سلام به همه من اومدم با پارت نهم از داستانم امیدوارم این پارت رو دوست داشته باشید خب بریم شروع کنیم کپی ممنوع
آنچه گذشت : ممنون مرینت ممنون ... و منم گفتم خواهش میکنم ... . خواستیم همو 💏 ... .بعد لوکا صورتش رو نزدیک کرد اما من نمیتوانستم اونو 💏 ... . توی راه بودم که تیکی از داخل کیفم اومد بیرون و گفت : برو خونه آدرین و بخاطر خراب کردن مهمونی ازش عذر خواهی کن .. . اومده .. . پاشدم گفتم نه ... یعنی چیزه .. . پلگ : آروم باش ببین چی میگه و قایم شد 🙃 .. مرینت مثل لبو قرمز شده بود فکر کنم خجالت کشید 😳 .. . آدرین : نه معلومه ... . من یک نفر دیگرو دوست دارم اما خب نمیتونم بهش بگم .. ..من ناراحت شدم و گریه کردم و سریع بلند شدم تا برم بیمارستان 🙂 ... . چی سه نفر تیکی بدبخت شدم ... . تیکی : لباس های تو عالیه 😉 ... .میکردیم و مامانم برامون پای اسفنجاج آورده بود با ماکارون و داشتیم میخوردیم 😋 ... .آدرین : کم کم میخرم برات ، من برم پیش پدرم باهاش صحبت دارم ... . ..🙃 .. .بعد از چند دقیقه گفتم : پلگ یعنی استاد فو منو لیدی باگ رو چیکار داره ؟ ..... .
صبح از زبان مرینت : بلند شدم خداروشکر هنوز وقت دارم برای آماده شدن .. . رفتم پایین دیدم سوفیا داره وسایلش رو جمع میکنه گفتم : صبح بخیر جایی میری ؟ سوفیا : آره دیگ ه باید بروم من به چین .. . مرینت : اما من فکر کردم هنوز میمونی ؟ سوفیا : نه دیگ ه باید بروم زیاد مهمون بودم پیش شما ؛ مرینت : باشه عزیزم هرجور راحتی و باهم صبحانه خوردیم رفتیم مغازه منم کمک سوفیا کردم چمدونش رو بیاره پایین وقتی رسیدیم مامانم گفت : بیشتر میموندی عزیزم ؟ سوفیا : نه دیگ ه خاله سابین کار هام اینجا تموم بروم دیگ ه . . 🤗 تام : دلتنگت میشیم حتما با پدر و مادر و برادرت بیاید پاریس .. .😃 سوفیا : حتما ، برادر م التماس م کرد من و هم با خودت بب ر ولی من دیگ ه اینجا مهمون بوده هم ، سابین : آخه دلم برای جاستین یک ذره شده ؟ سوفیا : جاستین زیاد دلش برای مارینت تنگ شده بود ؟
من قرمز شدم و گفتم : منم دلم برای جاستین تنگ شده حتما دفعه بعدی خانوادگی بیاین 😊 سوفیا : چش م ، عمو تام اگر شود برای من یک تاکس ی بگیرید بروم فرود گاه ممنون ؛ تام : باشه الان مرینت : خب سوفیا جان به سلامت برسی به چین من دیگه باید برم مدرسه که دیرم میشه ، خداحافظ ... سوفیا : مرسی خدا حافظ سابین و تام : به سلامت عزیزم رسیدیم مدرسه دیدم اورژانس اونجاست گفتم : یعنی چی شده ؟ 😯 و بدو بدو رفتم داخل رسیدم دیدم تمام بچه های کلاس ما آقای دمکلیز و خانم مندلیف دور اورژانس جمع شدن رفتم پیش الیا و پرسیدم : کی حالش بد شده ؟ الیا : خانم بوسدیه میخواد بره بیمارستان فکر کنم بچه اش میخواد به دنیا بیاد .. . ( موقعی که میخواستن برن نیویورک خانم بوسدیه گفت بارداره الان هشت ماه از اون موقع گذشته ) گفتم : واقعاااااا 😆
که آقای دمکلیز دست زد و گفت : خب بچه ها زنگ اول ادبیات داشتید با خانم بوسدیه الان که ایشون حالشون بده زنگ اول با خانم مندلیف شیمی دارید . همه ناراحت شدن 😔 و خانم مندلیف گفت : بدویید برید داخل کلاس رفتیم بالا دیدیم یک دختر پشت در واستاده و انگار خجالتی بود ما رفتیم داخل و بعد از چند دقیقه خانم مندلیف اومد داخل ... . خانم مندلیف : امروز یک دانش آموز جدید داریم معرفی میکنم زوئی داسیلوا ، به دلیل شغل مادرش از برزیل به پاریس مهاجرت کردند ..... . و همون دختری که بیرون واستاده بود اومد داخل و خانم مدلیف گفت : خودت رو معرفی کن ؟ ایویلن : سلام .... ام . .. ام من زوئی داسیلوا هستم خیلی خوشحالم که با شما همکلاسیم ... ( مشخصات زوئی : چشم های آبی ، موهای زرد و یک طرف موهاش صورتی پر رنگ ، قدش کمی از مرینت کوتاه تره ، عکس رو در این پارت گذاشتم ) مندلیف : خب میز هارو جابجا میکنیم تا زوئی هم در یک میز بشینه ... . آدرین و نینو سر جاتون باشید همینطور الیا و مرینت ، کلویی و سابرینا ، رز و جولیکا ، مکس و کیم ولی بقیه جابجا شن الکس و زوئی کنار هم بشینید در میز آخر سمت چپ ، میلن و ایوان کنار هم بشینید در میز یکی به آخر سمت راست ، ناتانیل توهم تکی توی یه میز آخر سمت راست بشین ، خب درس رو شروع میکنیم .... .
