کاری با من نداری من برم بیرون ؟ گفتم : نه خداحافظ مدلین : خداحافظ آدرین خداحافظ خانم کاگامی اما کاگامی توجه نکرد ( دختر زشت 😒 ) یهو موبایل من زنگ خورد نینو بود ... . مکالمه ی نینو و آدرین : ( نینو : # ، آدرین & ) # سلام رفیق حالت خوبه ؟ & سلام نینو خوبم تو خوبی ؟ # آره خوبم میگم آدرین من و الیا میخوایم بعد از ظهر با مرینت ، مکس و کیم ، میلن و ایوان ، جولیکا و رز ، کلویی و سابرینا ، ناتانیل و مارک ، الکس همینطور دختر جدیده زوئی بریم پیک نیک توهم میای & آره میام ، بعد پاشدم کمی از کاگامی دور شدم و گفتم : کاگامی رو چیکار کنم ؟ # خب بیارش & خسته ام از دستش ، صبرم لبریز شده ( آفرین آدرین داری بچه ی خوبی میشی کمی برو پیش مرینت 👏👏 )
# خب بهش بگو میخوام برم خونه ی نینو جمع پسرونه ولی ممکنه تعقیبت کنه .. . & نه بابا خنگ تر از اون حرفاس # باشه رفیق & چیزی نیارم # اها ، نه رفیق بچه ها چیزی میارن مرینت و الیا و من خوراکی هارو قبول کردیم ، مرینت پای اسفناج ، کلوچه ، ماکارون و کیک میاره ، الیا ظرف ، لیوان و قاشق و چنگال میاره ، منم شربت و آب و دسر میارم .... . راستی چرا امروز نرفتیم مدرسه ساعت یک ربع هشته ؟ & یادت رفته نینو امروز رو تعطیل کرد خانم مندلیف چون میخواد فردا امتحان امتحان شیمی بگیره ! # ای بابا من میخواستم ظهر موزیک تمرین کنم & باشه فعلا خداحافظ # خداحافظ رفتم جای کاگامی تا ادامه ی صبحانمو بخورم پرسید : کی بود تلفن .... . آدرین : نینو بود کاگامی : چیکارت داشت ؟ ( خب یکی اینجا نیست به این بگه به تو چه 😐😐 ) آدرین : هیچی .... .
ساعت نه صبح از زبان مرینت : پاشدم دیدم ساعت نه هست گفتم عجب خوابیدم ولی تیکی جوابی نداد رفتم پایین دیدم عصبانی نشسته روی میز گفتم : چی شده ؟ 😴 تیکی : یادت رفته ساعت یازده استاد فو و ماریان میخوان برن لندن ، یادت رفته از این به بعد نه تنها به من بلکه به خیلی کوامی دیگه باید غذا بدی ، یادت رفته فردا امتحان داری ، یادت رفته دیشب به مامان و بابات قول دادی کمکشون کنی . ... . مرینت : واااااااااااااااااای 😨 همشو یادم رفته بود 😅 ولی تیکی جونم رو دارم که همیشه یادم میندازه چیکار کنم ..... . و با عجله رفتم پایین دیدم کسی نیست سریع صبحانه خوردم ، چند تا بشقاب برداشتم و غذا های کوامی هارو چیدم و بردم بالا در جعبه رو باز کردم و همه شوند اومد بیرون شروع کردن به شیطونی کردن هی وسایل رو برمیداشتن منم عصایی شدم گفتم : بسههههههههه 😠 بشینید همشون ترسیدن و به ردیف نشستن گفتم : من بهتون اجازه میدم بیرون از جعبه زندگی کنید و بازی کنیم فقط شرط داره ؛ همشون باهم گفتم : هوراااااا چه شرطی ؟😆
گفتم : دست به وسایل من نمیزنید ، سروصدا نمیکنید ، و ..... . گفتن : چشممممم منم گفتم : حالا که همتون کوامی های خوبی بودید براتون خونه درست میکنم و جعبه ی معجزه گر هارو میزارم داخلش هر وقت کسی اومد سریع برید داخل جعبه 😊 و بهشون غذا های مورد علاقشونو دادم .. . کوامی ها داشتن غذا میخوردن منم رفتم روی صندلی نشستم ، تیکی اومد کنارم و گفت : برنامه ریزی کن خیلی کار داری ... . که یهو گوشیم زنگ خورد الیا بود . مکالمه ی الیا و مرینت ( مرینت : @ ، الیا : $ ) @ سلام الیا خوبی ؟ $ سلام مرینت من خوبم تو خوبی ؟ @ آره کارم داشتی ؟ $ آره عزیزم ما بعد از ظهر میخوایم بریم پیک نیک توهم میای ، خب آخه من به همه گفتم میای .. . @ نه بابا ، چرا از طرف من تصمیم گرفتی خیلی کار دارم .. $ آخه مطمئن بودم میای چون ادرینم میاد @ جون مممممممن پس منم میام ، من از اولم میومدم
