کودک سه ساله
این هم یه داستان حقیقته با کمی تعییر
او کودکی سه ساله بود که پدرش را از دست داد. دیگر پدری نداشت که هر شب به او بگوید شب بخیر، وقتی از سر کار می آید بگوید سلام خسته نباشی [بابا] . آه چه عم انگیز است که بدون پدر باشی و از این خانه به آن خانه بروی. مادرش کار می کرد که خرج زندگی اش را در بیاورد. دختر سه ساله تنها بود و در خانه می نشست و عکس پدرش را در آغوش می گرفت. داستان های شبانه اش فقط حرف های اطرافیانش بود: _ اون یه بچه یتیمه _بیچاره پدر نداره _ مادرش هم به زودی از پا میفته هر شب گریه می کرد و چشم انتطار
پدرش می نشست.موقعی که به دنیا آمد پدرش از پیش او رفت. فقط هر هفته به دسدار پدرش می رفت( نمی خدام اشاره مستقیمی به اون کلمه بکنم) زندگی اش سرشار از عم و اندوه بود . بعضی از شب ها گرسنه می خوابید. سخت است که کودکی ۳ ساله شب بدون غذا بماند. ولی روزی تمام غصه هایش به اتمام رسید. خانواده ای خیر( خانواده خودم😌😌) به او کمک کردند و تمام پول مورد نیاز را به او دادند.
خانه ای تامین کردند و غذا هایی هم به آن ها دادند و کاری هک برای آن ها پیدا کردند ولی... دخترک سه ساله همان شب به خواب رفت و دیگر بیدار نشد و برای همیشه به پیش پدرش رفت. با دیدن سرگذشت کودک سه ساله که به یاد رقیه در روز عاشورا افتادم. تازه سختی های آن ها را متوجه شدم . شب بیداری ها، گرسنه ماندن ها،تشنگی ها و از همه مهم تر بدون پدر ماندن...
عه دستم خورد
عالی🤍✨
به رمان منم سر بزنید خو و لایک و نظر مهمونم کنید ❤️🔥
مایل به حمایت و پین؟!
عالی بود🌷
________________________________
یه قرعه کشی ۴۰۰۰۰ امتیازی داریم😉
هر شانس فقط ۳۰۰ امتیاز 🥳😁😇
پس بدووو شرکت کن تا از قرعه عقب نمونی😍👌🏻
به نظرسنجیم(قرعه کشی)سر بزنید🌱✨
پین؟ادمین اگه ناراحت شدی پاک کن
وای چه بد دلم به حال بچه سوخت اینقدر ناراحت شدم چرا چیزی نخورد فکر کنم عمدی چیزی نخورد چون طاقت نداشت و میخواست بره پیش باباش 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😢😭😢😭😢😭😢😭😢😭😢😭😢😭😢😢😭😢😭
من بابامو میخوام (کنارمه هستا داره فیلم میبینه😂🙂 )
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
و برای قسمت آخر حرفت( 🤣🤣)
زندگی سخته😔
حقیقت غم انگیزه😪
دنیا هم تلخه😥
خدایاااااا کمکشون کن به اینجور خانواده ها کمک کن😭
چراااا؟
اشک اشک اشک😭
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭خیلی سخت و غم انگیزه😭😭😭😭😭😭😭😭😭
چیزه... با تموم وجود حس دختره رو میفهمم، خودمم بچه طل.اقم و پیش مامانم زندگی میکنم
بابامم یه شهر دیگه کلا...
(بدترین تجربم بعد طل.اق مامان بابام وقتی بود که بابام برای تولدم نیومد و فقط بهم پیام داد که:
آیرانا جان تولدت مبارک، امیدوارم به همه آرزوهات برسی.
واقعا حس خیلی بدیه💔💔💔
من خودم تاحالا تجربه نکردم فقط یه تجربه ریزی داشتم که واقعا سرش بدجور ناراحت شدم و
درکت میکنم💔💔
🫂💔
اخه چرا چرا مرد?
مامانش میگه دوروز بود چیزی نخورده بود نمی دونم شاید به خاطر گرسنگی🥲
خب اخه چرا چیزی نمی خورد?! حتما دلیلی داسته که چیزی نمی خورده...واسا ببینم...نکنه اینم به خاطر مرگ باباش بوده باشه😢...
👍👍👍👍
ای بابا😔😥😢😭😭😭
😭😭😭😭
😭😭😭
😭😭😭😭😭😭😭😭
عاشورا بدتر بود....
خیلی بدتر..
فقط یه خورده تشبیه شده...
دقیقاا
درک میکنم مامانم بابامو از خونه انداخته بیرون(سه چهار سال پیش)دلم براش تنگ شده
خیلی حس بدیه من تجربه کردم
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
آخیییی دلم کباب شد
😭😭😭