بعد از مدرسه از زبان آدرین : رفتم خونه کاگامی در زد و گفت : عزیزم بیا بریم بیرون چون هم مامان من اجازه میده هم بابای تو تا موقعی که کلاسمون شروع بشه ... . 😚 آدرین : نه کاگامی حوصله ندارم میخوام پیانو تمرین کنم 😒 کاگامی : خب منم گوش میدم شروع کن ... . .. توپ بسکتبال 🏀 رو انداختم و پیانو اومد بالا و شروع کردم به زدن آهنگ و کاگامی هم همینطور گوش میداد ، اعصابم خورد شده بود ... . من پیانو مو زدم و گفتم : ساعت چنده ؟ کاگامی از گوشیش نگاه کرد و گفت ساعت سه و نیم گفتم : نیم ساعت دیگه کلاس شمشیر بازیمون شروع میشه بیا بریم وسایلمون جمع کنیم و راه بیافتیم .. . کاگامی هم تایید کرد ... . بعد از مدرسه از زبان مرینت : رسیدم خونه رفتم بالا مامان و بابام داشتن برنامه نگاه میکردن با عجله گفتم : سلاااااااام و رفتم بالا سریع لباس راحتی پوشیدم و گفتم : واااااااااای تیکی جونم کمک 😲😲
تیکی : چی شده ؟ مرینت : فردا میخوایم بریم دیدن خانم بوسدیه و بخاطر به دنیا اومدن دخترش بهش تبریک بگیم و بچه ها میخوان یک پوستر درست کنم و از من خواستن طراحی کنم و درست کنم 😲😲 تیکی : خب الان چرا هول کردی ؟ مرینت : چون تا قبل از مصاحبه میخوام درست کنم معلوم نیست تا کی خونه ی استاد فو باشیم و بعدشم بیام درس هامو بخونم . تیکی : راست میگی ! مرینت : فهمیدم یک پارچه ی کرمی برمیداریم ، بعد یک جمله با پارچه ی مشکی در میاریم و میدوزیم روی پارچه ، و در ادامه شکل خانم بوسدیه و یک نی نی در میارم و کنارش می دوزیم ، چطوره ؟ تیکی : عالیه مرینت جونم 😍 و شروع کردم طرحم روی کاغذ کشیدم تا طراحی روی کاغذ انجام دادیم ساعت سه و نیم شد و گفتم : خب خیلی قشنگ شد ... . 😄 تیکی : معلومه یکی از بهترین طراحان پاریس انجام داده .. .