$ باشه ناقلا فعلا ، ساعت چهار بیا پارک نزدیک خونتون @ خداحافظ تیکی گفت : الیا بود ، مرینت : آره ، خب تیکی ببین الان ساعت دهه خب تا ده و نیم بریم نقشه ی خونه ی کوامی هارو بکشیم بعد امادشیم بریم دنبال استاد فو بعد ساعت یازده و نیم که اومدیم بیایم درس بخونیم و بعد بریم ناهار بخوریم بعد از ناهار کمی استراحت کنیم و بعد بریم پای اسفناج ، کلوچه و ماکارون درست کنیم و به الیا پیام بدیم من اینها و میارم بعد از پیک نیک دوباره تکالیف بنویسیم و درس بخونیم آخه تکالیف دیروزم مونده 😩😩 چقدر کاااااااار تیکی : ما هم کمکت میکنیم ، بعد همه ی کوامی ها بغلم کردن 😍 بعد رفتیم و با کمک کوامی ها شروع کردیم به کشیدن نقشه ی خونه ی کوامی ها .... . ساعت ۱۰:۴۵ از زبان مرینت : از بس سرم گرم نقاشی بود یادم رفت باید برم پیش استاد فو سریع پاشدم که کوامی ها گفتم : میشه مارو ببرید خواهش
مرینت : نه همینجا بمونید تازه براتون فیلم هم میزارم با خوراکی بشید تفریح کنید تا من برگردم و از خوشحالی داشتن ذوق مرگ میشدن 😍 ( 😂 ) منم سریع رفتم مغازه دیدم اووووووو مغازه پر از مشتری هست ، مامانم گفت : عزیزم چه خوب که اومدی بیا کمکم ... من گفتم : ولی ماما... .😥هنوز حرفم تموم نشده بود مامانم گفت : ولی نداریم بابات داره کیک درست میکنه وگرنه ازت کمک نمیخواستم .. . منم ناچار گفتم : چشم و پنج دقیقه سریع کمک مامانم کردم و سریع ازشون خداحافظی کردم اومد بیرون گفتم : تیکی دیر شده باید با حالت لیدی باگ بریم پیش استاد تیکی : 😕 معلوم بود تیکی موافق نیست اما چاره ای نبود تیکی خال ها روشن 🐞 و سریع رفتم خونه ی استاد فو دیدم ، رفتم پشت دیوار و گفتم : تیکی خال ها خاموش 🐞 ، رفتم جلوتر استاد فو منتظر من جلوی در واستاده ... . گفتم : سلام آقای فو من مرینت دوپن چنگم من رو لیدی باگ فرستاده .. . استاد فو : سلام بانوی جوان داشتم کم کم ناامید میشدم ... مرینت : ببخشید من همیشه دیر میرم جایی 😅 ( کم کم دارم به حرف آدرین در قسمت میراکلس شانگهای پی میبرم که گفت مرینت همیشه دیر میرسه جایی 😐 ) گفتم : راه بیفتیم دیگه آخه من حسابی دیر کردم و استاد فو تایید کرد .. .. و رسیدیم ماریان اومد بیرون از قطار و گفت : سلام مرینت .. . مرینت : سلام خانم ماریان ، استا... . آه ببخشید منظورم آقای فو ایشون خانم ماریان هستن استاد فو : سل.. ام درسته اولین باریه شمارو میبینم اما نمیدونم چرا ... . عاشق شما شدم .............
دوستان چطوری ازتون معذرت خواهی کنم .. . میدونم خیلی دیر به دیر هر قسمت رو میذارم اما گوشیم یک هفته است خراب شده پارت بعد بزودی منتشر میشه
حتما پارت های بعد رو پشت بند هم میزارم
خیلی خیلی عذر میخواهم 🙏🙏🙏
دوستان من بگم که شاید از این به بعد پارت ها چهار روزی یا پنج روزی یکبار بیاد حتما دیگه پنج یا چهار روز گذشت منتشر میشه شاید هم زودتر بزارم پارت هارو اما تا همین قدر در حد توانمه اما تمام سعی ام رو میکنم که زودتر بزارم
عذرم رو بپذیرید 🙏🙏
عااااااااالی بود
من اولین نفر بودم که خوندم
به تست های منم سر بزن
ممنون ح/د حتما به تست های تو هم سرمیزنم