💜🤍💛💚💙🤍💜💛💚💙🤍💜💛💚💙🤍💜💛💚💙
که یهو دیدم که کوروش داره برکه را 💟 میکنه یهو متوجه سد که دیدمش قرمز شد ☺ بعد خلاصه مرینت مرخص شد و رفتیم تو ی قسر بچه ها را خوابا ندیم💟 میریم به ۵ سال دیگه وسن همه تقیری نکرده ☺ از زبان برکه،: داشتم به کوروش میگفتم که یه حس جدیدی دارم💜 که کوروش گفت خوب یه آزمایش بده ☺ گفتم باشه
از زبان بهار :من و باران کلاس هایمان تمام شده بود و داشتیم از دبیرستان برمیگشتیم 💛 یهو یه کسی را دیدم که یک دل نه صد دل عاشقش شدم😘 یهو دیدم باران داره به یکی نگاه میکنه فهمیدم چی شده بعد من رفتم جلو اون پسره خودم را انداختم یهو منا گرفت سلام من اریک هستم خوشبختم پرنسس گفتم ممنونم 💚 و گفتم ببخشید شما را جایی ندیده ام گفت نه من که دفه ی اول هست میبینمتون گفتم بسیار خب💜
که یهو دیدم برکه داره میگه مامان کو گفتم نمیدونم گفتم بریم پیداس کنیم گفت باشه از زبان برکه :دیدم مامان داره به کارا رسیدگی میکنه گفتم سلام مامان گفت سلام خوبی برکه گفتم ممنون گفت کوروش خوبه گفتم شکر خدا اونم خوبه گفتم مامان یه چیزی گفت چی؟ گفتم مامان من دیروز آزمایش دارم بعد بعد ❤ من ب، ا، ر، د، ا، ر، م گفت خوب گفتم خوب پسر گفت چه بهتر گفتم ممنون که یهو پدرم اومد بهش گفتم کل هم اجماع ریخت بهم گفتم بابا چیزی سده گفت اره گفتم چی؟ گفت بچه تو نمیتونه بچه دار بشه گفتمذچرا؟ گفت بخواطر این که اون معجونی که شاید یادت نیاد روت اثر گذاشته گفتم چه بد گفت آره
که یهو 🍁🍁
💙🥰💚🤍💛🤎💜🖤❤🧡⛓🍁🌹🍒💋🦋
💚🧡⛓🍁💛🤎🌹😇🍒🖤💋🥰🦋🥰🤩
نظرات بازدیدکنندگان (1)