مرینت : ممنون ... ، یهو ناراحت شدم تیکی : چی شده ؟ مرینت : تا نیم ساعت دیگه آدرین و کاگامی میرن شمشیر بازی خوش به حالشون با هم وقت میگذرونن 😔 تیکی : ناراحت نباش یک روزم میشه تو و آدرین باهم وقت میگذرونید .. . .. و گفتم : حق با توعه 🙂 و شروع کردیم به دوخت و دوز چون فقط یک و نیم دیگه وقت داشتیم ... . . ساعت چهار و نیم از زبان مرینت : پوستر اماده شد خیلی قشنگ شده بود زنگ زدم به الیا .. .. مکالمه ی مرینت و الیا : مرینت : سلام الیا الیا : سلام دختر خوبی ؟ مرینت : آره راستی پوستر آماده شد ... . الیا : واقعا بعداً عکسش رو برام بفرست مرینت : نخیرم میخوام سورپرایز بشی ... . فعلا من کار دارم ، کاری نداری ؟ الیا : خیلی بددددی نه کار ندارم خداحافظ مرینت : خداحافظ
از موقعی وسایل هارو ریخت و پاش هارو جمع کردیم ساعت یک ربع پنج شد من رفتم پایین و به مامان و بابام گفتم : من میرم بیرون معلوم نیست کی بیام نگران نباشید 😙 و سریع رفتم توی اتاقم و و گفتم : تیکی مصاحبه رو که یادت نرفته ... .😉 تیکی خال ها روشن 🐞 از زبان آدرین : کلاسمون تموم شد از مدرسه اومدیم بیرون ، کاگامی سوار ماشین شد و گفتم : من کار دارم تو برو خونه من میام خودم کاگامی : خب باهم میریم ... .😃 آدرین : نه من باید تنهایی برم فعلا خداحافظ 😒 و رفتم داخل کوچه ها کاگامی هم رفت و گفتم : بیا پلک این پنیرو بخور ... . وقتی پلگ پنیرشو خورد پلگ پنجه ها بیرون 🐾 و راه افتادم دیر شده بود کمی اما اشکال ندارد .... . ساعت پنج از زبان نادیا شاماک : ساعت پنج بود لیدی باگ اومده بود اما خبری از کت نوار که یهو کت نوار هم اومد و شروع کردیم ... ..
از زبان لیدی باگ : شروع کردیم به فیلمبرداری نادیا گفت : گیج نشید چون این فقط یک اخباره من نادیا شاماک هستم امروز یک مصاحبه ای داریم با لیدی باگ و کت نوار و میخواهیم در مورد شرور نکردن هاکماث باهم صحبت کنیم .. ... . نادیا از ما پرسید : تقریبا یک هفته است که هاکماث کسی رو شرور نکرده میشه دلیل شو بپرسم ؟ 🤔 لیدی باگ : ما نظریه دادیم که ممکنه هاکماث پشیمون شده باشه از این همه کار های شیطانی اما این احتمالش کمه چون اون چیزی میخواد رو هرجور باشه بدست میاره ... . کت نوار : پس ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه یا منتظر موقعیتی است که هنوز در مورد هیچکدومون مطمئن نیستیم .... . تا ساعت شش نادیا همینطور سوال پرسید و ماهم جواب دادیم آخر برنامه که شد چند تا از طرفداران روی خط و از ما تشکر کردن 🙃🙂🙃🙂
بعد از مصاحبه من و کت نوار رفتیم پیش استاد فو وقتی وارد شدیم استاد فو گفت : بیاید بشینید و جعبه ی معجزه گر هارو هم آورد بعد ماهم نشستیم .. . استاد فو در جعبه رو باز کرد و تمام کوامی ها اومدن بیرون استاد فو گفت : سال هاست من نگهبان بودم اما الان دیگه میخوام باقی عمرم رو با عشقم بگذرونم میدونم کی لیاقت نگهبان بودن رو داره تو لیدی باگ تو ...... . 😃 لیدی باگ : اما شما این کارو نکنید شما به من قول دادید تا موقعی که هاکماث رو شکست ندادیم کنار ما هستید چیشد ؟ 😖 کوامی ها : نه استاد خواهش میکنیم ، نه استاد 😞 استاد فو : امیدوارم معجزه گر طاووس و پروانه رو هم پیدا کنی و به جای خودش برگردونی ... روزی میرسه که تو قدرت های زیادی بدست میاری و شاید دونستی حافظه ی منو بازگردانی ... .🙂 لیدی باگ و کت نوار : چی استاد ؟ استاد فو : ای جعبه ی معجزه گر ها ، ای جعبه ی مادر ... از این پس نگهبان تو لیدی باگ خواهد بود ......... ........... و نور سفید همه جارو فرا گرفت
عااااللی من چند وقت پیش دیدم و هر روز دارم قسمتهاشو میخونم
میسی💫
به پاین رسیدیم کفتر
اما حکاین همچنان باقیست
😂
دوستان ببخشید این پارت کمی اشتباه داشتم من جدا از این تستچی یک داستان دیگه مینویسم اینجا نمی زارم یکی از شخصیت های داستانم اسمش ایویلن هست و اینجا با شخصیت زوئی اشتباه میکردم
🙏🙏
عالی بود ❤️🌹
آره چالش بزار حال میده 😎
پارت بعدی رو سریع بنویس 😝
چشم پس از این به بعد چالش داریم